تبلیغات
بیداری افکار در رابطه با امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام - مطالب جنگ صفین و ماجرای حكمیّت
ما بیداریم و پروژه بیداری ادامه دارد We are awake& WAKEUP PROJECT still runing
در بین راه مردى از اهل كوفه پرسید: (104) یا امیرالمؤ منین !آیا آمد ما به شام و جنگیدن با اهل شام و معاویه به قضا و قدر الهى بود یا نه ؟
على علیه السلام فرمود:
اى شیخ !قسم به آن خدایى كه دانه را شكافت ، هر قدمى كه برداشتیم و هر تپه اى را كه بالا رفتیم و پایین آمدیم و قضا و قدر خداى تعالى بود.
مرد كوفى پرسید: یا امیرالمؤ منین !پس ثواب و اجراى در این صورت براى ما متصور نیست ؟
امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود:
چرا!اینگونه نیست كه مى گویى . بلكه خداوند اجرى عظیم و پاداشى جزیل براى پیمودن كوه و دره ، و رفتن از كوفه تا صفین و برگشتن به پاس خدمات استوارى و مجاهدت و اطاعت و فرمانبردارى از امام خویش به شما عنایت مى كند.
اى شیخ !شاید گمان مى كردى این صعود و نزول و جنگ و جهاد ما به قضاى حتمى و قدر لازم انجام شد.
مرد كوفى گفت : یا امیرالمؤ منین ، همچنان كه مى گویى ، ظن و گمان من است .
على علیه السلام فرمود:
چنین نیست ، اگر به قضاى حتمى و قدر لازم باشد ثواب و عقاب و كیفر و پاداش معنى ندارد و وعده وعید الهى لغو باشد و هیچ مجرمى نباید ملامت شود و هیچ محسنى نباید مورد تحسین واقع شود!
گفت : یا امیرالمؤ منین ، بیشتر بیان كن تا بدانم .
حضرت فرمود:
ان الله امر تخییرا و نهى تحذیرا و كلف یسیرا، یعص مغلوبا ولم یكلف تعنتا، لم یرسل الانبیا عبثا، ولم ینزل الكتب لعبا.
اى شیخ ، خداى بزرگ به انسان اختیار و اراده داده و بر هیچ امر و نهیى اجبار نكرده است ، هیچ كسى در اطاعت مكره و در معصیت ملزم نیست وگرنه ارسال رسل بازیچه و انزال كتب بیهوده بود.
مرد كوفى چون این جواب را از امیرالمؤ منین علیه السلام شنید، شاد و خندان شد و اشعارى در مدح و ثناى آن حضرت سرود، كه مطلع آن چنین است :
انت الامام الذى نرجوا بطاعته

یوم النشور من الرحمن رضوانا

یا على !تو آن امام هستى كه به سبب اطاعت و متابعت او آرزوى بهشت رضوان از خداى تعالى داریم .




طبقه بندی: جنگ صفین و ماجرای حكمیّت، 
برچسب ها: سؤ ال از قضا و قدر، سؤال،
نگارش در تاریخ شنبه 23 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
اهل عراق فریاد آمدند و گفتند:
به خدا سوگند این حیله و خدعه است ، هرگز به آن راضى نمى شویم . مردم به اهل شام دشنام و ناسزا مى گفتند و در مقابل دشنام و ناسزا مى شنیدند. سعید بن قیس همدانى برخاست و گفت : اگر كلام امیرالمؤ منین على علیه السلام را گوش مى كردید و بر صراط هدایت مى ماندید امروز این ذلت را لمس نمى كردیم هر چند بر ما لازم نیست گمراهى و ضلالت عمروعاص ‍ و ابوموسى را بپذیریم كه هرگز راى آن دو را نمى پذیریم و ما امروز بر همان عقیده دیروزیم .
سپس اصحاب على بن ابى طالب علیه السلام كلام سعید بن قیس را تایید كردند؛ اما اشعث بن قیس از شرم ساكت و خاموش بود.
كردوس بن هانى گفت : اى اشعث ! تو نخستین كسى بودى كه سد راه امیرالمؤ منین على علیه السلام شدى و در سنت مصطفى صلى الله علیه و آله و شریعت محمد صلى الله علیه و آله خلل وارد كردى ، اشعث از سخنان او دلتنگ و ناراحت شد.
خبر حكم حكمین به امیرالمؤ منین على علیه السلام رسید با ابراز تاءسف فرمود:
از اول مى دانستم كه ابوموسى اهل این كار نیست و تلاش كردم تا غیر ابوموسى اشعرى را براى حكمیت انتخاب كنم ، اما شما لجاجت كرده ، و گفتید، ابوموسى از همه لایق تر است . چون چاره دیگرى نداشتم ، شما را به خود واگذار كردم تا امروز دیدید كه ابوموسى صلاحیت براى مقابله با عمروعاص را نداشت . اكنون باید صبر كنید و هیچ بهانه و دلیلى براى جنگ مجدد با معاویه را ندارید. باید مدت یك سال را بر طبق قرارداد تحمل كنید، تا مدت منقضى شود.
همگان به خانه هاى خویش باز گردید و منتظر فرمان و قضاى الهى باشید.
اهل عراق به عراق و اهل شام به شام مراجعت كردند.
ابوموسى اشعرى از خجالت و شرم از امیرالمؤ منین على علیه السلام و ترس ‍ از اصحاب آن حضرت و شماتت مردم به كوفه باز نگشت ، بلكه راه مكه را در پیش گرفت و در آنجا ساكن شد.



طبقه بندی: جنگ صفین و ماجرای حكمیّت، 
برچسب ها: عكس العمل یاران امیرالمؤمنین (ع)، عكسی العمل یاران،
نگارش در تاریخ شنبه 23 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
روز دوشنبه مردم براى استماع نظریات حكمین اجتماع كردند، ابوموسى و عمروعاص با همراهان خویش در جایگاه حاضر شدند.
عمروعاص گفت : اى ابوموسى ! تو را به خدا سوگند مى دهم ، چه كسى به خلافت سزاوارتر است ، انسان غدار یا وفادار!
ابوموسى گفت : معلوم است وفادار بهتر از غدار است .
عمرو گفت : درباره عثمان چه مى گویى ، آیا ظالم بود كه كشته شد یا مظلوم ؟ ابوموسى گفت : مظلومانه كشته شد.
عمرو گفت : آیا قاتل او باید قصاص شود یا نه ؟
ابوموسى : باید قصاص شود.
عمرو: آیا اولیاء عثمان باید قاتلین را قصاص كنند یا خیر؟
ابوموسى : بلى اولیاى عثمان بر این كار ولایت داند، چون خداى تعالى فرمود:
من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا (100)
عمرو: آیا قبول دارى معاویه از اولیاى عثمان است یا خیر؟
ابوموسى : بلى ، معاویه از اقوام و اولیاى عثمان است .
عمروعاص گفت : اى مردم ! شاهد باشید كه ابوموسى گواهى مى دهد عثمان مظلومانه كشته شد و معاویه از اولیاى او و قصاص كننده قاتلین اوست .
ابوموسى گفت : اى عمروعاص ، برخیز طبق توافق دیروز معاویه را از خلافت عزل كن تا من بعد از تو على بن ابى طالب علیه السلام را خلع كنم .
عمرو گفت : سبحان الله ، محال است بر تو سبقت بگیرم ، بلكه خداوند تو را بر من به سبب هجرت و ایمان مقدم داشته است ، برخیز و سخن خویش را بیان كن تا من هم آنچه گفتى بگویم .
ابوموسى برخاست و بر منبر نشست بعد از حمد و ثناى خداى سبحان گفت :
اى مردم ، بهترین شما كسى است كه هواى نفس خویش را بیشتر كنترل كند و بدترین شما آن كسى است كه شرش بیشتر باشد، شما مى دانید كه در جنگ چند هزار نفر كشته شدند در جنگ متقى و محق و مبطل و با هم كشته مى شوند، ما در این قضایا تدبیر و تفكر كردیم و به نتیجه رسیدیم ، على بن ابى طالب علیه السلام و معاویه را زا خلافت خلع و بر كنار كنیم و عبدالله بن عمر بن خطاب را كه مردى ملایم و طلب است به خلافت منصوب كنیم .
اى مردم ! من على بن ابى طالب علیه السلام را از خلافت كنار مى گذارم همان گونه كه این انگشتر را زا انگشت بیرون مى كنم و انگشتر از انگشت بیرون كرد.
بى درنگ عمروعاص برخاست و گفت : اى مردم ! ابوموسى كه یار رسول خدا صلى الله علیه و آله همنشین ابوبكر و عامل عمر بن خطاب و حكم اهل عراق و نماینده على بن ابى طالب علیه السلام است ، در این لحظه على بن باى طالب علیه السلام را از خلافت خلع و از زعامت خلق كنار گذاشت .
اما من معاویه را به خلافت نصب مى كنم چنان كه انگشتر در انگشت خویش مى كنم ، بلافاصله بر جاى خود نشست . (101)
ابوموسى به خشم و آمد گفت : به خدا سوگند قرار ما چنین نبود؛ اى عمروعاص ! خداى تعالى عذاب تو را زیاد گرداند، لعنت خدا بر تو باد. اى مكار! اى فاسق جبار و اى بد سگال حیله گر مثل تو همچون مثل سگ باشد كه خداى تعالى فرمود:
كمثل الكلب ان تحمل عیله یلهث او تتركه یلهث . (102)
عمرو گفت : بله ، مثل تو چون آن حمار باشد كه در قرآن اشاره شد.
كمثل الحمار یحمل اسفارا. (103)



طبقه بندی: جنگ صفین و ماجرای حكمیّت، 
برچسب ها: فریب ابوموسى اشعرى، فریب ابوموسی،
نگارش در تاریخ شنبه 23 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
نماینده على علیه السلام و معاویه در دومة الجندل حاضر شدند، عمروعاص قبل از ابوموسى به آنجا رسید، وقتى ابوموسى با همراهیان به دومة الجندل رسید، عمروعاص به استقبال او آمد و او را سلام خوش آمد گفت .
ابوموسى نیز او را به سینه خویش چسباند و مصافحه كرد سپس ‍ عمروعاص او را نزد خود نشانید ساعتى به تعارف و عیش پرداخته با هم طعام خوردند.
بعد از آن هر روز ساعت ها با هم مى نشستند و بحث و گفت و گو مى كردند. و روزهاى طولانى به این نحو سپرى كردند، به گونه اى كه یاران امیرالمؤ منین علیه السلام نگران قضیه شدند، تا این كه عدى بن حاتم طائى گفت : اى عمرو! تو مرد مورد اعتماد نیستى و ابوموسى نیز مردى ضعیف و كم خرد است .
عمروعاص گفت : اى عدى تو را دخالتى در این كار نیست .
بر اثر طولانى شدن مدت حكمیت ، بر زبان ها افتاد كه عمروعاص ، ابوموسى را فریب مى دهد تا مولاى خود على بن ابى طالب را خلع كند و جمعى دیگر به گوش معاویه رساندند مه عمروعاص خلافت را براى خود مى خواهد، معاویه دلتنگ شد، مغیرة بن شعبه را به نزد عمروعاص فرستاد، مغیره در دومة الجندل بر عمروعاص وارد شد و ساعتى به مباحثه و گفت و گو نشستند سپس با ابوموسى ملاقات كرده ، سخن گفتند.
مغیره به نزد معاویه رفت و گفت : هر دو را دیدم و سخنان آنان را شنیدم ، اما در كار ابوموسى شك ندارم كه او على بن ابى طالب علیه السلام را از خلافت خلع مى كند، و لیكن از عمروعاص سخنى شنیدم كه اراده كارى دارد.
معاویه با شنیدن سخن مغیره غمناك شد، شعرى به این مضمون گفت و براى عمروعاص فرستاد:
سخنهایى از تو شنیدم اما باور ندارم و یقین مى دانم كه رضاى من را نگاه مى دارى و هرگز حق ما را فراموش نمى كنى .
به جهت طولانى شدن مدت ، مردم به عمروعاص و ابوموسى اعتراض ‍ كرده ، و فریاد برآوردند: اى ابوموسى و عمروعاص : زمان به دراز كشید شما هنوز حكمى نكردید، مى ترسیم مدت یك سال تمام شود و شما كارى نكنید و دوباره جنگ آغاز شود.
عمروعاص با شنیدن این سخنان به نزد ابوموسى رفت و گفت : اى ابوموسى ! اهل عراق در طلب خون عثمان كمتر از اهل شما نیستند، شرف معاویه و حال او را در بنى امیه مى دانى ، در این كار چه اندیشه و نظرى دارى بیان كن .
ابوموسى گفت : اگر در روز قتل عثمان در مدینه حاضر بودم . حتما او را بارى مى دادم ، اما معاویه در بنى امیه شریف تر از على بن ابى طالب علیه السلام در بین بنى هاشم نیست .
عمروعاص گفت :
راست مى گویى ، ولى تو نسبت به على بن ابى طالب علیه السلام از من به معاویه ناصح تر نیستى ، اما اگر كسى بگوید معاویه از طلقاست و پدر او سر كرده جنگ احزاب بود، راست گفته است ، و همچنین اگر كسى بگوید على علیه السلام كشتگان عثمان را در كنار خویش نگه داشته و انصار عثمان را در جنگ جمل كشته ، راست گفته است .
اى ابوموسى ! پیشنهاد دارم و مصلحتى اندیشیدم كه صلاح مسلمانان در آن است ، من معاویه را از خلافت خلع مى كنم و تو هم على بن ابى طالب را از خلافت بر كنار كن ، تا خلافت را به عبدالله بن عمر خطاب كه مردى عابد و زاهد است و به جنگ و خونریزى رغبت ندارد واگذار كنیم .
ابوموسى گفت : پیشنهاد نیكو و راءى پسندیده اى است .
عمروعاص گفت : چه روز این داورى را اعلام كنیم .
ابوموسى گفت : فردا روز دوشنبه است ، دوشنبه روز مباركى است . مردم را جمع كنیم و بعد از خطبه این تصمیم را اعلام داریم .



طبقه بندی: جنگ صفین و ماجرای حكمیّت، 
برچسب ها: عمروعاص و ابوموسى در دومة الجندل، عمروعاص و ابوموسی،
نگارش در تاریخ شنبه 23 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
ابوموسى اشعرى به خدمت امیرالمؤ منین على علیه السلام رسید گفت :یا امیرالمؤ منین از مكر و خدعه ماءمون نیستم ، از تو مى خواهم جمعى از اصحاب خویش را با من به دومة الجندل بفرستى تا راهنما و مشاور من در مقابل عمروعاص باشند، على علیه السلام شریح بن هانى را با پانصد تن (99) به همراهى ابوموسى به دومة الجندل فرستاد تا از احوال او باشند.
شریح بن هانى در بین راه به ابوموسى گفت : كارى بزرگ را به عهده گرفتى كه مسئولیتى عظیم دارد، اگر خطا و لغزش كنى با هیچ چیز جبران نمى شود. از حق چشم مپوش و باطل را حمایت نكن و بنگر با چه كسى مقابله مى كنى ، با مردى مثل عمروعاص كه دین و ایمان ندارد و جز به دنیا و مال دنیا نمى اندیشد. او مردى مكار و حیله گر است ، مواظب باش تا در ورطه هلاكت نیفتى .
ابوموسى اشعرى گفت : تلاش مى كنم تا باطل را دفع و طرفین را راضى كنم . معاویه شرحبیل بن سمط الكندى را با جمعى انبوه به همراهى عمروعاص ‍ به دومة الجندل اعزام كرد.



طبقه بندی: جنگ صفین و ماجرای حكمیّت، 
برچسب ها: نصیحت ابوموسى در راه دومة الجندل، نصیحت ابوموسی،
نگارش در تاریخ شنبه 23 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
چون قرارداد نوشته و مهر و گواهى شد، معاویه عمروعاص كه به غرض و هدف خویش رسیدند خوشحال و دلشاد بودند، اما یاران صمیمى على علیه السلام دل تنگ بودند، مالك اشتر نخعى ، عدى بن حاتم طائى و عمرو بن حمق الخزاعى و شریح بن هانى و زحر بن قیس جعفى و احنف بن قیس ‍ تمیمى و جماعتى از یاران دیگر به معاویه نزدیك شدند و گفتند:
اى معاویه ! ما از حق دست بردار نیستیم و امروز بر همان عقیده ایم كه دیروز بودیم ، تو از ترس شمشیر ما به قرآن پناه بردى و ما را به كتاب خدا خواندى ، ما هم شما را اجابت كردیم . حكمى كه حكمین بكنند اگر بر معیار حق باشد، مى پذیریم وگرنه ما جنگ را چاره نهایى مى دانیم تا یكى از ما یا شما باقى بماند.
معاویه گفت : هر چه مى خواهید، همان كنید.
سپس منادى معاویه ، اهل شام را آواز داد تا به شام برگردند و امیرالمؤ منین فرمود تا اهل عراق و حجاز به وطن خویش برگردند.



طبقه بندی: جنگ صفین و ماجرای حكمیّت، 
برچسب ها: نگرانی یاران امیرالمؤمنین (ع) از معاویه، نگرانی یاران امام (ع)،
نگارش در تاریخ جمعه 22 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
پس از نوشتن پیمان نامه و گواهى آن ، مردى از اصحاب امیرالمؤ منین علیه السلام از قبیله ربیعه (98)بر اسب نشست و گفت : آبى به من دهید، چون آب نوشید، بر لشكر امیرالمؤ منین حمله كرد و ساعتى ادامه داد و مجددا آب خواست ، چون آب خورد بار دیگر به لشكر معاویه حمله كرد و رجز خواند، گاهى به لشكر معاویه و گاهى به یاران على علیه السلام حمله كرد و به آواز بلند مى گفت :
اى مردم ! بدانید من على و معاویه و از حكم آنان بیزارم لا حكم الا الله و لو كره المشركون .
و در اثناى حمله به یاران على علیه السلام كه مردم را با شمشیر و نیزه مى زد كشته شد، او نخستین خارجى بود كه در مقابل امیرالمؤ منین و یارانش ‍ شمشیر كشید.



طبقه بندی: جنگ صفین و ماجرای حكمیّت، 
برچسب ها: نخستین اعتراض از لشكر امیرالمؤمنین (ع)، نخستین اعتراض به حكمیّت،
نگارش در تاریخ جمعه 22 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
بسم الله الرحمن الرحیم ، این قراردادى است بین على بن ابى طالب علیه السلام و معاویة بن ابى سفیان و بین اهل عراق و حجاز از شیعیان على علیه السلام و اهل شام از هواخواهان معاویه ، كه بر حكم كتاب رسول خدا گردن نهند و آنچه را قرآن احیا كرده است زنده كنند و آنچه را قرآن میرانده است بمیرانند، عبدالله بن قیس یعنى ابوموسى اشعرى نماینده على بن ابى طالب علیه السلام و عمروعاص نماینده معاویه به عنوان حكمین انتخاب مى شوند على بن ابى طالب علیه السلام و معاویه از حكمین عهد و میثاق مى گیرند تا بر اساس دستورات قرآن و سنت رسول خدا صلى الله علیه و آله دوارى كنند.
جان و مال دو داور در امان باشد و كسى متعرض آنان نشود افراد دو لشكر به مفاد این پیمان راضى باشند و اهل عراق و حجاز به اوطان خویش باز گردند و اهل شام به شام مراجعت كنند و اجتماع حكمین در دومة الجندل تشكل شود و مهلت این قرار داد یك سال است . والسلام .
عبدالله بن ابى رافع دبیر امیرالمؤ منین على علیه السلام قرارداد نامه را براى اهل شام نوشت و عمار بن عباد كلبى دبیر معاویه هم پیمان نامه را براى اهل عراق به نگارش در آورد و عده اى از معارف عراق بر نسخه اهل شام امضاء و گواهى كردند و جمعى از معتمدان اهل شام بر نسخه اهل عراق گواهى نوشتند.



طبقه بندی: جنگ صفین و ماجرای حكمیّت، 
برچسب ها: متن پیمان نامه، متن حكمیّت،
نگارش در تاریخ جمعه 22 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
چون دو لشكر حكومت حكمین را پذیرفتند، سلاح را كنار گذاشتند، اعیان دو لشكر جمع شدند و دبیرى را احضار كردند.
عبدالله بن ابى رافع دبیر امیرالمؤ منین على علیه السلام حاضر شد و آن حضرت فرمود:
بنویس ، بسم الله الرحمن الرحیم ، این قراردادى است بین امیرالمؤ منین على علیه السلام و معاویة بن ابى سفیان .
معاویه گفت : یا على ، اگر تو را امیرالمؤ منین مى دانستم ، با تو جنگ نمى كردم .
على علیه السلام فرمود:
الله اكبر، صدق رسول خدا صلى الله علیه و آله ، روزى در جنگ حدیبیه زمانى كه مشركین سد راه مكه شدند و در پایان به نوشتن صلح نامه انجامید بودم .
رسول خدا صلى الله علیه و آله مرا خواند و فرمود: بنویس . بسم الله الرحمن الرحیم ، این صلحى است كه محمد رسول خدا صلى الله علیه و آله با اهل مكه منعقد مى كند.
پدرت ، ابوسفیان گفت : اى محمد صلى الله علیه و آله ، اگر بر رسالت تو اقرار و اعتراف داشتم با تو جنگ نمى كردم ، پس بفرما تا نام تو و پدرت و نام من و پدرم را بنویسند.
سرانجام من دستور رسول خدا صلى الله علیه و آله آنچه ابوسفیان گفت نوشتم من از آن كار ناراحت شدم . برادرم محمد مصطفى صلى الله علیه و آله به من فرمود، یا على ! ناراحت نباش ، چنین روزى براى تو هم خواهد بود. من براى پدر مى نویسم و تو براى پسرش مى نگارى و اكنون اى كاتب ! آنچه معاویه مى خواهد بنویس .
عمروعاص گفت : یا على ! ما را با مشركین و كافران مقایسه مى كنى ؟ در حالى كه ما از مؤ منانیم .
امیرالمؤ منین على علیه السلام بر او بانگ زد: اى پسر نابغه ! خاموش باش . تو دوست مشركان و دشمن مؤ منان بودى . در ضلالت راءس و رئیس و در اسلام دنباله رو نابكاران بودى ، آیا تو از آن جماعت نیستى كه با محمد مصطفى صلى الله علیه و آله دشمنى كرد و جنگید؟ بعد از او در امتش فتنه افكندى ، تو ابتر پسر ابتر، دشمن خدا و رسول و اهل بیت رسولى . برخیز و از این مكان دور شو، كه جاى تو اینجا نیست .
عمروعاص ساكت و خاموش از جایگاه خود برخاست و در مكان دیگرى نشست .
پس جمعى از اصحاب شمشیرها را حمایل كرده و در وفادارى و حمایت از على علیه السلام گفتند، كه یا امیرالمؤ منین ! ما با جان مال و فرزند در فرمان تو هستیم هر چه دستور فرمایى مطیع و فرمانبرداریم . از جمله آنان سهل بن حنیف ، صعصعة بن صوحان عبدى ، عبدالله بن خباب ، منذر بن جارود عبدى و مالك اشتر نخعى بودند.
امیرالمؤ منین على علیه السلام بسیار خشنود شد، و با آنان مهربانى كرده و آنان را تحسین كرد.
سپس به دبیر خویش فرمود: بنویس این قراردادى است بین على بن ابى طالب علیه السلام و معاویة بن ابى سفیان .
ابوالاعور سلمى گفت : ابتدا نام معاویه را ذكر كن ،
مالك اشتر گفت : خاموش باش ، هیچ كرامتى براى تو و معاویه نیست ، تا او را مقدم كنیم ، ما نام على بن ابى طالب علیه السلام را كه معاویه و غیر معاویه برترى و فضیلت دارد مقدم مى داریم .
معاویه گفت : اى اشتر! هر كدام را مى خواهى مقدم كن .




طبقه بندی: جنگ صفین و ماجرای حكمیّت، 
برچسب ها: پیمان نامه حكمیت، پیمان حكمیّت،
نگارش در تاریخ جمعه 22 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
پس از پذیرش حكمیت ، قاریان قرآن از عراق و لشكر شام در حالى كه مصاحف در دست داشتند بین دو لشكر آمدند، با هم توافق كردند تا سنت هاى حسنه قرآن را احیا كنند و آنچه را قرآن مردود و مطرود كرده كنار بگذارند و قرار گذاشتند دو نفر حكم انتخاب كنند و به مدت یك سال مهلت دهند تا در خیر و شر صلاح و فساد تفكر و تدبر كنند و آنچه را تصمیم بگیرند، بدون كم و زیاد معاویه و على بن ابى طالب علیه السلام آن را بپذیرند.
اهالى شام بلافاصله گفتند، ما از جانب خود عمروعاص را انتخاب مى كنیم .
اما در لشكر على بن ابى طالب علیه السلام براى انتخاب حكم قیل و قال بسیار شد، اشعث بن قیس و كسانى كه بعدها خوارج شدند گفتند: ما ابوموسى اشعرى را انتخاب مى كنیم ، چون او اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و مصاحب ابوبكر و عامل عمر بن خطاب بود.
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: من ابوموسى را براى این كار لایق نمى دانم و تصدى این امر را به او نمى سپارم .
اشعث بن قیس ، زید بن حصین ، عبدالله بن كوا و عده اى از طرفداران آنها گفتند: ابوموسى شایسته این كار است ، چون او ما را از واقعه و جنگ كه در آن افتادیم برحذر مى داشت .
امیرالمؤ منین على علیه السلام گفت : من به حكمیت او راضى نیستم ، چون او از من گریزان شده و مردم را از من برحذر مى داشت ، در متابعت و بیعت با من رغبت نداشت .
من به او اعتماد ندارم . عبدالله بن عباس را براى نمایندگى خویش انتخاب مى كنم ، كه مردى زیرك و وفادار به من است .
آن جماعت گفتند: هرگز به انتخاب عبدالله بن عباس براى حكمیت رضایت نمى دهیم ، چون راءى تو و بن عباس در این كار یكى است ، ابن عباس از توست و تو از او، باید دیگرى براى این كار انتخاب كنى .
امیرالمومنین فرمود: اگر عبدالله بن عباس را نمى پسندید، مالك اشتر را براى حكمیت قرار مى دهم .
اشعث گفت : آتش فتنه و جنگ را اشتر به پا كرده است ، حكم مالك اشتر این است كه ما شمشیر بزنیم تا مراد تو و او حاصل شود.
اشتر گفت : اى اشعث ! این سخنان را از آن جهت مى گویى كه امیرالمومنین علیه السلام تو را از ریاست عزل كرده ، چون تو اهلیت آن كار را نداشتى .
اشعث گفت : نه والله ، نه از ریاست خوشحال بودم و نه از عزل ریاست دلتنگ شدم .
امیرالمومنین على علیه السلام فرمود:
معاویه ، عمروعاص را بدان جهت انتخاب كرد كه موثق ترین و معتمدترین فرد به راى و اندیشه اوست ، عمروعاص قریشى است و فرد باید در مقابل بایستد، عبدالله بن عباس را انتخاب كنید كه از قریش است . عمرو هر گرهى را بزند، عبدالله آنرا بگشاید و ره كارى را عمروعاص محكم كند، عبدالله سست گرداند، هر مكر و حیله اى بنماید، عبدالله آن را آشكار كند.
اشعث و همفكران او گفتند: هرگز به حكمیت دو نفرى مضرى راضى مى شویم ، بلكه باید یك نفر مضرى و دیگرى از یمن باشد.
امیرالمؤ منین گفت : من خوف دارم كه عمروعاص آن فرد یمانى را فریب دهد. چون عمروعاص مكارى ماهر است و ابوموسى اشعرى را از عقل بهره اى نیست او چگونه مى تواند از عهده عمروعاص برآید.
اشعث و همفكران گفتند: ما غیر از ابوموسى اشعرى ، هیچ كسى را به نمایندگى براى حكمیت نمى پذیریم .
امیرالمؤ منین گفت : چون نظر و اندیشه مرا نمى پذیرید، هر كارى مى خواهید بكنید، سپس فرمود:
خدایا، او گواه باش ، من از آنچه این قوم مى گویند و مى خواهند انجام دهند بیزارم و به آن راضى نیستم .
پس احنف بن قیس تمیمى به خدمت على علیه السلام آمد و گفت : یا امیرالمؤ منین ! ابوموسى از اهل یمن است و پسر عموهایش در خدمت معاویه اند و عمروعاص كه در مقابل اوست مردى مكار و دور اندیش ‍ است ، ابوموسى براى این امر مهم صلاحیت ندارد. اگر مى توانى ، مرا بر این كار ماموریت ده تا آنچه عمروعاص ببندد، بگشایم ، آنچه نقص كند، محكم كنم ،به هر حال به حكمیت ابوموسى راضى نشوید.
امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود:
اى احنف ، این قوم كه با فریب عمروعاص از راه حق منحرف شده و جنگ را متوقف كردند، حالا هم جز به ابوموسى به دیگرى راضى نیستند و من كار آنان را به خداى تعالى واگذار كردم .
آن جماعت ابوموسى را كه آن زمان از جنگ كناره گیرى كرده بود، فرا خواندند، چون فرستاده آن طایفه به ابوموسى رسید گفت : بین طرفین صلح شد.
ابوموسى گفت الحمدلله رب العالمین .
سپس گفت : تو را براى حكمیت انتخاب كردند.
گفت : انا لله و انا الیه راجعون .
آنگاه ابوموسى را به لشكر گاه امیرالمؤ منین علیه السلام آوردند. در آن ساعت مالك اشتر به خدمت على علیه السلام رسید و گفت : یا امیرالمؤ منین علیه السلام مرا براى حكمیت انتخاب كن به خدا سوگند اگر عمروعاص را ببینم او را از دم شمشیر بگذرانم .
در همین زمان حارث بن طائى كه مجروح ضعیف بود به خدمت آن حضرت رسید و گفت : یا امیرالمؤ منین مگر بعد از پذیرفتن فرمان خداوند و حكم قرآن باید حكم دیگرى هم انتخاب كرد و آن هم ابوموسى اشعرى بین ما حكم باشد!؟ آن جماعت از سخن حارث به خشم آمده و خاك بر او پاشیدند و قصد جان او را كردند، امیرالمؤ منین على علیه السلام فرمود، از او دست بردارید. پس حارث در غایت ضعف بود و چند روز بعد وفات یافت . رحمة الله



طبقه بندی: جنگ صفین و ماجرای حكمیّت، 
برچسب ها: بازی حكمیت، بازی، بازی سیاسی،
نگارش در تاریخ جمعه 22 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
اما بعد، افضل كارها آن است كه مردم آن را تحسین كنند.
اى معاویه ! از دنیا بر حذر باش ، دل بر جهان و حكومت آن نبند، نعمت دنیا را دوام ثابت نیست و فرح و شادى پایان مى یابد. چه بسا افرادى به ناحق حكومتى را صاحب شدند و ایام قلیل از آن تمتعى یافتند.
عاقبت به عذابى غلیظ مبتلا شدند، از روزى بر حذر باش كه بر گذشته عمر تاءسف نخورى و از گذشته پشیمان نشوى ، پس پیروى شیطان نكن . تعجب مى كنم ، مرا به حكم قرآن مى خوانى ، در حالى كه از اهل قرآن و حكم آن نیستى . این پیشنهاد تو خدعه و حیله اى آشكار است ، ولى ما همیشه تابع حكم قرآن بودیم و هستیم و هر كسى به حكم قرآن راضى نباشد در ضلالت عظیم و گمراهى آشكار باشد.
معاویه نامه امیرالمومنین على علیه السلام را خواند و جوابى به این مضمون نوشت :
اما بعد، خداى تعالى ما و شما را عافیت عنایت فرماید، غرض ما از جنگ ، طلب خون عثمان بود، نمى خواستم خون عثمان آن را فرو گذارم و با تو سازش مداهنه كنم ، اگر در مسیر این جنگ كشته مى شدم ، جاى بسى سعادت بود كه نامى نیكو براى خویشتن به یادگار مى گذاشتم ، چون این جنگ به درازا كشید و جمعى انبوه از دو طرف كشته شدند، مصلحت دیدم كه قرآن میان من تو حاكم باشد، لذا تو را به كتاب خدا خواندم تا بین ظالم و مظلوم فرق گذارد و سنت قرآن را احیا كنیم .
سپس امیرالمؤ منین على علیه السلام نامه اى به عمروعاص نوشت :
آرایش دنیا زیباست ، هر كسى اندك چیزى از دنیا به دست آورد، حرص و طمع او زیادتر مى شود و چنان به كسب دنیا پردازد كه هرگز سیر نشود. اما سرانجام همه آنچه را كسب كرده بگذارد و برود. عاقل آن است كه دل به مال دنیا نبندد و بر زخارف آن مغرور نشود و از دیگران پند گیرد.
اى عمروعاص ! در راه باطلى كه انتخاب كردى اصرار مورز و پاداش اخروى را ضایع نگردان و بیش از این معاویه را در باطلش حمایت و یارى نكن . والسلام . (97)
جواب عمروعاص به امیرالمؤ منین على علیه السلام .
مواعظ بلیغ و نصایح عمیق شما را به سمع طاعت باید ستود، هر كسى با خصم خود به حكم قرآن رضایت داده باشد، انصاف كرده ، ما در این منازعت به حكم قرآن راضى هستیم اى ابو الحسن ! تو هم به آن راضى با#
بعد از مكاتبات و مقالات ، اشعث بن قیس به نزد على علیه السلام آمد و گفت : یا امیرالمومنین ! مى بینم كه لشكر عراق به حكم قرآن راضى شدند و از این كه معاویه آنان را به كتاب خدا خواند شادمان و مسرورند، اگر اجازه فرمایى به نزد معاویه روم از او بپرسم كه در چه فكرى است و چه اندیشه اى دارد حضرت فرمود:
اختیار با توست .
اشعث بن قیس به نزد معاویه رفت و گفت : اى معاویه ! قرآن بر بالاى نیزه كردید، تقاضاى شما را اجابت كردیم و جنگ را متوقف نمودیم ، اكنون مراد تو چیست و چه نقشه اى دارى ؟
معاویه گفت : مى خواهم ما و شما مطیع فرمان خداوند باشیم ، پس دو حكم نصب مى كنیم ، یكى از شما و یكى هم نماینده ما باشد، از آن دو عهد و پیمان مى گیریم و آنان را ملزم مى كنیم تا بر طبق دستور قرآن و كتاب خدا بین ما و شما حكم كنند و در این باره هر حكمى بكنند راضى باشیم .
اشعث گفت : اندیشه اى نیكو و حقى است ، سپس به خدمت امیرالمؤ منین على علیه السلام آمد و آنچه گفته و شنیده بود بیان كرد.



طبقه بندی: جنگ صفین و ماجرای حكمیّت، 
برچسب ها: نامه امیرالمؤمنین (ع) به معاویه، نامه امام (ع) به معاویه،
نگارش در تاریخ جمعه 22 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
پس از پایان سخنان امیرالمومنین علیه السلام ، ابوالاعور السلمى از جانب معاویه در حالى كه بر اسبى نشسته قرآنى بر سر نهاده بود، به نزدیك لشكر على علیه السلام آمد و گفت : اى اهل عراق و اى على بن ابى طالب علیه السلام ، هیچ یك از ما از دیگرى فرمان نمى برد و اطاعت نمى كند، از هر دو لشكر جمعى كثیر كشته شدند، هر یك از ما دو طرف خویشتن را در مقابل دیگر حق مى داند و آنچه بین طرفین باقى مانده استوارتر از گذشته است .
همه ما در روز قیامت از این جنگ و كشتار محاسبه مى شویم و باید پاسخگو باشیم ، من پیشنهادى دارم كه به صلاح ما و شماست . دیگر خون ها ریخته نمى شود و آتش فتنه خاموش مى گردد.
مصلحت آن است كه دو نفر حكم از طرفین انتخاب كنیم تا بر اساس كتاب خداى تعالى بین ما و شما حكم كنند.
اى على علیه السلام از خدا بترس و آنچه مى گویم راضى باش و به حكم قرآن تن بده .
از لشكر امیرالمؤ منین على علیه السلام واز بلند شد، ما به حكم قرآن راضى شدیم و به كتاب خداى تعالى ایمان داریم .
ابوالاعور گفت : الحمدالله كه موافق نظر ما شدید، سپس به نزد اهل شام بازگشت ، آنچه اتفاق افتاد بیان كرد.
اصحاب معاویه شادمان شدند، شمشیرها در نیام كردند، و زره از تن به در آورده و به نصب حكمین مصمم شدند.
عمروعاص به معاویه گفت : تدبیر و حیله مرا چگونه دیدى ؟
تو را از دریاى خون عراق به كنار ساحل آوردم و از گرداب بلا و گرفتارى نجات دادم و از شمشیرهاى یاران على بن ابى طالب علیه السلام رهانیدم .
معاویه گفت :راست مى گویى .



طبقه بندی: جنگ صفین و ماجرای حكمیّت، 
برچسب ها: پیشنهاد حكمیّت، حكمیّت،
نگارش در تاریخ پنجشنبه 21 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
امیرالمؤ منین على علیه السلام در میان اصحاب و لشكریان خویش سخن آغاز كرد و فرمود:
اى مردم ! هیچ كتابى بالاتر از قرآن و هیچ حكمى بهتر از حكم خداوند تعالى نیست و این قوم ما را به كتاب خدا مى خوانند، همه مى دانید من دوست دارم زنده كنم آنچه را قرآن زنده كرده و كنار بگذارم آنچه قرآن گذاشته است . بر شما معلوم است كه در جنگ حدیبیه در خدمت رسول خدا بودیم همه طالب جنگ و منكر صلح بودیم ، كه محمد مصطفى صلى الله علیه و آله از جنگ نهى فرمود، اكنون اهل شام از غایت اضطرار و ترس ‍ از شمشیر، ما را به قرآن مى خوانند و ما هم اجابت كردیم پس صبر كنید و آرام باشید تا بدانیم آنان چه مى خواهند.
پس از سخن على علیه السلام ، حریث بن جابر بكرى برخاست و گفت :
اى مردم ! سخنان امیرالمؤ منین على علیه السلام را شنیدید، كلام مرا گوش ‍ كنید؛ امیرالمومنین علیه السلام در همه مشكلات پناهگاه ماست ، چون او رهبر و امام ماست ، والله آنچه امروز از اهل شام پذیرفته ، همانى بود كه روز اول از آنان مى خواست ، اگر كسى بعد از این امیرالمؤ منین على علیه السلام را در این كار كه پذیرفته طعن و مذمت كند با شمشیر جواب او را مى دهیم .
پس از او جماعتى از بنى بكر بن وائل مثل حریث بن جابر و خالد بن معمر و شقیق بن ثور و كردوس بن عبدالله برخاستند و به نزد امیرالمومنین آمدند و گفتند:
فرمان ، فرمان توست ، اگر اهل شام را اجابت كنى ما هم اجابت مى كنیم اگر آنان را انكار كنى ما هم انكار مى كنیم ، ما مطیع تو هستیم و در پیش تو كمر خدمت بسته ایم .
على علیه السلام فرمود:
من سزاوارترین فرد در اجابت به كتاب الله هستم ، كه حرمت آن را نگه دارم ، اما معاویه ، عمروعاص ، ابن ابى معیط، حبیب بن مسلمه ، ضحاك بن قیس ‍ و پسر ابى سرح اهل دین قرآن نیستند. من آنان را بهتر از شما مى شناسم ، از كودكى تا امروز با ایشان مصاحب بودم . در كودكى بدترین كودكان بودند و اكنون شرورترین مردان هستند.
به یقین مى دانم بستن مصاحف بر سر نیزه ها خدعه و مكر آنان است ، تا از قبول فرمان خدا تعالى فرار كنند، اما شما مرا موافقت نكردید و بر فریب آنان فریفته شده از اره راست منحرف شدید؛ چون شما با من مخالفت كردید، به ناچار قبول كردم و شما به زودى ثمره این كار را خواهید دید.
جماعتى كه حاضر بودند، بعضى آنان حضرت را تصدیق كرده و ثنا گفتند و برخى سر را به زیر انداخته و حرفى نگفتند.



طبقه بندی: جنگ صفین و ماجرای حكمیّت، 
برچسب ها: در اردوی امیرالمؤمنین (ع)، اردوی امام (ع)،
نگارش در تاریخ پنجشنبه 21 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
معاویه با مشاهده صحنه جنگ و كشته و مجروح شدن یارانش و شنیدن ضجه شامیان به فكر چاره افتاد و به عمروعاص گفت : اى اباعبدالله ! واى ! تو! همه شامیان از بین رفتند، آن حیله هاى كه ذخیره كردى ، كجاست ؟
عمروعاص گفت : اى معاویه چه مى خواهى ؟
معاویه گفت : حیله اى بیندیش تا جنگ متوقف شود و سپاهیان على علیه السلام دست از نبرد بردارند. اگر امروز على علیه السلام و یارانش ‍ دست از حمله و مبارزه برندارند، احدى از ما جان سالم بدر نخواهد برد و در سرزمین شام كسى باقى نمى ماند تا سلاح شمشیر ما را به دست گیرد.
عمروعاص گفت : اى معاویه ! دستور فرما تا هر چه قرآن و جلد قرآن در خیمه هاى سربازان هست ، حاضر كنند و بر سر نیزه ها ببندند و در برابر لشكر على علیه السلام بایستند و با آواز بلند بگویند.
اى اصحاب على و اى اهل عراق اگر مسلمانید، ما به حكم قرآن راضى مى شویم شما هم به دستورات قرآن راضى باشید و جنگ را متوقف كنید تا قرآن بین ما شما حاكم باشد.
چون اهل شام این سخن عمروعاص را شنیدند گفتند: حیله اى نیكوست كه تا به حال در میان ما سابقه نداشته است ، پس به فرمان معاویه قرآن ها را بر سر نیزه بسته و در مقابل لشكر امیرالمؤ منین على علیه السلام ایستادند و آواز دادند:
یا على ! یا على ! از خدا پروا كن و این بقیه اهل شام از اصحاب معاویه را باقى بگذار، ما كتاب خدا را بین خود و شما حاكم قرار مى دهیم تا به فرمان قرآن تن دهیم .
سپس مصحفى كه معروف به مصحف عثمان بوده ، بر سر چهار نیزه بستند و در مقابل امیرالمؤ منین على علیه السلام آورده ، بانگ برآوردند:
اى ابا الحسن ! واى اهل عراق ! واى اهل حجاز! این كتاب خداست كه ما و شما به آن ایمان داریم ، به اوامر و نواهى آن عمل مى كنیم ، ما مسلمانیم اگر شما اهل ایمانید و به كلام خدا اقرار دارید و زن و فرزند ما و جماعت باقى مانده از اهل شام رحم كنید و دست از جنگ بردارید، براساس دستور و فرمان با ما رفتار كنید.
این مكر و خدعه در میان سپاهیان امیرالمومنین علیه السلام مؤ ثر و كارگر افتاد.
نخستین كسى كه از اصحاب على علیه السلام دست از جنگ كشید و به دنبال على علیه السلام در میان جنگ آمد اشعث بن قیس بود.
على علیه السلام با یاران و فرزندان خویش و جماعت بنى هاشم مثل شیران خشم آلود از هر طرف حمله مى كردند، اشعث در مقابل على علیه السلام ایستاد و گفت :
یا امیرالمومنین ! دست زا جنگ بردار و دعوت اهل شام كه ما را به كتاب خداى تعالى مى خوانند، اجابت كن ، همه روزه مى گفتى با آنان چندان مى جنگیم تا به كتاب خدا و سنت محمد مصطفى صلى الله علیه و آله تن در دهند. اكنون ایشان خصومت و جنگ را كنار گذاشته و ما را به كتاب خدا مى خوانند و این گونه ناله و زارى مى كنند، پس ترحم نما و دست از خونریزى بردار، وگرنه هیچ یك از قبیله من و دیگر یمنى ها تو را حمایت نخواهیم كرد و تیر و كمان و شمشیر بر ضد معاویه و اهل شام به كار نمى بریم .
امیرالمومنین علیه السلام فرمود:
اى اشعث ! واى بر تو كه این گونه ناسنجیده سخن مى گوئى !
این قوم نه از سر صدق و راستى قرآن را به میان ما آورده اند. بلكه براى دفع شكست و نجات خویش به حیله و فریب متوسل شدند. اى اشعث هرگز به مكر و حیله عمروعاص فریفته نگردى ، در وفادارى خویش استوار باش كه آثار فتح و نسیم پیروزى نزدیك است .
اشعث گفت : معاذالله ، هرگز با اینان نخواهیم جنگید، اگر اجازه فرما تا نزد معاویه روم و از این قرآن بپرسم تا تكلیف بر من روشن شود.
على علیه السلام فرمود: آنچه از مكر و حیله معاویه و عمروعاص بود براى تو گفتم ، اما تو خود دانى .
اشعث به نزدیك لشكر معاویه رفت و پرسید، معاویه كجاست ، چون معاویه آمد و در مقابل او ایستاد و گفت : اى معاویه ! از این قرآن ها كه بر سر نیزه ها بستى چه نیتى دارى و چه مى خواهى ؟
معاویه گفت : از آن جهت قرآن را بر سر نیزه كردیم تا ما و شما متفقا بر آن عمل كنیم و جنگ و خونریزى را كنار بگذاریم .
اشعث به نزد امیرالمؤ منین على علیه السلام آمد و گفت : آنان از گمراهى دور شده و كتاب خدا را حكم خود ساخته اند، باید در برابر كتاب خدا تسلیم شویم .
سپس مردى از اهل شام بر اسب ابلق نشسته ، قرآنى در دست گرفت و به میدان آمد او میان دو صف ایستاد و گفت : اى اهل حجاز و اى اهل عراق گوش كنید تا خداى سبحان در قرآن چه مى فرماید:
الم تر الى الذین اوتوا نصیبا من الكتاب یدعون الى كتاب الله لیحكم بینهم واذا دعوا الى الله و رسوله لیحكم بینهم اذ فریق معرضون . (95)انما كان قول المومنین اذا دعوا الى الله و رسوله لیحكم بینهم ان یقولوا سمعنا و اطعنا و اولئك هم المفلحون . (96)
غرض مرد شامى از تلاوت این آیات این بود كه بر طبق این آیات ، شما را به حكم خدا مى خوانیم و شما از پذیرش آن امتناع مى كنید.
چون لشكر امیرالمؤ منین على علیه السلام آن فصاحت را بر سر نیزه ها دیدند، گفت و گو در میان خود را آغاز كرده ، هر كسى سخنى مى گفت ، یكى مى گفت اهلى شام ما را به كتاب خداى تعالى مى خوانند، باید اجابت كنیم ، جماعت دیگر مى گفتند، جنگ مبارزان ما را هلاك كرده و طاقت را از ما سلب نموده است .
اما طایفه اى از اصحاب صمیمى على علیه السلام مى گفتند، این حیله خدعه معاویه و عمروعاص است . مى دانیم آنان را با كتاب خدا و سنت رسول خدا صلى الله علیه و آله كارى نیست ؛ باید جنگ را ادامه دهیم تا چشم فتنه و فساد را از حدقه بیرون آوریم .
در همین اثناء سفیان بن ثور الكبرى برخاست و گفت : اى اهل عراق ! ما از آن جهت با اهل شام مى جنگیم كه دعوت ما به كتاب خدا و سنت مصطفى صلى الله علیه و آله را نمى پذیرفتند، اما امروز آنان ما را به كتاب خدا مى خوانند، چگونه نداى آنان را اجابت نكنیم اگر به خواست آنان پاسخ مثبت ندهیم و اجابت نكنیم ، بر آنان حلال باشد كه با ما بجنگند؛ همچنان كه دیروز براى ما جنگیدن با آنان براى ما جایز بوده بود، اى اهل عراق !، بدانید این سخن على بن ابى طالب علیه السلام اثر نمى كند و او بر قصد و عزم خویش در جنگ با معاویه استوار است . سخن امروز او همان كلام دیروز است اما، دیگر گوش به فرمان او نمى دهیم و جنگ نمى كنیم ؛ چون بسیارى از مردان ما هلاك شده اند و مصلحت را در سازش و مصالحه با اهل شام مى دانیم .
در این هنگام عده اى از یاران وفادار امیرالمومنین علیه السلام به متابعت و اطاعت آن حضرت سخن گفتند. از جمله گردوس بن هانى سكرى برخاست و گفت : اى یاران ، ما از معاویه تبرا جستیم و به ولایت على بن ابى طالب علیه السلام توفیق یافتم به یقین دانستیم ، كشتگان ما شهیدند و زنده هاى ما از ابرار و اخیار و على بن ابى طالب علیه السلام بر صراط حق و متابعت على علیه السلام واجب است ، هر كسى با او مخالفت كند هلاك شود و هر كسى اطاعت كند، نجات یابد، پس از فرمان او سرپیچى نكنید تا مراد معاویه حاصل نشود. سپس خالد بن معمر سدوسى برخاست و گفت :
اى امیرالمومنین ! اگر سخن نمى گوییم ، دلیل بر این نیست كه دیگران را لایق تر مى دانیم ، یا على علیه السلام راءى راءى توست ، اگر مصلحت مى بینى با این جماعت قرآن بر نیزه كردند صلح كن ، اگر مى دانى كار آنان بر خدعه و نیرنگ است ، بر جنگ استوار باش ، ما در متابعت و اطاعت تو هیچ تردیدى نداریم و گوش به فرمان هستیم ، چون راءى و نظر شما بهترین آراست .
آن گاه حصین بن منذر برخاست و گفت : اى جماعت ! بدانید، دین ما بر تسلیم بنا نهاده شد، قیاس را در دین راه ندهید و اساس دین را با شك و شبهه خراب نكنید و یقین بدانید امیرالمؤ منین على علیه السلام داناى دین و قرآن است . هر چه بگوید صادق و صائب است ، هر جا بگوید نه ، ما هم مى گوییم نه ، اگر بگوید آرى ما نیز مى گوئیم آرى . در كل احوال تابع و مطیع گفتار و كردار مولاى خود امیرالمومنین علیه السلام هستیم .
سپس رفاعة بن شداد بجلى از افضل اصحاب على علیه السلام به سخن آمد و گفت : اى مردم ! چیزى از دست ما فوت نشد. این قوم امروز ما را به كارى مى خوانند كه ما از اول جنگ از آنان مى خواستیم . بنگرید اگر راست مى گویند و قصد فریبكارى و حیله گرى ندارند آنان را اجابت كنید، اگر غرض دیگرى دارند و به خلافت و امامت امیرالمؤ منین على علیه السلام راضى نمى شوند، بر سر كار خویش بایستید با شمشیرهاى كشیده و نیزه هاى آماده از مولاى خود حمایت كنید تا فتنه را خاموش و فتنه جویان را نابود كنید.
هر یك از اعیان لشكر معارف سپاه در حمایت امیرالمومنین علیه السلام سخنى گفتند و بعضى ها گفتند یا على راءى ، راءى توست ، و هر چه صلاح بدانى ما مطیع و فرانبرداریم .
در آن هنگام ناگهان بیست هزار مرد جنگى از سربازان على علیه السلام با شمشیرهاى حمایل كرده به خدمت امیرالمؤ منین على علیه السلام رسیدند كه آثار سجود در پیشانى آنان هویدا بود و طایفه اى از قراء قرآن كه بعدها به خوارج پیوستند در میان آنان بودند.
یكى از آنان پیش آمد و گفت : یا على ! تو مى دانى كه ما عثمان را بدان جهت كشتیم كه از پذیرش پیشنهاد ما در عمل كردن به كتاب خدا سر باز، امروز جماعت اهل شام تو را به كتاب خدا دعوت مى كنند، پیشنهاد آنان را اجابت كن ، وگرنه تو را مى گیریم و تحویل آنان مى دهیم یا همچنان كه عثمان را كشتیم تو را نیز مى كشیم و دیگران هم گفتند كه امیرالمؤ منین على علیه السلام باید جنگ را متوقف و به كتاب خدا رفتار كند.
امیرالمومنین سخنان متفاوت آنان را مى شنید و در آن تاءمل و تعجب مى كرد سپس فرمود:
اى یاران ! من از اول آنان را به كتاب خدا دعوت كردم و در طول جنگ نیز پیوسته آنان را به كتاب خدا مى خواندم و اكنون نیز سخن من همین است ، با این فرق كه دیروز من امیر شما بودم و امروز ماءمور شما شدم ، دیروز ناهى بودم و امروز منهى ام ، معاویه با آوردن قرآن در میان شما مكر و حیله مى كند تا خود را از هلاكت نجات دهد و از شمشیر شما خلاص شود، گویا شما از جنگ خسته و ملول شده و حیات زندگى خویش را بیشتر دوست دارید، شما را بر آنچه اكراه دارید تكلیف نمى كنم اما آنچه سر مسئله و جان مطلب بود به شما گفتم ، فردا پشیمانى سودى نخواهد داشت .
آن جماعت گفتند: یا على ! كس بفرست و اشتر نخعى را بخوان كه او شجاعانه مى جنگد و مردان شام را مى كشد.
اشتر در آن ساعت با یاران خویش در نزدیكى هاى خیمه معاویه مى جنگید و چیزى نمانده بود تا لشكر شام را منهزم و متلاشى كند.
فرستاده امیرالمومنین علیه السلام به نزد مالك اشتر رفت و گفت : اى مالك ! باز گرد و جنگ را متوقف كن .
اشتر گفت : برو به امیرالمومنین علیه السلام بگو كه این ساعت ، زمان برگشت نیست آثار فتح و پیروزى پیدا شده و تا شكست معاویه اندكى فاصله است .
فرستاده به خدمت امیرالمومنین علیه السلام آمد و جواب اشتر را بیان كرد. در آن موضع كه مالك اشتر مى جنگید صداى نعره و ناله مردان شام بلند بود كه به ضرب شمشیر اشتر نخعى و یارایش جان مى باختند.
آن جماعت به على علیه السلام گفتند: ما زا تو خواستیم تا از اشتر نخعى بخواهى كه باز گردد نه این كه در نبرد جد و جهد بیشترى كند و مردان بیشترى را بكشد.
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: سبحان الله ، در جلو چشمان شما با فرستاده خویش سخن گفتم كه به مالك بگوید باز گردد.
بار دیگر به مالك اشتر نخعى پیغام داد، كه اى مالك ! باز گرد كه فتنه آشكار شد، چون فرستاده به نزد مالك اشتر رسید.
اشتر گفت : شاید امیرالمومنین علیه السلام از جهت این مصاحف كه بر سر نیزه ها بستند مرا احضار كرده است .
فرستاده گفت : آرى .
مالك گفت : به خدا سوگند، وقتى این مصاحف را بالاى نیزه ها دیدم فهمیدم این حیله و نیرنگ از عمروعاص است و این جنگ به پایان نمى رسد و در میان لشكر ما اختلاف و تفرقه ایجاد مى شود!
سپس به فرستاده على علیه السلام گفت : اگر ساعتى مهلت دهى ، جنگ را به پایان مى رسانم و پیروزمندانه بر مى گردم .
گفت : آیا دوست دارى بعد از پیروزى ، امیرالمؤ منین على علیه السلام را زنده نبینى ؟
مالك گفت : سبحان الله ، هرگز چنین نخواهم كه مولایم را زنده نباشد.
مالك اشتر با حالت غضبناك به جانب امیرالمومنین علیه السلام روان شد، در بین راه این چنین سخن مى گفت :
اى اهل عراق ! اى اهل ذل و نفاق اى اهل خلاف و شقاق ، این زمان كه با شمشیر و نیزه بر آنان مسلط شدیم و پیروزى نزدیك شد و معاویه و عمروعاص فهمیدند كه به دست ما مقهور و مغلوب مى شوند، این حیله را در پیش گرفتند و قرآن را بر بالاى نیزه كردند و شما را به آنان مى خوانند، آیا مكر و حیله عمروعاص است ؟
وقتى مالك خدمت امیرالمؤ منین على علیه السلام رسید، اشعث بن قیس ‍ گفت : دیروز با معاویه براى رضاى خدا مى جنگیدیم و امروز هم به خاطر خدا ترك جنگ مى گوییم .
مالك اشتر گفت : از این سخن هاى بیهوده دست بردار، اگر ساعتى مهلت دهید، خیمه معاویه را از جا كنده با فتح و پیروزى بر مى گردیم .
گفتند: اجازه مى دهیم .
مالك گفت : پس به اندازه یك میدان اسب تاختن مهلت دهید تا پیروزى را ببینید.
گفتند: چون ما را به كتاب خدا خواندند در این صورت اگر حمله كنى در گناه تو شریك باشیم .
مالك گفت : افسوس كه اكابر لشكر كشته شدند و اراذل ماندند، شما تا این ساعت بر حق بودید، اما به باطل افتادید و حق را رها كردید.
قرا و غیر قرا از آن جماعت آواز دادند: اى اشتر نخعى ! از این سخن ها دست بردار تا قرآن ها را بر سر نیزه ها مى بینیم از تو امیر تو فرمان نمى بریم و اطاعت نمى كنیم .
اشتر گفت : افسوس ! شما را فریب دادند و شما فریفته شدید، و معاویه و عمروعاص از شما ترك جنگ را مى خواستند كه به مقصود خویش ‍ رسیدند، سپس رو به قراء آن جماعت كرد و گفت :
اى جماعت دنیا دوست ، ما پنداشتیم كه پیشانى سیاه شما حكایت از زهد و تقواى شما دارد و براى رضاى خدا و كسب شرف اخروى نماز مى خوانید و تلاش مى كنید؛ اما فهمیدیم ، كه شما طالبان دنیا هستید و گرفتار شهوتید، عقب نشینى شما از جنگ به جهت فرار از مرگ و دوستى با دنیاست ، لعنت بر شما باد، اى كاش مثل قوم عاد و ثمود به عذاب هلاك مى شدید.
پس بین مالك و آنان كار به سب و ناسزاگویى كشید و نزدیك بود فتنه اى دیگر پدید آید، امیرالمومنین علیه السلام آنان را آرام و غوغا را خاموش ‍ كرد.
پس یكى از آنان گفت : اى اشتر! امیرالمؤ منین على علیه السلام گفتار آنان را قبول كرد، تو چرا راضى نمى شوى ؟
مالك گفت : به هر چه امیرالمؤ منین على علیه السلام راضى شود، من هم راضى و مطیع هستم .
با اختلاف در بین سپاه على علیه السلام و بازگشت مالك اشتر كار به كام معاویه شد، كه بعد از لمس كردن شكست و دیدن مرگ ، جان تازه گرفت و امید بقا یافت و به زبان اقرار كرد و گفت :
والله آن زمان كه مالك اشتر مى جنگید، خواستم از او بخواهم تا از على بن ابى طالب علیه السلام برایم امانى بستاند و در آن ساعت اندیشه گریختن داشتم كه مرا به اشعار پسر عمرو بن اطنابه افتادم ، از فرار شرم كردم تا این كه على علیه السلام اشتر نخعى را باز خواند كه نفسم تازه شد و حیله ما كارگر افتاد و كار بر وفق مراد شد.



طبقه بندی: جنگ صفین و ماجرای حكمیّت، 
برچسب ها: درماندگی معاویه و حیله عمرو عاص(قرآن بر سر نیزه زدن)، بیچارگی معاویه، پستی عمروعاص،
نگارش در تاریخ پنجشنبه 21 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
آن روز شدت نبرد از همه روزها بیشتر بود، به طورى كه سواران از اسب پیاده شده و از رو به رو شمشیر مى زدند و علم ها بر زمین افتاده ، گرد و غبار عظیمى پدید آمد،نماز ظهر و عصر با تكبیر بدون سجود و ركوع اقامه شد، تا شب فرا رسید اما جنگ متوقف نشد و همچنان ادامه داشت ، امیرالمؤ منین على علیه السلام حمله مى كرد و دقایقى مى ایستاد و سر به آسمان مى آورد مى گفت : اللهم ! الیك نقلت الاقدام وافضت القلوب ورفعت الایدى و امتدت الاعناق و طلبت الحوائج و شخصت الابصار، اللهم ! افتح بیننا و بین قومنا بالحق وانت خیر الفاتحین .
سپس در سیاهى شب چون شیر غضبناك با همراهى جمعى از اصحابش به لشكر معاویه حمله كرد. امیرالمومنین علیه السلام با كشتن هر یك از یاران معاویه ، تكبیر سر مى داد، روایت مى كنند، كه آن شب از امیرالمومنین علیه السلام پانصد تكبیر شنیده شد،كه با هر تكبیر مردى از اهل شام را به دست خویش هلاك كرد.
بزرگان و مشایخ اهل شام در آن تاریكى شب ناله و ضجه سردادند و گفتند: اى اهل عراق ! از خدا بترسید، بر این معدود لشكر معاویه كه باقى مانده اند رحم كنید و آنان را به زنان و فرزندانشان ببخشایید اما این ناله ها و تضرع هیچ فایده اى نداشت ، جنگ تا صبحگاهان بر پا بود و مبارزان على علیه السلام پیوسته و پى در پى حمله مى كردند و مى كشتند، به طورى كه سى و شش هزار نفر از طرفین كشته شدند و جنگ همچنان ادامه داشت . جمعى كثیر از اصحاب معاویه كشته و زخمى شدند.



طبقه بندی: جنگ صفین و ماجرای حكمیّت، 
برچسب ها: جنگ لیلة الهریر، لیلة الهریر،
نگارش در تاریخ پنجشنبه 21 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:6)      1   2   3   4   5   6  

درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

برای جلوگیری از سوء استفاده های احتمالی هرگونه برداشت یا كپی برداری از مطالب بدون اطلاع به مدیریت یا ذكر منبع حق الناس تلقی میشود.





قالب وبلاگ