تبلیغات
بیداری افکار در رابطه با امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام - مطالب امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه
ما بیداریم و پروژه بیداری ادامه دارد We are awake& WAKEUP PROJECT still runing
امیرالمؤ منین على علیه السلام با شنیدن اخبار شام و اجتماع آنان در صفین ، مردم را در مسجد كوفه جمع كرد و خطبه اى بلیغ با این عبارت بیان كرد:
ایها الناس ! ان معاویة بن ابى سفیان قد وادع ملك الروم و سار الى صفین . اهل الشام عازما على حربكم فان غلبتموهم استعانوا علیكم بالروم ، وان غلبوكم فلا حجاز ولا عراق ؛ وقد زعم معاویة لاهل الشام انهم اصبر منكم على الحرب ، هذا كلام یستحیل عن الحق ، لانكم المهاجرون و الانصار و التابعون ، و القوم اهل شبهه و باطل ...
یاران و دوستان ! معاویه با قیصر روم با تحفه و هدایا به صلح نشست و خود را از خطر تهاجم او رهانید و اكنون با لشكرى از اهل شام در صفین فرود آمده است و عزم جنگ با ما را دارد و رجز مى خواند. شما باید مردانه مقاومت كنید، بدانید اگر مغلوب شما شود از قیصر روم مدد خواهد هواست و اگر بر شما پیروز شود نه عراق براى شما مى ماند و نه حجاز. معاویه اهل شام را در شجاعت و استقامت و جنگ آورى بر شما اهل كوفه برتر مى داند و آنان را صبورتر مى خواند. این كلام ، سخنى باطل و محال است ، به دلیل اینكه آن قوم اهل شبهه و ضلالت اند و شما از مهاجر و انصار و تابعین هستید و حق و حقیقت با شماست ، پس اهل باطل با اهل حق برابر نیستند برخیزید و خون فاسقین و قاسطین را بریزید، در عین حال در این باب با شما مشورت مى كنم ، نظر و راءى شما چیست و مصلحت را در چه مى دانید؟
عمار یاسر قبل از همه برخاست و گفت :
یا امیرالمومنین ! ما در زیر فرمان تو هستیم ، هر چه سریع تر حركت كنیم و در مقابل آن مغروران و گمراهان قرار گیریم نیكوتر است در آن جا بار دیگر آنان را نصیحت و موعظه فرمایید اگر راه رشد هدایت را بر ضلالت و جهالت برترى دهند و حق را قبول كنند، به سعادت و نیك بختى نایل شوند، اگر بر ضلالت و جهالت اصرار ورزند و در اندیشه باطل بمانند با آنان به نبرد پردازیم و ره جد و جهدى كه داریم قریة الى الله انجام مى دهیم ، والله خیر الحاكمین .
سپس قیس بن سعد بن عباده برخاست و گفت :
یا امیرالمومنین ! مصلحت آن است كه هر چه زودتر ما را به جنگ دشمنانمان ببرى تا در مقابل آنان پیكار كنیم ، چون جهاد در مقابل این قوم براى ما از جنگ در مقابل روم و ترك و دیلم محبوب تر است ، اینان دین خدا را خوار مى شمرند، اولیاى خدا را به چشم استهزاء مى نگرند، با اصحاب رسول خدا به اندك چیزى خشم مى گیرند و عقوبت بسیار مى كنند و مى زنند یا حبس مى كنند و مال آنان را غنیمت مى شمرند و براى خود حلال مى دانند.
در این میان سهل بن حنیف انصارى برخاست و گفت :
یا امیرالمومنین ! ما تو را مطیع و فرمانبرداریم با دوست تو دوستیم و با دشمن تو دشمن ، با هر كه كسى صلح كنى صلح مى كنیم و با هر كه جنگ كنى مى جنگیم ، راءى ما راءى شماست هر وقت ما را بخوانى ، لبیك مى گوییم و به هر خدمتى امر كنى امتثال فرمان مى كنیم ، تا مرا یك لحظه جان نفس باقى باشد، در ركاب تو باشم و از فرمان تو تخلف نمى كنم .
پس از سهل ، زید بن صوحان العبدى برخاست و گفت :
یا امیرالمومنین ! جنگ كردن با این قوم براى ما جایز است چون شك و شبهه اى باقى نمانده تا در آن تاءمل كنیم ، چگونه در دفع اعوان ظلمه و احزاب و شیاطین درنگ كنیم آنان كه در دین مسلمانى حقى ندارند و بنیانگذاران نفاق و شقاق و ظلم و ستم هستند، نه از مهاجرین و انصارند و نه از تابعین ، در پیكار با معاویه و پیروان او باید تسریع و تعجیل كرد؛ چون اگر هر چه بیشتر مهلت یابند عده و عده بیشترى فراهم مى سازند و قوت گیرند و سركوبى آنان دشوارتر مى شود. پس كار امروز به فردا نیفكنیم .
پس از او ابوزینب بن عوف به پا خاست و گفت :
یا امیرالمومنین ! اگر ما! صراط حق و طریق هدایتیم تو رهبر و هادى ما هستى و اجر عظیم و بهره وافى براى توست و اگر بر ضلالت و طریق باطلیم ، وزر و وبال گمراهى ما به گردن توست ، چون به فرمان تو به جنگ معاویه مى رویم و به سبب دوستى با تو، دشمنى با معاویه را ظاهر كردیم ، مى خواهم بدانم كه آیا آنچه ما بر آنیم صراط مستقیم و حق مبین است ، و دشمن ما معاویه ، در گمراهى و ضلالت و كبیر؟
امیرالمؤ منین على علیه السلام فرمود:
اى ابوزینب ، بدان كه طریق ما طریق حق و شیوه ما شیوه صدق است ، اگر با نیت خالص در راه ما گام بردارى و ما را نصرت و یارى كنى و با دشمنان ما عداوت و مخالفت نمائى ، بى شك یكى از اولیاى خداى تعالى مى شوى و در روضه رضوان او جاى مى گیرى .
عمار یاسر به ابوزینب گفت : اى ابوزینب ! ثابت قدم باش و در اجتماع ما تفرقه مینداز، چون اینان حزب الله و حزب رسول الله صلى الله علیه و آله هستند.
عبدالله بن بدیل خزاعى از جاى برخاست گفت : یا امیرالمومنین ! اگر اهل شام در طلب رضاى خدا بودند هرگز با ما مخالف نمى شدند و بر ضد ما جنگ نمى كردند، بلكه براى حفظ جاه و مال دنیا كه فعلا در دست آنان است و همچنین به سبب كینه دیرینه اى كه در سینه هاى آنان نهفته است با ما به مقاتله برخاسته اند.
اى مردم ! معاویه چگونه با امیرالمؤ منین على علیه السلام بیعت مى كند در حالى كه برادر و جد و خال و عم او در جنگ ها به دست آن حضرت هلاك شدند به خدا سوگند. اگر سر معاویه را با شمشیر ببرند و پهلوى او را بشكافند هرگز به على علیه السلام بیعت نمى كند.
سپس حجر بن عدى و عمرو بن حمق خزاعى برخاستند و از اهل شام بیزارى جستند و آنان را لعن كردند، على علیه السلام آنان را از لعن كردن منع كرد. پرسیدند: یا امیرالمؤ منین مگر ما بر حق و آنان بر باطل نیستند.؟
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: بلى چنین است ، آنان بر باطلند.
پرسیدند: پس چرا از ناسزا گفتن و لعن كردن منع مى فرمائى ؟
على علیه السلام فرمود:
نمى خواهم از زبان شما كلمه ناسزا و لعن خارج شود و این كار از عادت و اخلاق مؤ منان به دور است ، اما دوست دارم كه آنان را دعا كنید، و این گونه بگویید: خدایا آنان را به راه راست هدایت فرما، خدایا بین ما آنان اصلاح فرما تا خونهاى آنان ریخته نشود و آنان نصیحت امیرالمومنین را قبول كردند.
بار دیگر عمرو بن حمق خزاعى گفت : اى امیرالمومنین ! بیعت من نه به سبب قرابت بین من و توست و نه براى طمع و احسان و ملك و مال از توست ، بلكه شیفته پنج خصلت پسندیده شما شده ام و آنها علم ، شجاعت ، قربت ، قرابت و سبقت در اسلام توست ، یا على علیه السلام اگر در راه دوستى تو و عداوت با دشمنانت مرا تكلیف كنند، كوه را از جا بركنم ، چون رضاى تو باشد، براى من سهل باشد.
امیرالمؤ منین على علیه السلام از این كلمات شاد شده و او را چنین دعا كرد:
اللهم نور قلبه بالتقى واهده الى صراطك المستقیم .
آن گاه فرمود: اى عمرو! اى كاش در لشكر من یكصد نفر مثل تو وجود داشت .
سپس حجر بن عدى گفت : اى امیرالمومنین ! در لشكر تو هر كسى كه هست همه ناصح و نیك خواه و جان نثارت هستند و آرزوى همه آن است كه جان را بذل كنند و در ركاب تو به شهادت رسند.




طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: امیرالمؤمنین (ع) و كوفه، امام (ع) و كوفه،
نگارش در تاریخ چهارشنبه 6 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
منادى مردم شام را ندا داد تا صلاح برگیرند و به یارى معاویه بشتابند، چون مردم اجتماع كردند معاویه فرمان داد تا به عزم جنگ با امیرالمؤ منین على علیه السلام از شام به جانب صفین حركت كنند. معاویه و مروان بن حكم در پیشاپیش لشكر در حركت بودند و پس از یك منزل از دمشق فرود آمدند، آنجا را لشكر گاه ساختند تا هر كسى كه جا مانده به لشكر ملحق شوند، و معاویه به آرایش سپاه خویش پرداخت (55)پس میمنه را به عبدالرحمن خالد بن ولید داد و میسره را به عبدالله بن عمروعاص سپرد و مقدمه لشكر را به ابوالاعور السلمى تسلیم كرد و بُسر بن ارطاة را بر ساق لشكر گماشت ، آن گاه خود با سواران و پیادگان كه عده آنان به هشتاد و سه هزار نفر مى رسید به سوى صفین حركت كرد چند روز از ماه محرم گذشته بود كه لشكر در صفین فرود آمد معاویه دستور داد تا اردوگاه لشكر را در مكانى با صفا و مسطح و نزدیك به آب فرات قرار دهند، و همچنان از اطراف بلاد دسته دسته به كمك معاویه مى شتافتند تا آن كه عده سواره و پیاده از یكصد بیست هزار نفر گذشت . معاویه چون اجتماع اى لشكر را دید به غایت مغرور شده و اى عبارت را به امیرالمؤ منین على علیه السلام نوشت :
لا تحسبن یا على الباطلا

لاوردن الكوفه القبایلا
و المشرقى والقنا الذوابلا

من عامنا هذا و عاما قابلا

امیرالمؤ منین على علیه السلام در جواب او این شعر را انشاد كرد:
اصبحت ذا حمق تمنى الباطلا

لاوردن شامك الصواهلا
اصبحت انت یابن هند جاهلا

لارمین منكم الكواهلا
بالحق و الحق یزیل الباطلا

هذا لك العام و عاما قابلا



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: لشگر كشی معاویه،
نگارش در تاریخ چهارشنبه 6 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
بسم الله الرحمن و الرحیم . اما بعد! فانه اءتانى كتاب امرى لیس له هاد یهدیه ولا قائد یرشده ، دعا الهوى فاجابه ، و قاده الغى فاتبعه ...زعمت انه انما افسد علیك بیعتى خطیئتى فى عثمان ،... (54)
نامه مردى به دستم رسید كه در ورطه ضلالت افتاده و در دریاى شهوت غرق شده ، او را نه هدایت كننده اى است كه از آن گمراهى نجات دهد و نه قائدى دارد كه او را ارشاد كند، هواى نفس او را به خود خوانده و او لبیك گویان او را اجابت كرده ، درباره عثمان خطا كار من نیستم بلكه این خیال باطل توست كه گمان مى كنى من درباره عثمان مرتكب خطا شدم .
اى معاویه ! من مردى از مهاجر هستم ، در همه احوال یار و یاور مسلمانان بودم ، و مهاجرین ارباب حقیقت و اصحاب علم و معرفت اند و در كارى كه گمراهى و ضلالت باشد توافق نمى كنند، اما این كه گفتى اهل شام حكام بر اهل حجازند، تو دو مرد قریش از شام انتخاب كن كه سخن آنان در شورا قبول بوده و یا آن دو نفر واجد شرائط خلافت باشند.!
اگر بخواهى من دو نفر از قریش حجاز كه جامع اوصاف باشند بیاورم .
در این كه میان خویشتن طلحه و زبیر و اهل بصره فرق گذاشتى اى كلام تو صحیح نیست ، چون بیعت عمومى بوده است ، پس بین تو طلحه و زبیر فرقى نیست ، اما فضیلت من در اسلام و قرابت با رسول الله صلى الله علیه و آله و جایگاه من در بنى هاشم را اگر توانایى داشتى ، آنها را نادیده مى گرفتى و نابود مى كردى .
معاویه با خواندن نامه امیرالمومنین به خشم آمد و بى درنگ نامه اى به این مضمون نوشت :
اى على علیه السلام ! از خدا بترس ، و حسد را كنار بگذار و سابقه درخشان خود را به گفتار و كلمات ، باطل نكن چون قدر و قیمت اعمال انسان به پایان آن است ، اى كاش سوابق حسنه كه در اثبات دین و اساس اسلام داشتى تو را از خون ریزى و اختلاف بین خلق خدا باز مى داشت ، از خدا بترس و سوره قل اعوذ برب الفلق را قرائت كن و از شر نفس خویش به خداى تعالى پناه آور. خداى تعالى دل تو را نرم گرداند. والسلام
امیرالمومنین چون نامه معاویه را خواند؛ جوابى با این مضمون برایش ‍ نوشت :
از عبدالله امیرالمؤ منین على به معاویة بن صخر. كلماتى كه به قلم آورده بودى از تو بعید نیست .
كار راست تو مانند كار باطل توست ، اگر یقین داشتم كه موعظه و نصیحت در تو مؤ ثر است تو را پند مى دادم و نصیحت مى كردم ، اما نصیحت در گوش ‍ كسى كه مستوجب عذاب خداى تعالى است و از عذاب عقاب نمى ترسد سودى ندارد همچنان در ضلالت و حیرت و جهالت باقى بمان تا در روز قیامت سزاى اعمال ناپسند و زشت خود را ببینى ، ان ربك لبالمرصاد. خود بهتر مى دانى كه رسول خدا صلى الله علیه و آله درباره تو پدر مادر تو چه گفته است . والسلام .
معاویه نامه امیرالمؤ منین را خواند و در جواب نوشت :
اما بعد، اى على ! كثرت گناه قلب تو را پوشیده است و بصیرت را از تو گرفته و پرده بر چشمان تو انداخته ، و خلل به بصره تو را داده است ، حرص و شر از عادت تو و شكستن عهد و پیمان از سیرت توست ، میان من و تو سخنى ناگفته نمانده است ؛ پس آماده جنگ و نبرد باش تا بدانى پیروزى از آن كیست ، اى على هواى نفس و آرزوهاى قلبى ات تو را به خطا و اشتباه انداخته ، و علم تو را ضایع كرده كه سودى برایت ندارد، با كسى كه در حلم مانند كوه است درآویختى ، عاقبت این كار و پایان این گفتار را خواهى دید. والسلام .
امیرالمؤ منین على علیه السلام جواب او را چنین نوشت و فرستاد:
از عبدالله امیرالمؤ منین على علیه السلام به معاویه بن صخر چون سرنوشت تو در اصل بدبخت و شقى رقم زده شد، حكم بارى تعالى بین تو و سعادت تو حایل شده و مانع اصلاح تو گردیده است ، اى پسر ابو سفیان لعین ادعا مى كنى كوه با حلم و بردبارى تو برابر نیست و علم تو حق و باطل را باز شناسد، لاف مى زنى و گزاف مى گویى ، تو منافقى سنگ دل و بى بصیرت و نادان بیخرد در دین هستى مرا از جنگ مى ترسانى ؟ و به شمشیر و نیزه تهدید مى كنى ؟ مگر فراموش كردى من آن ابوالحسنم كه جد تو عتبه و عم تو شیبه و خال تو ولید و برادر تو حنظله را در جنگ كشتم و آن شمشیر كه خون این جماعت را در راه خداى تعالى ریخته ام در دست من است ، و دست و بازوى من به همان قوت و توان است كه بود، به پشتیبانى عمروعاص دم بریده ناكس به خود مغرور مباش اگر خویشتن را مرد مى انگارى و راست مى گویى لشكر را بگذار و دست از این و آن بردار و به میدان آى تا من تو ساعتى مبارزه كنیم تا بفهمى كه گناه كدام كس بیشتر و دل كدام یك تیره تر است و خلل به بصر و بصیرت كدام یك راه یافته است .
معاویه وقتى جواب نامه را دید و بر مضمون آن آگاهى یافت ، به خشم آمده و نامه اى دیگر به این مضمون به امیرالمؤ منین على علیه السلام نوشت :
به پشتیبانى عمار یاسر و یارانش در گمراهى و ضلالت مبالغه مى كنى ، آنان تو را در گرداب هلاكت مى اندازند، اگر اجل تو را نرسیده بود، جنگ را اختیار نمى كردى و یقین بدان كه از این جنگ جان سالم به در نخواهى برد. تو هر ساعت در ضلالت و گمراهى بیشتر فرو مى روى . علم تو، تو را به تكبر و غرور واداشته و فهم تو از درك حق و حقیقت بازمانده در راه دین راءى صائب و فكرى صحیح نداشتى ، پس عاقبت خیر و نیكو براى دیگرى خواهد شد و تو محروم مى مانى . والسلام .
امیرالمؤ منین على علیه السلام جواب نامه معاویه را چنین نوشت :
از عبدالله على امیرالمومنین به معاویة بن صخر، تو اى معاویه از كافرى زاده شدى ، قدر اسلام و مسلمانى را چه دانى ! آباء و اجداد از عم و خال و برادر تو مصطفى صلى الله علیه و آله را منكر بودند، كفر و ضلالت و شك آنان را واداشت تا به مقاتله با او پرداختند و بر وى شمشیر كشیدند تا در معركه جنگ آنچه سزاى آنان بود به ایشان رساندیم و خلف آنانى ، خلفى كه تابع سلف خویش در آتش دوزخ باشد. والله لا یهدى القوم الظالمین .
چون نامه نگارى بین على علیه السلام و معاویه به درازا كشید، عمروعاص ‍ به نزد معاویه رفت و گفت :
اى معاویه ! واى بر تو، تا كى با على بن ابى طالب علیه السلام مكاتبه مى كنى ؟ نامه اى سخت مى نویسى و سخن تلخ مى گویى ، و جوابى سخت تر سخنى تلخ ‌تر دریافت مى كنى ، اگر تمامى دبیران و كاتبان شام را جمع كنى در بلاغت ء فصاحت با او برابرى نكنند و قادر به پاسخ گویى او نیستند، اگر قصد صلح و مسالمت دارى اسباب آن مهیا كن و اگر عزم جنگ دارى به تهیه لشكر بپرداز، از مكاتبه و نامه نوشتن نتیجه اى حاصل نمى شود.



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: پاسخ امیرالمؤمنین (ع) به نامه معاویه،
نگارش در تاریخ چهارشنبه 6 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
بعد از اینكه جواب نامه هاى عبدالله بن عمر، سعد بن وقاص ، محمد بن مسلمه به معاویه رسید، و از دیدگاه هاى آنان آگاه شد. از نوشتن نامه به آنان پشیمان شد، عمروعاص هم او را شماتت و سرزنش كرد، و گفت : به تو گفتم براى آنان نامه ننویس ، چون فایده اى ندارد و به تو جواب هاى سخت و سخن هاى درشت مى گویند. اما قبول نكردى و این است سزاى تو.
معاویه دستور داد تا مردم در مسجد اجتماع كنند، وقتى مردم به مسجد آمدند، بر منبر نشست و گفت : (52)
اى مردم ! شما مى دانید كه عثمان خلیفه مسلمین را مظلوم و بى جرم و گناه كشتند خداى تعالى فرمود: و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا.
من ولى عثمان هستم ، او مرا امارت شام داده بود و بعد از آن هم عزل نكرد، شما اهل حق حقیقت هستید. اما اهل فتنه جماعتى هستند كه خلیفه وقت ، عثمان بن عفان ، را كشتند امروز على بن ابى طالب علیه السلام كه مبغوض ترین افراد نزد من است به خلافت نشسته است و لشكرى جمع كرده ، قصد دارد به شام بیاید و با ما بجنگد، در مقابل على بن ابى طالب علیه السلام جز به صبر و ثبات قدم نمى توان مقاومت كرد اگر چه مردان عراق دلیرترند، اما صبر ثبات اهل شام زیادتر است .
در این زمان ابوالاعور السلمى ، ذوالكلاع حمیرى و حوشب ذوالظلیم برخاستند و گفتند: همه مردان عرب مى دانند كه ما مردان فعلیم نه اهل قول ، كردار ما بر گفتار ما مقدم ایست . صدق گفتار نا از آن روشن مى شود كه ما را به میدان جنگ ببرى تا دلاورى هاى ما بنگرى ، و مى دانیم كه لباس ‍ خلافت زیبنده قامت توست .
معاویه در ادامه سخن چنین گفت : مى خواهم بدانم على بن ابى طالب علیه السلام چگونه به خلافت از من اولى تر است ، و چرا بر من ترجیح و تفضیل دارد؟ من كاتب رسول الله بوده ام و خواهر من زوجه او بود و من از امیران و استانداران خلیفه عمر و عثمان در شام بوده ام ، پدرم ابو سفیان بن حرب و مادرم هند دختر عتبة بن ربیعه است ، اگر اهل حجاز و اهل عراق در خلافت با على علیه السلام بیعت كردند اهل شام هم با من بیعت كردند، میان ما تفاوتى نیست ، هر كسى بر چیزى غلبه كند آن چیز از آن اوست .
معاویه در پایان سخنرانى به خانه خویش رفت ، قلم و دواتى طلبید و نامه اى (53)به این مضمون به على علیه السلام نوشت :
اى على علیه السلام ! اگر تو بر سیره سه خلیفه گذشته استوار بودى ، هرگز با تو مخالفت . جنگ نمى كردم ، بلكه مطیع و فرمانبردار تو بودم .
اما خطاى كه در كار عثمان رخ داد، مرا از بیعت با تو باز داشته است ، پیش ‍ از این اهل حجاز تعیین كننده حاكمان براى همه مردم بودند اما چون حق را كتمان كردند، اینك اهل شام این حق را دارند تا براى اهل حجاز و غیر حجاز خلیفه انتخاب كنند، حجت تو بر اهل شام مثل حجت تو بر اهل بصره نیست چون طلحه و زبیر و اهل بصره با تو بیعت كرده بودند، ولى اهل شام من با تو بیعت نكردیم ، هر چند علم ، فضیلت ، قرابت تو با رسول الله و جایگاهت در میان بنى هاشم را انكار نمى كنم .



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: آمادگی معاویه برای جنگ، امادگی جنگی،
نگارش در تاریخ سه شنبه 5 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
معاویه به محمد بن مسلمة نامه اى (51) بدین مضمون نوشت :
به این جهت براى تو نامه مى نویسم ، چون امیدوارم نزد ما بیایى و از من اطاعت و پیروى كنى ، اما قبل از هر چیز مى خواهم تو را از شك و شبهه بیرون آورم . تو از سروران و پهلوانان مهاجرین و انصار هستى و از رسول خدا صلى الله علیه و آله روایت كردى ، كه فرمود: اهل نماز و قبله با یكدیگر جنگ نكنند.
تو دیدى كه عده اى از اهل قبله كه بعضیها اقوام و خویشان تو بودند با عثمان به جنگ پرداختند و او را كشتند و آنان را از آن كار باز نداشتى خداى تعالى تو را و آنان را در روز قیامت بدون مجازات نخواهد گذاشت .
والسلام محمد بن مسلمة انصارى در جواب معاویه نوشت :
رسول خدا صلى الله علیه و آله مرا از اخبار و حوادث آینده خبر داده بود، چون در زمان عثمان بعضى از حوادث و فتنه ها كه محمد مصطفى صلى الله علیه و آله مرا خبر داده بود ظاهر گردید، شمشیر خود را شكستم و در خانه خویش نشستم . اى معاویه تو از این حرفها جز به دست آوردند مال و جاه دنیا مقصود دیگرى ندارى ، و هواى نفس بر تو غالب شده است ، وگرنه در زمان حیات عثمان او را مدد و كمك مى كردى ، در حالى كه اكنون به خون خواهى او برخاسته اى . من و انصار در شك و شبهه نیستیم بلكه تو در ضلالت گمراهى افتاده اى . والسلام




طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: نامه معاویه به محمد بن مسلمة الانصارى،
نگارش در تاریخ سه شنبه 5 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
معاویه به سعد وقاص (50)نامه اى بدین مضمون نوشت :
اما بعد، برادران ما از اهل شورا كسانى كه فضایل او را شناخته بودند او را به خلافت برگزیدند، طلحه و زبیر نظیر تو در سوابق دینى بودند به طلب دین عثمان برخاستند و او را یارى دادند. و در این راه ام المومنین عایشه خوار و خفیف شد و وظیفه خود را در دفاع از خون عثمان ادا كرده ، تو كارهاى طلحه و زبیر و عایشه را ناپسند نشمار، من شوراى مسلمین براى انتخاب خلیفه را خواستارم ، تو در این كار با من موافقت كن .
سعد بن وقاص در جواب نامه چنین نوشت :
معاویه بداند كه خلیفه دوم عمر جمعى را در شورا داخل كرده بود كه هر یك از آنها اهلیت و صلاحیت براى خلافت را داشتند و هیچ یك را براى دیگرى ترجیح و تفضیل نبود، مگر این كه على بن ابى طالب علیه السلام در میان آن شش نفر داراى فضایل و مناقبى افزون تر از همه بود، اگر طلحه و زبیر بیعت نمى شكستند و جنگ را تدارك نمى كردند بهتر بود. خداى تعالى عایشه را مورد غفران خویش قرار دهد. والسلام



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: نامه معاویه به سعد بن وقاص، معاویه و سعد،
نگارش در تاریخ سه شنبه 5 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
بعد از آن معاویه نامه اى به عبدالله بن عمر بدین مضمون نوشت :
بعد از مرگ عثمان محبوب ترین شخصیت نزد من هستى ، چون شنیدم عثمان را یارى نكردى و او را طعن و مذمت و عیب جویى نمودى از تو دلتنگ شدم ، اما زمانى كه شنیدم به مخالفت با على بن ابى طالب علیه السلام برخاستى و با او بیعت نكردى از تو راضى شدم ، از تو توقع دارم در مطالبه خون عثمان ، خلیفه مظلوم یاور من باشى من مشتاق خلافت نیستم اگر على علیه السلام را بركنار كنیم خلافت را به تو واگذار مى كنیم و اگر در خلافت رغبت نكنى به شوراى مسلمین مراجعه مى كنیم .
عبدالله عمر چون نامه معاویه را خواند و از نیت او آگاه شد، براى او چنین نوشت :
اى معاویه ! نامه تو مرا به تعجب واداشت .تو خطاى بزرگ مرتكب شدى كه مرا به اطاعت و متابعت خود دعوت مى كنى ، گمان كردى من على بن ابى طالب علیه السلام و مهاجر و انصار و را رها كرده از تو پیروى مى كنم . این كه نوشتى من مخالف على علیه السلام شده ام این سخن را از كجا مى گویى ! من با على علیه السلام هرگز مخالفت و مخاصمت نكرده و نخواهم كرد. چون مرا آن درجه و منصب در ایمان و هجرت و قرابت نیست كه به مخالفت على علیه السلام برخیزم . انصاف ده ، آیا سزاوار است از چنین بزرگوارى روى برگردانم و با كسى چون توئى كه دین به دنیا فروخته و فریفته مال دنیا شده اى بپیوندم . ببین تفاوت راه از كجا تا كجاست ، اى معاویه دیگر از این سخنان باطل و بیهوده ننویس و مرا مخالف على علیه السلام نخوان و به اطاعت خود دعوت نكن .



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: نامه معاویه به عبدالله بن عمر، نامه معاویه به ابن عمر،
نگارش در تاریخ سه شنبه 5 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
چون نامه معاویه براى مردم مدینه خوانده شد، همگى اجتماع كرده و نامه اى خطاب به معاویه و عمروعاص نوشتند:
شما دو نفر در خطا و اشتباه هستید، در انتخاب و یاور و معین موضع مناسب را انتخاب نكردید، اى پسر هند و اى پسر عاص ! شما را چه رسد به مشورت با مسلمین ، شما دو نفر لایق تعیین شورا و خلافت نیستید. چون تو اى معاویه آزاد شده دز فتح مكه هستى و عمروعاص نیز خائن به دین است . و صلاحیت براى این كارها را ندارید. یقین بدانید شما در مدینه دوست ، و یاور، معین و پشتیبان ندارید بار دیگر نامه براى ما مردم مدینه ننویسید و خود را سبك و خوار نكنید.
معاویه نامه را خواند و به عمروعاص گفت : خطا و اشتباه كردم كه به مردم اوباش مدینه نامه نوشتم ، اگر براى سه تن مثل عبدالله عمر و سعد بن ابى وقاص و محمد بن مسلمة انصارى نامه اختصاصى مى نوشتم بهتر بود تا براى همه مردم مدینه ، سپس براى هر یك از این سه تن نامه اى جداگانه به شرح زیر نوشت .



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: جواب نامه معاویه، جواب امام (ع) به نامه معاویه،
نگارش در تاریخ دوشنبه 4 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
از معاویة بن ابى سفیان به جماعت اهل مدینه . همه مى دانید كه عثمان مظلومانه كشته شد و على بن ابى طالب علیه السلام و یارانش او را كشتند، و هم اكنون كشندگان عثمان دز پناه او هستند، اگر قاتلان عثمان را به ما تحویل دهد آن گاه تعیین خلیفه را به عهده شوراى مسلمین مى گذاریم همان مى گذاریم همان گونه كه عمر بن خطاب قبل از مرگش عمل كرد، بدانید من اهل تفرقه و اختلاف بین مسلمین نیستم ، دعوت مرا اجابت كنید و براى جنگ با على بن ابى طالب علیه السلام كمر همت ببندید و آماده شوید.



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: نامه معاویه به مدینه،
نگارش در تاریخ دوشنبه 4 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
معاویه به عمرعاص گفت ، قصد دارم نامه اى به اهل مدینه بنویسم و قضیه كشتن عثمان را ذكر كنم و از آنان استمداد بخواهم ، راءى تو چیست ؟
عمروعاص گفت : مردم مدینه سه دسته اند، طایفه اى طرفدار على بن ابى طالب علیه السلام هستند كه نامه تو آنان را به على علیه السلام راغب تر و محبوب تر مى كند؛ طایفه اى هواخواه عثمان اند نامه او چیزى بر آنان نمى افزاید؛ طایفه سوم بى طرف اند كه نه به على نه به عثمان گرایش دارند. اعتنایى به نامه تو نمى كنند ولى اگر دوست دارى نامه بنویس .



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: نامه نگاری های معاویه،
نگارش در تاریخ دوشنبه 4 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
عبیدالله بن عمر در این زمان به نزد معاویه رفت تا موافق معاویه و مخالف با على بن ابى طالب علیه السلام باشد، معاویه از آمدن عبیدالله بن عمر به شام بسیار شادمان شد، به عمروعاص گفت : مصلحت مى دانم فرزند خلیفه براى مردم شام خطبه اى بخواند و شهادت دهد كه على بن ابى طالب علیه السلام عثمان را كشته است .
عمروعاص گفت : اى معاویه ، عبیدالله بن عمر از روى صدق و دوستى نزد تو نیامده تا تو را موافقت كند، بلكه از ترس شمشیر على علیه السلام به تو پناه آورده ، به او نباید امیدوار بود، ولى از او بخواه تا خطبه اى در جمع مردم بخواند.
معاویه ، عبیدالله بن عمر را نزد خود خواند و گفت : اى بردار زاده ! از این كه به نزد ما آمدى ، لطف كردى ، تو مردى امین و بزرگوارى ؛ اما از تو خواهشى دارم ، مى خواهم بر منبر بروى و على بن ابى طالب علیه السلام را ناسزا بگویى و معایب او را برشمرى و به كشتن عثمان به دست او گواهى دهى تا مردم شام سخن تو را بشنوند و در حمایت ما به خونخواهى عثمان راغب تر شوند.
عبیدالله جواب داد: دشنام و ناسزا گفتن به على سزاوار نیست ، چون او نبى هاشم است و بنى هاشم از مقام والایى در میان عرب برخوردار است مادر او فاطمه بنت اسد، از بنى هاشم و از بزرگوارترین زنان عهد خویش بود.
اما در حسب او هم عیبى نمى توانم بیابم ، چون علم ، شجاعت ، مردانگى ، فرزانگى و سخاوت او در میان مردمان اظهر من الشمس است ، اما اتهام كشتن عثمان بدو نسبت مى دهم ، تا تو به مقصد خویش رسیده باشى .
معاویه از نزد او بیرون رفت و به عمروعاص گفت : درست حدس زدى ، اگر خوف شمشیر على نبود هرگز او را در شام نمى دیدیم . دیدى چگونه على بن ابى طالب علیه السلام را ستود و مادران و پدران او را مدح و ستایش كرد و چگونه از مردانگى ، شجاعت ، علم و سخاوت او سخن گفت !
عمروعاص گفت : اى معاویه ! مگر آنچه را عبیدالله از اخلاق پسندیده و صفات حمیده على بن ابى طالب علیه السلام گفته است منكرى ؟ به خدا سوگند ریاست طلبى و دنیاپرستى ما را كور و كر كرده است وگرنه واقعیت همان است كه او بیان كرد، سخنان محرمانه بین معاویه و عمروعاص به گوش عبیدالله بن عمر رسید.
پس از آن عبیدالله بن عمر به منبر رفت و خطبه اى در پند و نصیحت به مواعظه حاضران پرداخت ، چون به قضیه على علیه السلام و عثمان رسید، سكوت كرد و آنچه از او خواسته شد، سخنى به میان نیاورد و از منبر فرود آمد.
معاویه گفت : چرا از سخن گفتن در قتل عثمان به وسیله على علیه السلام امتناع كردى ؟
عبیدالله گفت : چگونه گواهى دروغ دهم درباره كسى كه عثمان را نكشته است ؛ چون یقین دارم على علیه السلام به عثمان آزارى نرساند.
معاویه دلتنگ شد و او را از كنار خود راند.



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: پیوستن عبیدالله بن عمر بن الخطاب به معاویه، پیوست ابن عمر به معاویه،
نگارش در تاریخ دوشنبه 4 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
معاویه وقتى جریر نماینده على علیه السلام به كوفه را باز گردانید به شرحبیل گفت :
حالا كه حق بر تو روشن گردید و دعوت ما را اجابت كردى بدان این كار كه در پیش گرفتیم جز به حمایت و موافقت عوام الناس مقدور و میسر نیست ، مصلحت این است كه به شهرهاى شام نامه بنویسى و آنان را از ماجراى كشتن خلیفه مظلوم به دست على بن ابى طالب علیه السلام با خبر كنى و به یارى ما بطلبى .
شرحبیل گفت : اى مار مهم با نامه حل نمى شود، خود شخصا به شهرها مى روم و مردم را به همراهى تو ترغیب و تشویق مى كنم .
ابتدا به شهر حمص رفت وقتى مردم در مسجد اجتماع كردند، بر منبر نشست و گفت : بدانید على بن ابى طالب علیه السلام عثمان را كشته و میان امت محمد صلى الله علیه و آله تفرقه انداخته ، با مردم بصره به جنگ و منازعه پرداخته ، و تمام بلاد را مسخر خود كرده است مگر سرزمین شام را و اكنون لشكر فراهم كرده و در فكر حمله به شام است تا شما را از خانه كاشانه خود آواره كند، هر چه فكر كردیم جز معاویة بن ابى سفیان كسى را قوى در مقابل او ندیدیم پس برخیزید و با شمشیرهایتان او را یارى دهید.
مردم حمص یكپارچه دعوت او را اجابت كردند، شرحبیل به هر شهر از بلاد شام وارد مى شد، مردم را به نصرت معاویه و دشمنى و عداوت با على بن ابى طالب علیه السلام ترغیب مى كرد و مى گفت : برایم یقین حاصل شد كه على بن ابى طالب علیه السلام عثمان را كشته و اكنون فتنه و آشوب به پا مى كند، معاویه خون عثمان را از او مطالبه مى كند، او را یارى كنید.
مردم به سخنان شرحبیل كه مردى سرشناس بود اعتماد مى كردند، تا این كه لشكرى انبوه از شهرهاى شام گرد او جمع شدند. شرحبیل آن لشكر را پیش ‍ معاویه آورده ، همگى بر دشمنى با على بن ابى طالب علیه السلام اقرار و با معاویه بیعت كردند آنان نیز عهد كردند تا پاى جان در ركاب معاویه بر ضد امیرالمؤ منین على علیه السلام بجنگند.
در اثناى آن بیعت ، مردى فاضل و دانشمند از اهالى سكاسك كه نام او اسودبن عرفجه بود شعرى مشتمل بر وقایع روزگار و تلاش شرحبیل و جمع شدن لشكر سرود. وقتى در ذكر امیرالمؤ منین على علیه السلام این بیت را خواند:
فاحذر الیوم صولة الاسد الورد

اذا جال فى رجا الهیجا

معاویه پرسید: این شیر سرخ كه ما را از او مى ترسانى كیست ؟
گفت : على بن ابى طالب علیه السلام بردار رسول خدا صلى الله علیه و آله و پسر عم او و شوهر دختر او و پدر دو سبط او و وصى و وارث علم او كه جد و خال و برادر تو را كشته است .
معاویه گفت : او را بگیرید.
غلامان خواستند او را بگیرند، شرحبیل گفت :
اى معاویه ! او را رها كنید، او مردى فاضل و از سادات قوم خویش است ، اگر او را برنجانى ، به خدا سوگند بیعت با تو را نقض مى كنم .
معاویه به ناچار از تصمیم خود دست كشید و گفت :
او را به تو بخشیدم اگر شفاعت تو نبود او را سخت مجازات مى كردم .
آن مرد از شام گریخت و به خدمت امیرالمؤ منین على علیه السلام رسید و آنچه اتفاق افتاد براى آن حضرت باز گفت .
سعید بن قیس همدانى به امیرالمؤ منین على علیه السلام گفت : شرحبیل مردى است كور دل و سلیم ، معاویه او را فریفته و به شهرهاى شام فرستاده تا لشكر جمع آورى كند، اگر مصلحت بدانى نامه اى برایش بنویسم و او را در اعتقاد و باورش نسبت به ما به شك و شبهه اندازم .
امیرالمومنین فرمود: هر چه صلاح مى دانى برایش بنویس .
سعید بن قیس نامه اى مشروح مشتمل بر نصیحت و بیان واقعیت براى شرحبیل نوشت . اما اثرى نبخشید و همچنان در كوردلى خویش باقى ماند و از معاویه فاصله نگرفت .



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: معاویه شرحبیل را به جمع آورى لشكر مى فرستد، شرحبیل، شرحبیل و لشگر،
نگارش در تاریخ یکشنبه 3 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
پس معاویه ، عمروعاص را طلبید و درباره جواب دادن به جریر بن عبدالله مشورت كرد.
عمرو گفت : بیعت نكردن با على علیه السلام كارى بس خطرناك و گناهى بزرگ است . دشمنى با على علیه السلام دشمنى با پیامبر صلى الله علیه و آله و دشمنى با پیامبر دشمنى با پروردگار است . و چون تو را اعتقاد بر این است كه على بن ابى طالب علیه السلام بیعت نكنى ، راى من اینست شرحبیل بن سمط الكندى را كه از رؤ سا و اشراف اهل شام است به حضور طلبى ، و به او بگوى كه على بن ابى طالب عثمان را كشته و قصد دارد فتنه و آشوب به پا كند، و جریر بن عبدالله را نزد ما فرستاده تا از ما بیعت بگیرد، و ما منتظر راءى و نظر تو هستیم كه مصلحت چه مى بینى . آیا با على علیه السلام بیعت كنیم یا با او مقابله كنیم .
و قبل از این كه او حاضر شود، چند نفر از اشراف را دعوت كن تا در پیش او گواهى دهند، على بن ابى طالب عثمان را كشته است . البته گواهان از معتمدان او باشند تا گواهى آنان در دل او جاى گیرد.
معاویه راءى عمروعاص را پسندید از یك طرف به شرحبیل نامه نوشت تا به نزد او آید، و از طرف دیگر كسانى كه با على علیه السلام عداوت و دشمنى داشتند، مثل یزید بن انس ، بُسر بن ارطاة ، حمزة بن مالك ، حابس ‍ بن سعد طائى ، ابو الاعور سلمى و ده نفر دیگر را گفت براى شرحبیل گواهى دهند، عثمان را على بن ابى طالب علیه السلام كشته است .
شرحبیل در حمص بود وقتى نامه معاویه را خواند به نزد عبدالرحمن بن غنم ازدى رفت ، این عبدالرحمن مردى فقیه و عالم و پارسا بود، با او مشورت كرد آیا به نزد معاویه برود یا نه .؟
عبدالرحمن گفت : اى شرحبیل ! تو مردى بزرگ از اخیار قبیله كنده هستى ، در افواه و عوام و الناس انداخته اند كه على بن ابى طالب علیه السلام ، عثمان را كشته است ، اگر این سخنى درست بود، هرگز مهاجر و انصار و اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله با او بیعت نمى كردند. معاویه مى خواهد تو را بفریبد و از دین دارى تو براى كسب دنیاى خویش بهره بگیرد، كما این كه با عمروعاص همین گونه معامله كرد.
اگر دنیا و آخرت را طالبى به سوى على بن ابى طالب بشتاب تا هم نام نیكو و هم ثواب آخرت یابى .
شرحبیل گفت : اى عبدالرحمن ! هر چه گفتى از روى صدق و نیكى بود، اما دوست دارم كلام معاویه را هم استماع كنم تا ببینم چه مى گوید آن گاه تصمیم خود را بگیرم . سپس به جانب شام روانه شد و به نزد معاویه رسید. معاویه او را گرامى داشت و در كنار خویش نشانید و گفت :
على بن ابى طالب جریر بن عبدالله را نزد ما فرستاده و نامه نوشته و مرا به بیعت خویش خوانده است ، گرچه على بن ابى طالب مردى بزرگ ، فاضل و بزرگوارى است ، اما عثمان بن عفان خلیفه وقت را كشته است . هنوز جواب نامه على علیه السلام را نداده ام و منتظر ماندم تا راءى نظر تو را كه مردى بزرگ و از رؤ ساى قبیله كنده هستى بدانم مصلحت در چه مى بینى ؟ هر كارى را مصلحت بدانى همان را عمل كنیم .
شرحبیل گفت : سخنان تو را شنیدم و به مقصود تو پى بردم ، یك شب مهلت ده تا از دیگران در این بار تحقیق كنم ، اگر دو نفر از بزرگان و سادات شام در پیش من گواهى دهند كه على بن ابى طالب عثمان را كشته است ، برایم یقین حاصل مى شود كه راست مى گویى ، آن گاه با همه خویشان و اقربا و دوستانم در ركاب تو با على علیه السلام جنگ مى كنیم .
روز دیگر معاویه آن گواهان دروغین كه كینه على علیه السلام را در دل داشتند، مخفیانه به نزد شرحبیل فرستاد تا در پیش او گواهى دادند، شرحبیل به نزد معاویه آمد و گفت :
به سبب گواهى بزرگان و معتمدان یقین پیدا كردم كه على علیه السلام عثمان را مظلومانه كشت . اى معاویه ! به خدا سوگند اگر با على بن ابى طالب علیه السلام بیعت كرده بودى تو را از شام اخراج مى كردیم . عبدالله بن جریر به به كوفه باز گردان . به خدا سوگند، مجازات على علیه السلام جز شمشیر چیز دیگرى نیست .
شرحبیل خواهر زاده اى داشت ، وقتى راءى و نظرش را شنید او را مذمت كرد معاویه چون از سخنان خواهر زاده شرحبیل آگاهى یافت ، قصد جان او را كرد، آن مرد از شام فرار كرده به نزد امیرالمؤ منین على علیه السلام رفت و همه اخبار و حیله هاى معاویه را براى : حضرت آشكار ساخت ، على علیه السلام او را گرامى داشت و در ردیف ملازمان و همراهان خویش قرار داد.
شرحبیل به نزد عبدالله رفت و گفت :
اى جریر! عجب كارى در پیش روى ما قرار دادى و ما را در شبه افكندى ، مى خواستى ما را در دهان شیر اندازى ، و مى خواهى شام را با عراق در آمیزى و مشوش و آشفته گردانى و هرگز گمان نمى كردم على بن ابى طالب علیه السلام به كشتن عثمان اقدام كرده باشد تا این كه بر من آشكار شد كه على علیه السلام عثمان را كشته است . جریر از گفتن او خندید و گفت :
این كه گفتى كارى عجیب سخت در پیش روى شما قرار دادم اگر چنین بود مهاجر و انصار رسول خدا صلى الله علیه و آله بر آن اتحاد و اتفاق نمى كردند و بر علیه طلحه و زبیر نمى جنگیدند و این كه گفتى ، شام و عراق را به هم مى آمیزم ، اگر اختلاط عراق و شام بر حق استوار باشد بهتر از آن دو در باطل است .
اما اینكه مى گویى امیرالمؤ منین على علیه السلام عمان را كشت ، به خدا سوگند این سخن باطل و تهمتى آشكار است كه بدون آگاهى بدان اطلاع پیدا كردى ، و در روز قیامت باید پاسخگو باشى ، از خدا بترس ، و براى مال و جاه دنیا، آخرت را از دست مده .
شرحبیل با عصبانیت و خشم از نزد جریر خارج شد، به مجلس معاویه وارد شد، و به معاویه گفت :
ما باور كرده بودیم كه تو نماینده ، نایب و پسر عم امیرالمومنین عثمان هستى . اگر از مردانى هستى كه با على علیه السلام به نبرد و جنگ بپردازى تا خون عثمان را از على علیه السلام باز ستانیم ولى اگر در این كار اهمال و غفلت روا دارى ، تو را عزل و كسى دیگر را به جاى تو انتخاب مى كنیم ، سپس با على علیه السلام تا آخرین نفر محاربه و جنگ مى كنیم .
معاویه گفت : من یكى از شما هستم با هر كسى بجنگید مى جنگم و با هر كسى صلح كنید صلح مى كنم .
پس معاویه ! جریر بن عبدالله را به حضور خواند و گفت :
سخن اهل شام را شنیده اى و به نیات و احوال آنان واقف شدى ، برخیز و نزد على بن ابى طالب علیه السلام برو و آنچه را دیدى باز گو.
جریر بن عبدالله بعد از اینكه صد و بیست روز در شام نزد معاویه اقامت كرده بود به خدمت امیرالمؤ منین على علیه السلام رسید و آنچه میان او و معاویه و دیگران اتفاق افتاده بود شرح داد.
مالك اشتر گفت : اى امیرالمومنین ! اگر به جاى جریر مرا نزد معاویه مى فرستادى بهتر بود، این سست اراده چهار ماه در شام توقف كرد و فرصت را ضایع كرد.
جریر گفت : به خدا سوگند اگر به جاى من رفته بودى ، همان روز اول تو را مى كشتند چون آنان تو را از جمله كشندگان عثمان مى دانند.
سپس رو كرد به امیرالمؤ منین علیه السلام گفت : شامیان هر زور بر مالك اشتر، عمار یاسر، حكیم بن جبل و مكشوح مردادى دسترسى پیدا كنند آنان را مى كشند.
مالك گفت : اى جریر! از این سخنهاى كودكانه دست بردار، به خدا سوگند اگر جاى تو بودم این ماءمویت را به وجه نیكو به پایان مى بردم و معاویه و اطرافیانش را وادار مى كردم تا جواب نامه امیرالمومنین علیه السلام را زودتر بدهند نه مثل تو چهار ماه روزگار سپرى كرده و فرصت را ضایع نمودى .



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: گفت وگوی معاویه با عمرو عاص،
نگارش در تاریخ یکشنبه 3 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
چون عمر بن عاص با یكدیگر متحد شدند تا به مخالفت و جنگ با امیرالمؤ منین على علیه السلام ؛ پردازند، بار دیگر امیرالمؤ منین على علیه السلام نامه اى بدون مضمون به جریر بن عبدالله نوشت :
وقتى نامه من به دست تو برسد، كار با معاویه را یكسره كن و از او جواب قطعى بخواه ، و او را بین جنگ و بیعت با من مخیر گردان ، اگر عزم جنگ و مخاصمه دارد هر چه زود مرا با خبر كن و اگر سر سازش و تسلیم دارد. از او وثیقه و پیمانى بگیر تا بر آن اعتمادى باشد و زود به نزد ما باز گرد.
جریر بن عبدالله با دریافت نامه امیرالمؤ منین على علیه السلام بى درنگ به نزد معاویه رفت و گفت :
روزهاست كه نزد تو مانده ام و تو در جواب دادن مماطله مى كنى ، ولى آنچه رسم دوستى و وفا بود با تو به پایان رساندم ، گویا باطن تو به گونه دیگرى است و خداى تعالى مهر بر قلب تو زده است همان گونه كه بر قلب جباران و متكبران سیاه دل مهر نواخته مى شود. تو حق را با باطل درآمیخته اى . مى دانم تا برق شمشیر مهاجر و انصار را نبینى بیعت خواهى كرد. اكنون این نامه امیرالمؤ منین على علیه السلام است ، كه با تاكید نوشته است ، یا معاویه بیعت كند یا جنگ را اختیار نماید و بیش از این اجازه ماندن در شام را ندارم .
معاویه با چرب زبانى گفت : حق با توست ، و توقف تو در اینجا طولانى شده ، است اما در انتظارم تا در این باره با بزرگان اهل شام مشورت كنم و جوابى نیكو به تو بدهم .



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: رسالت مجدد جریر بن عبدالله بر معاویه،
نگارش در تاریخ شنبه 2 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
عمر و عاص در فلسطین اقامت داشت ، معاویه نامه اى (47)به این مضمون براى او نوشت :
اى عمروعاص ، كشتن مظلومانه عثمان را شنیده اى . اهل حجاز، یمن ، بصره و كوفه با على بن ابى طالب علیه السلام بیعت كردند، على علیه السلام نامه اى به من نوشته و جریر بن عبدالله را نزد من فرستاده است تا به حال جواب نامه او را ننوشته و به فرستاده اش اجازه مراجعت ندادم ، هر چه زودتر به نزد من بیا تا در این باب با تو مشورت كنم و از راءى تجربه تو كمك بگیرم .
وقتى نامه معاویه به عمر عاص رسید پسران خود عبدالله و محمد را فرا خواند و نامه معاویه را به آنان نشان داد و گفت :
اى پسران ! من در رفتن به سوى معاویه و پیوستن به او با شما مشورت مى كنم ؛ چه صلاح مى دانید؟
عبدالله گفت : اى پدر صلاح این است كه به معاویه اعتنایى نكنى چون وقتى رسول خدا صلى الله علیه و آله از دنیا رفت ، از تو راضى بود، و بعد از آن دو خلیفه ابوبكر و عمر هم از تو راضى بودند، و هنگامى كه عثمان كشته شد، تو غایب بودى و مسئولیتى هم در قبال او نداشتى . الحمدالله از نظر مال و دارایى هم محتاج كسى نیستى و طمع خلافت نیز ندارى ، پس سزاوار نیست خود را در رنج اندازى و عداوت على بن ابى طالب علیه السلام كه پسر عم ، داماد و وصى مصطفى صلى الله علیه و آله است ، انتخاب كنى ، سعادت تو در این است كه همنشینى و یارى معاویه را اختیار نكنى .
فرزند دیگرش محمد گفت :اى پدر! پسندیده نیست مثل پیرزنان كم همت در خانه بنشینى ، مصلحت آن است به شام روى و به معاویه بپیوندى و خون عثمان را مطالبه كنى ، تا یكى از سرداران و سروران لشكر باشى .
عمروعاص بعد از شنیدن سخنان هر دو پسر، گفت :
اى عبدالله ، تو مرا به كار اشاره مى كنى كه با خیر و آخرت مقرون است و محمد مرا تشویق مى كند، دنیا را بر آخرت ترجیح دهم ، ولى من در این باره تاءمل و تفكر خواهم كرد تا كدام یك به مصلحت باشد.
سرانجام عمروعاص به سوى شام رفت ، چون نزد معاویه رسید. معاویه او را گرامى داشت و در كنار خود نشاند و گفت : اى عمروعاص ، مرا سه مشكل در پیش است كه از حل آنها عاجز مانده ام ؛
اول : محمد بن حذیفه در زندان مصر را شكسته ، بیرون آمده و جمعى را با خود همراه ساخته است . او فردى فتنه جو و دشمن من است .
دوم : برایم خبر آورده اند، قیصر روم با لشكر مجهز و قدرتمند قصد جنگ با ما را دارد و چاره آن را نمى دانم چیست ؟
سوم : على بن ابى طالب علیه السلام در كوفه به جمع آورى لشكر و نیرو پرداخته و مرا تهدید مى كند و عزم جنگ دارد. راءى و نظر تو رد باره این مهم چیست ؟
عمروعاص گفت :
اگر چه هر سه خطرناك و جاى نگرانى دارد. اما كار محمدبن حذیفه سهل است ، لشكرى آماده كن و به جنگ او بفرست ، یا كشته شود یا مى گریزد، كه فرارى شدن او ضررى براى تو ندارد.
اما قیصر روم را با ارسال هدایایى از طلا و نقره و اجناس گرانبها و از سرزمین شام مى توان فریفت ، و از او تقاضاى صلح و یا مهلت براى جنگ كرد و او اجابت مى كند و گزندى به تو نمى رساند.
اما كار على بن ابى طالب علیه السلام از همه دشوارتر است ، بهتر است با او منازعه و مخالفت نكنى .
معاویه گفت : او حق خویشاوندى مرا رعایت نمى كند، در بین امت اختلاف انداخته ، خلیفه مسلمین عثمان را كشته و بر خداى خویش عاصى گردید.
عمروعاص گفت :
مهلا یا معاویه ! آرام باش ! على علیه السلام امروز یگانه روزگار است ، هیچ كسى در درجه و رتبه او نیست ، و انواع فضایل در او جمع است ؛ از نظر هجرت ، قرابت و سوابق نیكو، و اوصاف پسندیده و از مردانگى ، شجاعت ، فرزانگى ، بلاغت ، بصیرت و بینایى و فنون جنگى مواهب الهى بى نظیر است .
معاویه گفت : راست گفتى ، همه این خصایص و صفات حمیده كه شمردى براى شخصیت او ناچیز است ، اما به بهانه خون عثمان با او مى جنگیم و او را متهم به كشتن عثمان مى كنیم .
عمروعاص : از سخن معاویه خنده اى تمسخر آمیز سرداد و گفت : از سخن تو كه خون عثمان را از على علیه السلام مطالبه مى كنى عجب دارم ؛ آن وقت كه عثمان را محاصره كردند و از تو یارى خواست ، او را تنها گذاشتى ، نه خودت مددى كردى ! و نه نیرویى براى كمك او فرستادى . اما من او را آشكار رها كرده و به فلسطین رفتم و امروز چگونه مدعى خون عثمان باشم .
معاویه گفت : اى عمروعاص ! از این سخنها بگذر، و با من بیعت كن تا با موافقت یكدیگر پاى در ركاب كنیم و جهان را در تصرف خود درآوریم ، و با لطایف الحیل على بن ابى طالب را از پاى در آوریم .
عمروعاص گفت : اى معاویه ! ترك دنیا آسان است ، اما ترك دین دشوار است ، در این حادثه یارو تو بودن و مخالفت على علیه السلام را اختیار كردن گناهى بس بزرگ است ، پس در مقابل از دست دادن دین مرا راضى كنى .
معاویه گفت : هر چه مى خواهى بگو.؟
عمروعاص گفت : امارت سرزمین مصر را مى خواهم .
معاویه گفت : مصر را در مقابل عراق به تو واگذار مى كنم .
معاویه امارت مصر را به عمروعاص واگذاشت و او مسرور خندان به منزل رفت .
پسر عمش در منزل او بود. وقتى دید عمروعاص خوشحال است ، گفت :
اى عمروعاص ! چون دین را به دنیا فروختى این چنین خوشحال و شادمانى ! آیا گمان مى كنى مصر از آن تو خواهد شد و مصریان تسلیم تو مى شوند!
عمرو تبسمى كرد و گفت : اى عموزاده ! كارها به اراده و تقدیر است ، نه به دست معاویه و على علیه السلام پس جهد و تلاشى مى كنم شاید اسم و رسمى مرا حاصل شود.
پسر عمش گفت : در اشتباهى بزرگ گرفتار شدى و مى پندارى كه معاویه خیر و سعادت تو را مى خواهد، و حال این كه دین را از دست دادى و معلوم نیست از دنیاى او بهره اى و نصیبى به دست آورى !
چون معاویه این منازعه را شنید، دستور داد آن مرد را دستگیر كنند و بكشند؛ اما او فرار كرده به خدمت امیرالمؤ منین على علیه السلام رسید، و از كیفیت هم پیمانى و موافقت معاویه و عمروعاص آنچه دیده بود بیان كرد، امیرالمومنین هم او را گرامى داشت و به او لطف كرد.



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: اتحاد معاویه با عمرو عاص، عمروعاص و معاویه،
نگارش در تاریخ شنبه 2 آبان 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

برای جلوگیری از سوء استفاده های احتمالی هرگونه برداشت یا كپی برداری از مطالب بدون اطلاع به مدیریت یا ذكر منبع حق الناس تلقی میشود.





قالب وبلاگ