تبلیغات
بیداری افکار در رابطه با امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام - مطالب جنگ جمل و سرانجام آن
ما بیداریم و پروژه بیداری ادامه دارد We are awake& WAKEUP PROJECT still runing
بر طبق بعضى اخبار، لشكر عایشه در جنگ جمل سى هزار نفر بودند، كه شامل سواران و پیادها مى شدند و لشكر امیرالمؤ منین على علیه السلام بیست هزار نفر بود.
از لشكر على علیه السلام هزار و هفتصد مرد شهید ولى از اصحاب جمل نه هزار نفر كشته شدند كه از قبایل مختلف بودند؛ از قبیله ازد چهار هزار، از قبیله ضبه هزار نفر، بنى ناجیه چهار صد نفر، بنى بكر بن وائل هشتصد نفر، بنى حنظله نهصد نفر، از بنى عدى و موالى آنان نهصد نفر، و بقیه از سایر مردم بودند كه كشته شدند.
مى گویند مردى از بنى تمیم از عبدالله الرحمن بن صرد كه شتر عایشه را پى كرده بود پرسید، چرا شتر عایشه را پى كردى ؟ او در جواب گفت : اگر در آن روز شتر عایشه را پى نمى كردم ، یك نفر از لشكر عایشه زنده نمى ماند، و آن جنگ به واسطه پى شدن شتر پایان یافت .
امیرالمؤ منین على علیه السلام پس از پایان جنگ جمل چند روزى در بصره اقامت كرد، بعد از آن صلاح دید عازم كوفه شود، اما قبل از حركت دستور داد تا همه مردم جمع شوند و حضرت بالاى منبر كه در میان لشكر گاه نصب كرده بودند رفت و خطبه اى ایراد فرمود: آن حضرت ابتدا حمد، خداى تعالى به جاى آورد و بر محمد مصطفى صلى الله علیه و آله درود فرستاد آن گاه كلماتى چند از آنچه میان او و آن گروه مخاصم و جنگ طلب گذشته بود بیان فرمود.
در میان آن جمعیت منذر بن جارود عبدى از فتنه آخر الزمان سؤ ال كرد امیرالمؤ منین على علیه السلام در آن باب سخن گفت و انواع عجایب و غرایب كه بعد از وفات مصطفى صلى الله علیه و آله در دنیا واقع خواهد شد بیان فرمود: در آخر كلامش هم فرمود: اى منذر بن جارود قیامت بر پا نمى شود مگر براى اشرار خلق خدا، و آن روز اول محرم و در رز جمعه خواهد بود، این را فرا گیرید، در انجام دادن اعمال نیك تلاش كنید تا از جمله اشرار نباشید.



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: عده مقتولین، عده مردگان جمل،
نگارش در تاریخ دوشنبه 27 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
امیرالمؤ منین على علیه السلام عده اى از زنان بصره را بدون این كه عایشه آگاه باشد امر كرد تا همراه وى براى محافظت از او لباس مردانه بپوشند و عمامه بر سر كنند و از بصره تا مدینه او را همراهى كنند. (37)در بین راه عایشه از امیرالمؤ منین على علیه السلام شكایت كرد كه مردان نامحرم را به همراهى من انتخاب كرد تا مرا به مدینه برگردانند، یكى از همان زنان چون سخن عایشه را شنید، خود را به او نزدیك كرد و چهره خود را باز كرد و گفت : اى عایشه ! واى بر تو، آنچه در حق امیرالمؤ منین على علیه السلام روا داشتى كافى نبود كه باز چنین سخنانى ناسنجیده مى گویى ؟
اى عایشه ! ما زنانیم كه در لباس مردان در خدمت تو هستیم ، علیه السلام ما را امر فرمودند، لباس مردان را بپوشیم تا در راه زیانى به ما نرسد و با چشم بد بر ما نگاه ننگرند.
عایشه چون چنین دید، از سخن خود پشیمان شد و استغفار كرد.
چون عایشه به مدینه رسید در حجره خود مسكن كرد و آن زنان به بصره باز گشتند.
عایشه از آن پس از آنچه كرده بود پشیمان شده بود، و هرگاه روزهاى جنگ جمل را به یاد مى آورد به شدت مى گریست و مى گفت اى كاش ! من این روزها را مشاهده نمى كردم و اى كاش بیست سال زودتر مى مردم .!



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: حركت عایشه به جانب میدنه، عایشه و مدینه،
نگارش در تاریخ دوشنبه 27 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
امیرالمؤ منین على علیه السلام روز بعد فرزندش حسن علیه السلام را نزد عایشه فرستاد، حسن علیه السلام به عایشه گفت : امیرالمؤ منین على علیه السلام به خدایى كه همه جان ها در دست اوست ، سوگند یاد كرده كه اگر همین ساعت كوچ نكنى و به مدینه باز نگردى ، سخنى را كه در حق توست و خود مى دانى ، مى گوید.
عایشه چون از حسن علیه السلام این سخن را شنید، بلافاصله برخاست و گفت :
بشتابید شتر مرا بیاورید تا به جانب مدینه حركت كنم . زنى از قهالیه در آنجا حاضر بود گفت : اى ام المومنین ! قبل از این عبدالله بن عباس آمد، هر سخنى گفت ، جوابى سخت به او دادى ، و او با ناراحتى خشم از نزد شما خارج شد.
امیرالمؤ منین على علیه السلام شخصا به نزد تو آمد و كلماتى چند رد و بدل گردید و تو نپذیرفتى و چندان مضطرب نشدى كه سخن این جوان را شنیدى .
عایشه گفت : آنچه مرا مضطرب و نگران كرد.
اولا - این جوان فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله است ، و هر كسى دوست دارد به سیماى نورانى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سیاهى چشم او نگاه كند به صورت و سیاهى چشم این جوان نظاره كند.
ثانیا - آنچه على علیه السلام پیغام داد، رمزى است كه از لسان حسن علیه السلام پیغام فرستاد و به ناچار باید حركت كنم . آن زن عایشه را سوگند داد، تا رمز پیغام را بیان كند.
عایشه گفت : در جنگى من جماعتى از زنان رسول خدا صلى الله علیه و آله حاضر بودیم بر سر غنیمت هاى جنگى على علیه السلام را ملامت كردیم و او را رنجاندیم رسول خدا صلى الله علیه و آله دلتنگ گردید، و على علیه السلام آیه عسى ربه ان طلقكن ان یبدله ازواجا خیرا منكن (36) را تلاوت كرد بار دیگر سخناهاى درشت به على علیه السلام گفتیم ، رسول خدا صلى الله علیه و آله خشمگین شد رو به على علیه السلام كرد و فرمود، یا على ! اختیار طلاق این زنان را به دست تو مى دهم هر كدام را طلاق دهى ، براى همیشه مطلقه باشند، و براى على علیه السلام زمان طلاق
مشخص نكرد كه در حیات مصطفى صلى الله علیه و آله است یا بعد از وفاتش ، از آن ترسم كه اگر پیغام على علیه السلام را گوش ندهم ، مرا طلاق دهد و آن گاه از آن مصطفى نباشم . بدین سبب بى درنگ به سوى مدینه حركت مى كنم .



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: اضطراب عایشه،
نگارش در تاریخ یکشنبه 26 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
امیرالمؤ منین على علیه السلام فرمود؛ استر رسول خدا صلى الله علیه و آله را زین كنید و پیش من آرید چون آوردند بر آن نشست و به منزل عایشه رفت ، اجازه گرفت و داخل شد، عایشه را دید؛ نشسته و مى گرید و جماعتى از زنان بصره بر گرد او گریه مى كنند. (35)
صفیه زن عبدالله بن خلف چون على علیه السلام را دید فریاد بلند كرد و زنان قبیله او كه آنجا حاضر بودند همگان روى به امیرالمؤ منین على كردند و گفتند:
اى كشنده دوستان و پراكنده كننده اجتماع مسلمانان ! خدا فرزندان تو را یتیم كند، چنان كه تو فرزندان عبدالله بن خلف را یتیم كردى .
امیرالمؤ منین على علیه السلام چون به او نگاه كرد او را شناخت و فرمود:
تو حق دارى مرا دشنام گویى و دشمن دارى زیرا جد تو. را در روز بدر و عم تو در جنگ احد و شوهر تو را دیروز كشته ام . اگر من قاتل دوستان مى بودم ، آن گونه كه مى گویى ، هم اكنون دستور مى دادم هر كسى در این منزل است بكشند. آن گاه على علیه السلام رو به عایشه كرد و گفت : این سگان را تو بر ضد من شوراندى ، اگر دنبال عافیت طلبى نبودم ، همین حالا همه را از منزل بیرون مى آوردم و گردن مى زدم .
عایشه و زنان دیگر ساكت شدند و دم نزدند. امیرالمؤ منین على علیه السلام عایشه را چنین سرزنش كرد و فرمود:
خداى تعالى تو را امر كرد در خانه بنشینى و از پرده بیرون نیایى اما تو عاصى شده و از خانه بیرون آمدى و خود را در میدان نبرد انداختى و مردم را به جنگ با من تحریك نمودى و خون بسیارى ریخته شد. و فراموش ‍ كردى كه خداى تعالى تو و پدرت را به سبب ما شریف گردانید و به موجب قرابت با ما تو را ام المؤ منین مى خوانند، بر خیز و به مدینه برو، و در خانه كه رسول خدا تو را ساكن كرد ماءوى گزین .
اما عایشه قبول نمى كرد. امیرالمؤ منین علیه السلام این سخنان را گفت بازگشت .



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: ملاقات امیرالمؤمنین (ع) با عایشه،
نگارش در تاریخ یکشنبه 26 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
پس از شكست كامل اصحاب جمل و كشته شدن طلحه و زبیر، امیرالمؤ منین على علیه السلام عبدالله بن عباس را به حضور طلبید و فرمود: اى بن عباس ! نزد عایشه برو و به او بگو به شهر مدینه برود و صلاح او نیست كه در بصره اقامت گزیند.
ابن عباس به سراى عبدالله بن خلف وارد شد و گفت براى عایشه پیغامى دارم ، اگر اجازه دهد، به حضور ایشان برسم و پیغام امیرالمؤ منین على علیه السلام بازگویم . عایشه اجازه ورود نداد، عبدالله : عباس بدون اجازه وارد شد.
عایشه گفت : اى ابن عباس ! سنت را ضایع كردى و بدون اجازه وارد جایگاه من شدى .
ابن عباس گفت : نخستین بار تو سنت را شكستى و از حجره رسول خدا صلى الله علیه و آله بیرون آمدى . اگر در منزلى كه رسول خدا صلى الله علیه و آله تو را امر به استقرار در آن كرده بود مى ماندى حتما بدون اجازه وارد نمى شدم . و خانه ات آن است كه خداى تعالى و رسول خدا صلى الله علیه و آله تو را به ملازمت در آن امر فرموده است و تو بدون دستور خدا و اجازه رسول خدا صلى الله علیه و آله از آن منزل بیرون آمدى و در بین مسلمین فتنه ایجاد كردى اینك امیرالمؤ منین على علیه السلام به تو توصیه مى كند به جانب مدینه حركت كنى و در بصره نمانى . از فرمان امیرالمؤ منین على تمرد نكن .
عایشه گفت : خدا رحمت كند امیرالمومنین عمر بن الخطاب را كه امیرالمومنین او بود.
عبدالله بن عباس گفت : امروز على بن ابى طالب علیه السلام بر همه عالم امیرالمومنین است ، اگر چه تو را خوش نیاید.
عایشه گفت : من فرمان على را اطاعت نمى كنم .
عبدالله عباس گفت : سرپیچى بر مبارك نیست و ایام تو بسیار قلیل است .

عایشه شروع به گریه كرد و گفت : از این شهر كوچ مى كنم اما هیچ شهرى نزد من مبغوض تر از شهرى كه شما بنى هاشم در آن ساكن باشید نیست .
عبدالله عباس گفت : اولا تو را به سبب ما ام المؤ منین مى خوانند وگرنه تو دختر ام رومانى .
ثانیا پدرت را صدیق گویند، به واسطه ما صدیق نام گذارى شد وگرنه او پسر ابى قحافه است .
عایشه گفت : آیا به واسطه رسول خدا صلى الله علیه و آله بر ما منت مى گذارى !
عبدالله بن عباس گفت : بله ، چرا بر شما منت نگذاریم ، اگر یك تار مو از رسول خدا صلى الله علیه و آله یا ناخن یك انگشت مصطفى صلى الله علیه و آله از آن شما بود بر ما و همه عالمیان منت مى گذاشتید و فخر مى كردید.
اى عایشه ! تو یك زن از نه زن پیمبر بودى ؛ روى تو زیباتر از بقیه نبود؛ اصل نسب تو از آنان عزیزتر و كریم تر نبود تو توقع دارى ، چون زن پیامبر صلى الله علیه و آله بودى همه
مردم گوش به فرمان تو باشند و از تو اطاعت كنند و هیچ كسى با تو مخالفت نكند. ما گوشت و پوست خون رسول خدا صلى الله علیه و آله هستیم ، میراث علم او در دست ماست . عایشه گفت : شاید على بن ابى طالب در آنچه تو مى گویى با تو یكى نباشد.
عبدالله بن عباس گفت : با على علیه السلام در باب منازعه نمى كنم ، بلكه او را اطاعت مى كنم . على علیه السلام به رسول خدا صلى الله علیه و آله از من نزدیكتر و به میراث و علم او سزاوارتر است ، چون او برادر مصطفى صلى الله علیه و آله و پسر عم و شوهر دختر او و پدر دو فرزند و باب علم اوست ، و تو بر چه كارى هستى ؟ به خدا سوگند آنچه ما در حق تو و پدرت كرده ایم ، شما هرگز شكر آن را تمى توانید به جاى آورید.
عبدالله بن عباس بعد از اى سخنان به خدمت امیرالمؤ منین على علیه السلام بازگشت و آنچه بین او و عایشه گذشت ، براى على علیه السلام باز گفت .



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: مناظره عبدالله بن عباس با عایشه، مناظره عایشه با ابن عباس،
نگارش در تاریخ یکشنبه 26 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
در این روز خاك زمین از خون اصحاب جمل سرخ شد. یاران امیرالمومنین علیه السلام از هر سو حمله مى كردند و آثار پیروزى بر سپاه على علیه السلام ظاهر گشت ، آخر الامر جمعى از اصحاب جمل تاب مقامت نیاورده ، فرار را بر قرار اختیار كردند.
شتر عایشه همچنان پا بر جا بود و جماعتى از او دفاع مى كردند تا این كه
امیرالمؤ منین على علیه السلام آواز بلند كرد: آن شتر را پى كنید كه آن شیطان را نگه داشته است .
یاران على علیه السلام به سوى شتر دویدند، عبدالرحمن بن صرد التنوخى خود را به شتر عایشه رسانید و با شمشیر بر هر دو پاى شتر زد و او را پى كرد. شتر بر زمین افتاد و سینه بر خاك نهاد، عمار یاسر تنگ شتر را با شمشیر برید و هودج بر زمین افتاد و امیرالمؤ منین على علیه السلام به سرعت رد حالى كه بر استر رسول خدا صلى الله علیه و آله سوار بود خود را به عایشه رسانید و گفت : اى عایشه ! آیا رسول خدا به تو دستور داده بود كه چنین كنى و بین مسلمین جنگ راه ندازى ؟
عایشه گفت : اى على ! حالا كه پیروز شدى و بر من غالب گردیدى نیكوى و احسان كن .
امیرالمومنین علیه السلام به محمد بن ابى بكر فرمود: خواهر خود را دریاب و نگذار غیر از تو كسى به نزدیك شود.
محمد به سوى خواهر دوید و دست در هودج كرد تا او را بیرون آورد.
عایشه گفت : تو كیستى كه دست در هودج انداختى ؟
محمد گفت : ساكت با. من محمد برادر تو هستم . اى خواهر! با خویشتن كردى آنچه كردى و آبروى خود را بردى ، خدا را عصیان و خود را رسوا نمودى و در معرض هلاكت قرار دادى .
پس محمد بن ابى بكر، عایشه را به شهر بصره برد و در سراى عبدالله بن خلف الخزاعى فرود آورد.
عایشه گفت : اى محمد!تو را به خدا سوگند مى دهم عبدالله زبیر را نزد من حاضر كن ، كه از سرنوشت او هیچ خبر ندارم .
محمد گفت : چرا عبدالله زبیر را مى طلبى ، این همه رنج و مشقت از جانب عبدالله به تو رسیده است .
عایشه گفت : مرا نرنجان و او را حاضر كن ، او خواهر زاده تو است و این مار را برایم بكن .
محمد به میدان جنگ رفت ، عبدالله به شدت مجروح و در گوشه اى افتاده بود، او را به نزد عایشه آورد.
چون عایشه او را در این حالت دید به گریه افتاد و به محمد گفت : اى برادر! برو و از على بن ابى طالب علیه السلام براى او امان بخواه و احسانت را به اتمام برسان .
محمد بن ابى بكر به خدمت امیرالمؤ منین على علیه السلام رسید و براى عبدالله بن زبیر امان خواست .
على علیه السلام فرمود: نه تنها عبدالله زبیر بلكه به همه كسانى كه در جنگ جمل بر ضد من بودند امان مى دهم .



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: پی كردن شتر، پی کردن شتر جنگ،
نگارش در تاریخ شنبه 25 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
چون شب فرا رسید، دو لشكر دست از جنگند كشیدند روز بعد آماده جنگ شدند، آن روز عایشه بر شتر خویش كه نامش عسكر بود نشست ، او در پیش روى لشكر ایستاد در حالى كه مردان چند از او محافظت مى كردند.
امیرالمؤ منین على علیه السلام سپاه خویش را آرایش جنگى داد، و مبارزان دو طرف قدم در میدان جنگ گذاشته و جنگ را آغاز كردند، یاران على علیه السلام پشت سر هم وارد میدان مى شدند و بر اصحاب جمل حمله مى كردند.
ابتدا حجاج بن عزیة الانصارى سواره به میدان آمد، پس از او حزیمة بن ثابت حركت كرد، سپس شریح بن هانى حمله را آغاز كرد و به دنبال او هانى بن عروة الهمدانى رهسپار شد، زیاد بن كعب الهمدانى و عمار یاسر نیز سوار بر اسب به میدان آمدند پس از آن مالك اشتر یورش آورد، سعید بن قیس الهمدانى به دنبال آنان به میدان رفت بعد از او عدى بن حاتم الطایى و رفاعة بن شداد پا به میدان نبرد گذاشتند. همچنان یاران امیرالمومنین علیه السلام از چپ و راست و قلب و اطراف حمله كردند و شجاعت ها از خود نشان دادند. در آن روز از اصحاب جمل عده بیشمارى كشته شدند.
هودجى كه عایشه در آن نشسته بود بر اثر كثرت تیر مانند خارپشتى شده بود. اما اصحاب جمل همچنان اطراف عایشه را گرفته بودند و از او محافظت مى كردند، و از سر مبالغه پشكلهاى شتر عایشه را مى بوییدند و به یكدیگر مى گفتند: سرگین شتر عایشه ، ام المؤ منین خوشبوتر از مشك است . این طایفه در پیش روى او كشته مى شدند؛ اما شتر و مهار شتر را رها نمى كردند.
در آن حالت مالك اشتر نخعى در میدان جولان مى داد و با صداى بلند مبارز مى طلبید، عبدالله زبیر چون صداى او را شنید گفت : اى دشمن خدا! بر جاى خویش بایست تا مردانگى مرا ببینى ، دو طرف جنگ را با نیزه شروع كردند. مالك اشتر نیزه اى بر عبدالله زبیر زد. او را بر زمین انداخت ، و بر سینه او نشست ، عبدالله فریاد زد: اى یاران ! مرا از دست اشتر نخعى نجات دهید. جمعى از یارانش به كمك او شتافتند و او را از دست مالك نجات دادند.



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: حماسه یاران امیرالمؤمنین (ع)، حماسه،
نگارش در تاریخ شنبه 25 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
پس طلحه بن عبیدالله با صداى بلند گفت :
اى بندگان خدا! صبر و ظفر با یكدیگر قرین هستند و بدانید كه صبر، پیروزى را به دنبال دارد.
مروان بن حكم به غلام خویش گفت ، مى دانى تعجب من از چیست ؟
غلام گفت :بگو تا بدانم .
مروان گفت : هیچ كس بیشتر از طلحه در كشتن عثمان مردم را تحریك و تحریض بر قتل او نمى كرد و امروز براى خون خواهى او مى جنگد و مردم را در معرض هلاكت مى اندازد، مى خواهم او را با تیر بزنم و مسلمانان را از شر او راحت كنم .
تو اى غلام ! در جلو من بایست و مرا بپوشان تا كسى مرا نبیند اگر به مقصود برسم تو را آزاد مى كنم .
مروان تیرى مسموم در كمان نهاد و به طرف طلحه پرتاب كرد، طلحه از آن تیر بر زمین افتاد و بیهوش شد، بعد از مدتى كه به هوش آمد به غلامش ‍ گفت مرا به جاى امنى ببر تا آرام گیرم .
غلام گفت : اى خواجه ! هیچ جاى امنى و پناهگاهى سراغ ندارم تا تو را آنجا ببرم .
طلحه گفت : به خدا سوگند، امروز خون هیچ یك از افراد را ضایع تر از خون خود نمى بینم ، و نمى دانم این تیر از كجا آمده است . شاید تیر اجل بوده كه از تقدیر خداوند رسیده باشد.
طلحه پیوست از این كلمات مى گفت و بر خود مى پیچید تا جان داد. سرانجام او را در جاى به نام سبحه دفن كردند. (34)
اصحاب جمل و اهل بصره به شدت اندوهگین شدند و عایشه نیز از مرگ طلحه سخت دلتنگ شد چون طلحه پسر عموى او بود.



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: تیر ناشناس و مرگ طلحه، مرگ طلحه،
نگارش در تاریخ شنبه 25 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
على علیه السلام در میان سپاهیان خویش قرار گرفت و گفت :
ایها الناس ! غضوا ابصاركم و اكثروا من ذكر ربكم ، و ایاكم و كثرة الكلام فانه فشل .
اى یاران من ، چشم از دنیا ببندید، زیاد سخن نگویید چون سخن زیاد موجب فشل و سستى است .
عایشه از لشكرگاه خویش به على علیه السلام نگاه مى كرد كه اصحاب خود را تشویق و ترغیب به مقاومت و ایثار مى كند.
اهل بصره به لشكر امیرالمؤ منین على علیه السلام تیر مى انداختند و بسیارى از آنان را زخمى كردند، ولى على علیه السلام خاموش بود، یاران او گفتند، یا امیرالمؤ منین ! این قوم گستاخى بسیار مى كند و تیرهاى آنان بسیارى را زخمى كرده است .را دستور جنگیدن با آنان را نمى دهى ؟ انتظار چه چیزى را مى كشى ؟
امیرالمؤ منین على فرمود:
در فكر آنم كه خویشتن را از جنگ معذور دارم ، اما اكنون مى بینم كه نصیحت نمى پذیرند و جنگ را آغاز كردند و بسیارى از لشكر ما را مجروح كردند، دیگر عذرى باقى نمانده است .
پس زره خویش را پوشید و شمشیر حمایل كرد و عمامه بر سر بست و بر دلدل نشست ، قرآن بر دست گرفت و آواز داد:
اى یاران ! كدام یك از شما ایمن قرآن را در میان آن قوم مى برد و آنان را به اوامر و نواهى كه در آن نوشته است مى خواند؟ (33)
غلامى كه نام او مسلم بود، بى درنگ پیش آمد گفت : اى امیرالمومنین ! من این كار را بر عهده مى گیرم .
على علیه السلام فرمود: اى جوان بدان كه این قوم ابتدا دستهاى تو را قطع مى كنند، سپس با شمشیر تو را زخمى سازند و آن گاه به شهادت مى رسانند. با این حال آن جوان پذیرفت ، قرآن را گرفت و به سوى آن جماعت رفت و گفت :اى مردم ! امیرالمؤ منین على بن ابى طالب علیه السلام پسر عم رسول خدا صلى الله علیه و آله و وصى اوست ، این مصحف را براى شما فرستاد و فرمود:
من یا شما با این كلام خدا و هر آنچه در آن نوشته شده است عمل مى كنم شما با من مخالفت نكنید و جنگ را دامن نزنید و از خداى تعالى بترسید و خویشتن را به دست خود به هلاكت نیندازید.
غلام مشغول سخن گفتن بود كه ناگهان یكى از سربازان عایشه با شمشیر دست راست او را قطع كرد او بلافاصله قرآن را به دست چپ گرفت ، دست چپ او را نیز قطع كردند او قرآن را بر سینه گذاشت در آن هنگام سربازان عایشه آن قدر بر سینه او تیر زدند تا اینكه بر زمین افتاد و شهید و شد.
امیرالمومنین علیه السلام چون وضع را چنین دید، علم را بر دست فرزندش ‍ محمد حنفیه داد و گفت : اى فرزندم : علم را بر دست گیر و بر دشمنان پدرت حمله كن .
محمد علم را گرفته ، به طرف صفوف دشمن آمد، ایستاد و رجز خواند.
امیرالمومنین علیه السلام بانگ زد، اى محمد! چرا توقف كردى ؟ حمله را آغاز كن .
محمد بر لشكر عایشه یورش برد و چندین نفر از اصحاب جمل را به خاك انداخت .
امیرالمومنین علیه السلام از كنار میدان ناظر دلاورى او بود، شجاعت و مبارزه او را تحسین مى كرد.
محمد بن حنفیه ساعتى به مبارزه پرداخت و علم را باز آورد. امیرالمومنین علیه السلام شمشیر را از نیام كشید و خود بر سپاهیان حمله كرد. از سمت و راست و چپ حملاتى سخت آغاز نمود و همچنان مى جنگید تا اینكه شمشیرش كج شد. در آن هنگام خود را از میان نبرد بیرون كشید و مى خواست در گوشه اى با زانو شمشیر را راست كند.
یكى از یاران گفت : اى امیرالمومنین ! شمشیر را بده تا ارست كنم ، اما حضرت سكوت كرد و جوابى نداد. تا شمشیر را راست كرد و بار دیگر بر آنان یورش برد و هر كسى را كه به طرف او مى آمد مى زد و مى انداخت ، چندان بكشد تا اینكه شمشیر بار دیگر كج شد، باز از رزمگاه بازگشت و شمشیر را با زانو راست كرد و فرمود:
به خدا سوگند، این چنین جنگى را جز براى رضاى خدا و ثواب آخرت نمى كنم پس به فرزندش محمد حنفیه نگریست و فرمود: این گونه نبرد كن .
در آن هنگام میمنه اهل بصره بر میسره لشكر على علیه السلام حمله كرد و آنان را به عقب راند، سپس جناح راست سپاه على علیه السلام بر جناح چپ یاران جمل یورش برد و آنان را از جایگاهشان عقب راند در این هنگام مخنف بن سلیم الازدى یكى از یاران امیرالمومنین علیه السلام بر آنان یورش برد، چند نفر را زخمى كرد و چند نفر را كشت تا این كه زخمى عمیق بر او وارد شد و بازگشت .
برادرش صعب بن سلیم جمله را آغاز كرد و جنگ سختى نمود تا شهید شد.
سپس برادرش دیگرش كه عبیدالله بن سلیم نام داشت وارد میدان نبرد شد. او هم آنقدر جنگید تا به شهادت رسید.
پس از او، زید بن صوحان العبدى كه از اشراف و معارف و از یاران على علیه السلام بود علم را در دست گرفت و ساعتى جنگید تا شهید شد.
بعد برادرش صعصعة صوحان وارد میدان شد پس از مجروح شدن برگشت .
ابو عبیدة عبدى كه از اخیار اصحاب على علیه السلام بود، علم را گرفته آنچنان قتالى كرد تا شهید شد.
سپس عبدالله بن الرقیه علم بر دوش گرفت و از خود رشادت زیادى نشان داد تا این كه شهید شد.
رشید بن عمر علم را برداشت و حمله شروع كرد تا به شهادت رسید.
بنابراین در یك مكان هفت یا هشت نفر از یاران معروف امیرالمومنین على علیه السلام شهید شدند.
در آن موقع مردى از اصحاب جمل به نام ((عبدالله بن بشر)) به میدان آمد و با تكبیر و غرور گفت : كجاست ابو الحسن ، آن كه صاحب فتنه است تا نبرد كنیم . امیرالمؤ منین علیه السلام بلافاصله وارد میدان شد و فرمود: اینك حاضرم ، جلو بیا و هر چه مى خواهى بكن ، پس آن مرد شمشیر كشید و بر امیرالمومنین حمله كرد. على علیه السلام به سرعت ضربه اى به او زد كه سر از بدنش جدا شد. پس بالاى سر ایستاد و گفت : ابو الحسن را چگونه دیدى ؟
بنى ضبه اطراف شتر عایشه مى چرخیدند از او سخت مخالفت مى كردند و ره كسى شعرى مى خواند. مردى هم مهار شتر او را گرفته بدان فخر مى كرد و شمشیرى در دست او بود، كه زید بن لیقط الشیبانى از اصحاب على علیه السلام شمشیرى به او زد و او را بر زمین انداخت ، مرد دیگرى از بنى ضبه بلافاصله مهار شتر را گرفت كه نام او عاصم بن الزلف بود او در آن هنگام اشعارى در دشمنى امیرالمومنین علیه السلام مى خواند.
یكى از یاران على علیه السلام به نام منذربن حفضة تمیمى بر او حمله كرد و او را كشت سپس وارد میدان جنگ شد و جولان مى داد تا مردى از اصحاب جمل به نام ركیع بن الموئل الضبى بیرون آمد بر منذر حمله كرد هر دو با شمشیر به هم در آویختند، سرانجام منذر او را به هلاكت رسانید.
پس از آن مالك اشتر نخعى در میدان جنگ حاضر شد او مانند شیرى خشمناك مى رید و مبارز مى طلبید، یكى از اصحاب جمل به نام عامر بن شداد الازدى در مقابل او ظاهر شد و رجز مى خواند اشتر او را به خاك انداخت و هلاك كرد. اشتر همچنان در میدان مبارز طلب مى كرد امام كسى جراءت نمى كرد در مقابل او قرار گیرد. سپس از میدان بازگشت .
محمد بن ابى بكر عمار یاسر هر دو به میدان آمدند تا در مقابل شتر عایشه ایستادند. مالك اشتر به دنبال آن دو رفت . كردى از اصحاب جمل پرسید، شما كیستید؟
گفتند: از نام چه مى پرسى . اگر رغبت مبارزه و جرئت جنگ دارى آماده شو.
عثمان بن الضبى براى مبارزه آماده شد، عمار یاسر بر او یورش برد و او را هلاك نمود.
كعب بن سور الازدى قصد كرد به عمار یاسر حمله كند؛ اما قبل از او غلامى از قبیله ازد بر وى سبقت گرفت و به عمار تاخت ، تا عمار متوجه او شد ابو زینب ازدى از عمار سبقت گرفت به غلام یورش برد و با ضربتى او را هلاك كرد و رد مقابل امیرالمؤ منین على علیه السلام ایستاد.
عمر و بن یثربى از اصحاب جمل به وسط میدان جنگ آمد و مبارز طلب كرد علباء بن هیثم از یاران على علیه السلام در مقابلش حاضر شد، بعد از جنگى سخت ، به شهادت رسید. عمرو مبارز خواست ، اما كسى رغبت مبارزه او را نداشت ، عمرو دقایقى در میدان جولان دادء خود را ستود. تا اینكه عمار یاسر از میان لشكر بیرون آمد و گفت چه قدر لاف بیهوده مى زنى ! اگر راست مى گویى بیا نزدیك تا ضربت مردان را ببینى ، عمار یاسر حمله را آغاز كرد، با دو ضربت او را از اس به زیر افكند، عمار از اسب فرود آمد،اى او گرفت و بر زمین كشید تا نزدیك امیرالمؤ منین على علیه السلام آورد.
على علیه السلام گفت :گردن او را بزنید:
عمرو گفت : یا امیرالمومنین مرا نكش و اجازه ده ، شما را یارى كنم همچنان كه آنان را یارى دادم .
على علیه السلام گفت : اى دشمن خدا! چگونه تو را باقى بگذارم در صورتى كه سه نفر از بهترین یاران من مرا كه در جنگ شجاعت و مردانگى نظیر نداشتند كشتى .
عمرو گفت : پس گوش خود را نزدیك دهان من بیاور تا اسرارى را حكایت كنم . امیرالمؤ منین على علیه السلام فرمود: از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم كه فرمود مردم متمرد اهتراز كنید و تو متمرد هستى .
عمرو گفت : به خدا سوگند اگر سر را نزدیك مى آوردى ،! گوش یا بینى تو را با دندان مى كندم .
امیرالمومنین علیه السلام از عداوت او تعجب كرد و به دست خویش او را هلاك كرد. آن گاه عبدالله بن یثربى بردار عمرو بن یثربى به میدان آمد و مبارز خواست ، على علیه السلام به طور ناشناس وارد میدان شد كه ناگهان عبدالله به او حمله كرد امیرالمومنین علیه السلام چنان شمشیرى بر سرش ‍ فرود آورد كه نصف صورت و سر او را جدا كرد و بر زمین انداخت در آن هنگام على علیه السلام آوازى شنید، به طرف صدا برگشت ، دید عبدالله بن خلف خزاعى میزبان عایشه در بصره است .
على علیه السلام پرسید، اى عبدالله چه مى گویى ؟
عبدالله گفت : یا على ! آیا حاضرى با هم مبارزه كنیم ؟
على علیه السلام فرمود: مایلم ، اما كشتن ، بسیار سهل و آسان است حتما فراموش نمى كنى كه من كیستم .
عبدالله گفت : اى پسر ابى طالب خود ستایى را رها كن ، به نزد من بیا تا قدرت شمشیر مرا ببینى و سزاى خویش را دریافت كنى .
امیرالمومنین علیه السلام در مقابل او حاضر شد. عبدالله با شمشیر بر او حمله كرد و ضربتى حوالى آن حضرت نمود. امیرالمومنین علیه السلام ضربت او را دفاع كرد، بلافاصله با یك ضربه دست راست او را قطع كرد و ضربت دیگر سر او را به گوشه میدان پرتاب نمود، سپس به صف لشكر خویش باز گشت آن گاه مبارز بن عوف الضبى از اصحاب جمل به میدان آمد كه در مقابل او عبدالله بن نهشل از اصحاب على علیه السلام ، حاضر شد و الضبى را به هلاكت رسانید.
بعد ثور بن عدى به میدان آمد و مبارز خواست ، محمد بن ابى بكر در مقابل او ایستاد و با ضربتى دست راست او را قطع و با ضربت دیگر او را هلاك كرد. عایشه كه مبارزه یاران على علیه السلام را مشاهده مى كرد خشمگین شد و گفت :
مشتى سنگ ریزه به من دهید، وقتى مقدارى سنگ ریزه به او دادند، آنها را بر روى یاران امیرالمؤ منین على علیه السلام پاشید و گفت : شاهت الوجوه . مردى از اصحاب على علیه السلام گفت : عایشه ، ما رمیت اذ رمیت و لكن الشیطان رمى .



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: سفارش امیرالمومنین (ع)، سفارش امام (ع)،
نگارش در تاریخ شنبه 25 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
زبیر پس از بیرون رفتن از لشكر عایشه ، پنجاه سوار به عقب او تاختند تا او را باز گردانند، زبیر بر آن پنجاه نفر حمله كرد و آنان را پراكنده ساخت ، بعد به راه خود ادامه داد تا به جاى رسید كه ((وادى السباع )) نام داشت ، و در آنجا به نزد قوم بنى تمیم فرود آمد.
مردى از قوم بنى تمیم به او گفت : اى زبیر چرا لشكر را رها كردى ؟
زبیر گفت : چون عزم جنگ و قتال با على بن ابى طالب علیه السلام را داشتند، من تحمل نكردم . پس آن مرد سكوت كرد. زبیر پس از خوردن طعام و نوشیدنى و اقامه نماز به استراحت پرداخت چون به خواب رفت آن مرد كه نامش عمرو بن جرموز بود شمشیرى بر سرش فرود آورد و او را به قتل رسانید. آن گاه سر زبیر و شمشیر و انگشتر و اسب او را پیش ‍ امیرالمؤ منین على علیه السلام آورد. (32)
امیرالمؤ منین على علیه السلام بسیار متاءثر شد. در آن هنگام شمشیر زبیر را در دست گرفت و فرمود: این شمشیرى است كه رنج بسیارى از چهره رسول خدا زدوده است زبیر با این شمشیر در راه خدا جهاد كرد.
اما تو اى عمر و بن جرموز! چرا او را كشتى ؟ گفت : به خدا سوگند گمان مى كردم از كشتن او راضى هستى و خوشحال مى شوى .
على علیه السلام گفت : واى بر تو از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیده ام كه فرمود: بشارت دهید كشنده زبیر را به آتش دوزخ .
عمرو بن جرموز نیز نگران و ناراحت برخاست و بیرون رفت .



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: قتل زبیر بن عوان، زبیر، قتل زبیر،
نگارش در تاریخ جمعه 24 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
على علیه السلام پس ایراد این خطبه متوجه لشكر خویش شد و به سامان دادن سپاه پرداخت . میمنه (28) سواران را به عمار یاسر سپرده ، میمنه پیادگان را به شریح بن هانى داد، و بر میسره (29) سواران سعید بن قیس همدانى را گمارد، و میسره پیادگان را به رفاعة بن شداد بجلى داد و محمد بن ابابكر را در قلب لشكر سواران قرار داد و عدى بن حاتم طائى را در قلب پیادگان گماشت ، و جناح سواران را به زیاد بن كعب الارجبى سپرد و عمر بن حمق خزاعى را به فرماندهى سواران كمین نصب كرد و فرماندهى پیادگان جناح را به حجر بن عدى الكندى سپرد. سپس براى هر قبیله از قبائل عرب مهتر و رئیسى از بزرگان آنان مشخص كرد تا در حوادث به آنان رجوع كنند. امیرالمؤ منین على علیه السلام لشكر خویش را بدین صورت آراست و تكلیف افراد سواره و پیاده را مشخص فرمود.
از آن طرف عایشه سوار بر شتر به میدان آمد، شترى كه یعلى بن منیه به دویست دینار براى او خریده بود هودجى مجهز و مرتب كه از چوب ساخته شده بود و علم اهل بصره بر آن شتر نهاد بودند. این گونه دو لشكر در برابر یكدیگر ایستادند، و مبارزان رو در روى هم قرار گرفتند.
امیرالمؤ منین على علیه السلام از سپاه خویش بیرون آمد و در میان دو صف ایستاد، در حالى كه پیراهن حضرت مصطفى را پوشیده و رداى آن حضرت بر دوش انداخته ، دستارى سیاه بر پیشانى بسته و بر استر رسول خدا صلى الله علیه و آله كه دلدل نام داشت نشسته و به آواز بلند گفت :
زبیر بن عوان كجاست ؟ بگویید تا نزد من آید.
جمعى گفتند یا امیرالمومنین ! زبیر مجهز به صلاح آماده رزم است و شما هیچ حربه اى با خود ندارى و این درست نیست .
على علیه السلام گفت : باكى نیست ، او را بخوانید تا بیاید، چون زبیر بن عوان حاضر نشد على علیه السلام بار دیگر بانگ برآورد كه زبیر بن عوان كجاست ؟ بگوید به نزد من آید.
زبیر پیش آمد، چون عایشه نظرش به زبیر افتاد، فریاد برآورد كه هم اكنون است كه اسماء بیچاره و بیوه شود.
به او گفتند: اى عایشه ! نگران نباش على علیه السلام بى صلاح به میدان آمده و با زبیر سخنى دارد. زبیر به نزد امیرالمؤ منین على علیه السلام آمد، على علیه السلام پرسید، اى زبیر! این چه كارى است كه انجام مى دهى ؟ و چه چیزى تو را وادار به جنگ با ما كرده است ؟ زبیر گفت : طلب خون عثمان مرا وادار به جنگ با شما كرد.
امیرالمؤ منین على علیه السلام گفت : تو و یارانت او را كشتید، و خون عثمان از شمشیر شما مى چكد، پس خویشتن و یارانت را قصاص كن . اى زبیر!، را به خداى یگانه سوگند مى دهم آیا به یاد مى آورى روزى را كه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
اى زبیر! آیا على را دوست مى دارى ؟
تو گفتى : چرا دوست ندارم ! او دایى زاده من است .
آن گاه پیامبر فرمود: روزى فرا رسد كه تو با او مخالفت كنى و بر او شمشیر بكشى ، و یقین بدان كه تو آن روز ناحق و ظالم باشى .
زبیر گفت : بلى یا ابو الحسن این چنین بود.
باز امیرالمؤ منین على فرمود:تو را سوگند به خداى كه قرآن را نازل فرمود، به یاد مى آورى روزى را كه رسول خدا صلى الله علیه و آله از منزل عمر بن عوف مى آمد و تو در خدمت او بودى و او دست تو را گرفته بود. من نیز پیش شما آمدم و رسول خدا صلى الله علیه و آله بر من درود فرستاد و من در روى او خندیدم ، و تو گفتى اى پسر ابو طالب ! چرا نخست بر رسول خدا صلى الله علیه و آله سلام نگفتى ؟ هرگز دست از تكبر برنمى دارى .
آن حضرت فرمود: آهسته باش اى زبیر! كه على متكبر نیست ، روزى فرا رسد كه تو با او مخالفت و منازعت كنى و تو در آن روز ظالم و نا حق باشى .
زبیر گفت : آرى چنین بوده است و رسول خدا صلى الله علیه و آله این چنین فرموده ولیكن اى ابو الحسن ! من این سخن را فراموش نكرده بودم . اگر پیش ‍ از این به یاد مى آوردى هرگز بر ضد تو جنگ را تدارك نمى كردم و حال آنكه سخنان را به یاد من آوردى از جنگ منصرف مى شوم و باز مى گردم . (30)
زبیر این كلمات را گفت و بازگشت و به نزد عایشه رفت .
عایشه گفت : اى زبیر! میان تو على چه گذشت .
زبیر گفت : كلماتى را على علیه السلام از رسول خدا صلى الله علیه و آله تقریر كرد و به یاد من آورد.
آن گاه گفت : اى عایشه ! به خداى ذوالجلال كه من در اسلام و جاهلیت و رد هر مصاف و جنگى شركت مى كردم با بصیرت بودم و قوت وافر داشتم ؛ اما امروز در برابر على بن ابى طالب علیه السلام مقاومت و ایستادگى را در غایت و تحیر و شك مى بینم .
عایشه گفت : اى زبیر! معلوم است كه از شمشیر على علیه السلام ترسیدى البته اگر از شمشیر على علیه السلام بترسى عیبى و عارى بر تو نیست كه پیش از تو مردان بسیارى از آن ترسیده اند.
عبدالله پسر زبیر گفت : اى پدر مثل اینكه مرگ سرخ را در شمشیر على علیه السلام دیدى و از آن ترسیدى و پشت به جنگ مى كنى .
زبیر گفت : اى فرزند! تو همیشه بر من شوم بودى . عبدالله گفت : من شوم نبودم بلكه تو مرا در میان عرب مفتضح و رسوا كردى و مهر ننگ بر پیشانى ما زدى كه با آب دریا هم آن را نتوان شست .
زبیر خشمگین شد، بانگ بر اسب خویش زده ، به لشكر امیرالمؤ منین على علیه السلام حمله كرد، امیرالمومنین چون او را در این حالت دید، به یاران خود فرمود راه را براى او باز كنید.
زبیر صف ها را شكافت و با اسب از دیگر سو بیرون رفت ، باز از جانب دیگر در میان صفوف لشكر امیرالمومنین علیه السلام وارد و از جانب دیگر خارج شد اما هیچ كسى را زخمى نكرد، به جاى خویش بازگشت و گفت :
اى پسر! آیا این حمله بزدلان است ؟
عبدالله گفت : حمله نیكو بود اما كسى را زخمى نكردى و اكنون كه زمان كار زار و جنگ است ، ما را رها مى كنى !
زبیر گفت : اى تیره بخت ! سخن رسول خدا صلى الله علیه و آله را گوش ‍ دادم و عهد و پیمانى مه از من گرفته بود به یاد آوردم و معرفت و آگاهى یافتم ، سزاوار نیست به خاطر تو خود را به دوزخ اندازم . (31)
پس از میان لشكر بیرون رفت ، در حالى كه از كرده خویش در حق على علیه السلام پشیمان بود.




طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: شروع جنگ جمل، شروع جنگ،
نگارش در تاریخ جمعه 24 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
روز بعد امیرالمؤ منین على علیه السلام ، یزید بن صوحان و عبدالله بن عباس را فرا خواند و فرمود:
شما دو تن به نزد عایشه بروید و بگوید آیا خداوند تو را امر نفرموده كه در خانه خویش قرار گیرى و بیرون نیایى ؟ مى دانم كه عده اى درصدد فریب تو هستند و تو نیز فریفته شدى و از خانه بیرون آمدى . اكنون صلاح تو در آن است كه باز گردى و در نزاع و جنگ شركت نكنى ! اگر باز نگردى و این فتنه و آشوب را فرو ننشانى ، سرانجام در جنگ افراد بسیارى كشته مى شوند. از خدا بترس و توبه كن و به خدا باز گرد. خداوند تو به بندگان را قبول مى كند و عذر ایشان را كى پذیرد.
زینهار كه دوستى عبداله بن زبیر و قرابت طلحة بن عبیدالله تو را وادار به كارى كند كه پایانش آتش دوزخ باشد.
فرستادگان على علیه السلام نزد عایشه رسیدند. پیام امیرالمؤ منین على علیه السلام را ابلاغ كردند. عایشه در جواب گفت : من پاسخى ندارم چون توانایى جواب مناسب در مقابل احتجاجات و مستدل على علیه السلام را ندارم .
آن دو نزد امیرالمؤ منین على علیه السلام بازگشتند و آنچه از عایشه شنیده بودند بیان كردند.
امیرالمؤ منین على علیه السلام رؤ ساى لشكر معارف را در حضور طلبید، چون جمع شدند. برخاست و این خطبه را ایراد فرمود:
یا ایها الناس ! انى قد ناشدت هولاء القوم كیما یرجعوا ویرتدعوا فلم یفعلوا و لم یستجیبوا و...
اى مردم ! ندان كه امكان داشت با این جماعت مدارا كردم و در افروختن آتش جنگ تاءنى كردم و آنان را از عواقب جنگ و خونریزى ترساندم ، تا از منازعه و جنگ دست بردارند، اما این پندها هیچ تاثیر نكرد و پیوسته كس ‍ مى فرستند و مى گویند آماده شمشیر باش و به میدان مردان آى .
با مثل من این چنین سخن مى گویند و مرا از جنگ مى ترسانند، من كه عمرى در میدان جهاد و مبارزه بوده ام و در میدان رزم نشو و نما یافته ام ، نمى دانم چگونه ضرب شمشیر مرا فراموش كرده اند من همان على ام كه صفهاى مبارزان ایشان را درهم شكستم و پدران و برادران آنان را كشته و جمعیت هاى آنان را متفرق كرده ام ، شمشیر كه سرهاى مبارزان عرب را با آن بریده ام در دست من است و آن نیزه اى كه پهلوى شجاعان را با آن دریده ام در قبضه من است .
الحمدالله دلى قوى و بازوى محكم و صبر و یقینى وافر دارم . خداى تعالى هم مرا به نصرت و ظفر وعده داده است و درهاى نعمت را بر من گشوده است هر چند از مرگ نتوان گریخت و اجل را نتوان رد كرد و شهادت بهتر از مردن است ، به آن خداى كه جان على در قبضه قدرت اوست هزار زخم شمشیر بر من آسان تر از مردن در بستر است .
سپس دست به مناجات بلند كرد و فرمود:
خدایا! طلحة بن عبیدالله با من به میل خود بیعت كرد بعد آن عهد را بشكست و خلاف بیعت خویش عمل كرد. اى خداى بزرگ او را بیش از این مهلت مده و مرا از مكر او باز رهان .
خدایا! زبیر بن خوان حق خویشاوندى را قطع مرد و عهد و پیمان را زیر پا نهاد دشمنى خویش آشكار كرد و میان من مسلمانان جنگ برانگیخت در حالى كه كى داند در حق من بد كرده و ظلم روا داشته است .
خدایا! شر او را دفع كن و او را به سزاى اعمالش برسان .



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: لجاجت عایشه، عایشه،
نگارش در تاریخ جمعه 24 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
چون طلحه و زبیر نامه امیرالمؤ منین على علیه السلام را خواندند، در جواب چیزى نوشتند، بلكه براى او پیغامى به این مضمون فرستادند:
اى ابو الحسن ! تو در راهى گام نهادى كه به هیچ وجه باز نمى گردى ، مگر مقصودت حاصل شود، و به كمتر از اطاعت و متابعت ما راضى نخواهى شد و ما هم هرگز، را اطاعت و متابعت نخواهیم كرد، هر چه از دستت بر مى آید كوتاهى مكن .
سپس عبدالله بن زبیر از جاى برخاست و گفت :
اى مردم ! على بن ابى طالب عثمان خلیفه مسلمین ، را كشته و اینك با لشكرى انبوه آمده است تا كار را بر شما سخت كند، بر شهر شما مسلط شود و ولایت را از شما بگیرد. پس به خاطر خلیفه مظلوم ، مردانه وارد میدان شوید، از حریم خویش دفاع كنید و براى حفظ زن و فرزند و اهل خود پیكار كنید.
مردى از بنى امیه برخاست و بعد از حمد و ثناى خدا به عبدالله زبیر گفت : چه نیكو سخن گفتى ، ما زا سیاست پدرت پیروى مى كنیم و تا آخرین قطره خون پایدارى مى نماییم .
چون كلمات عبدالله بن زبیر به سمع امیرالمؤ منین على علیه السلام رسید، فرمود: سخنان ناصواب و بیهوده در حق من مى گویند و گمان مى كنند كه عثمان بن عفان را من كشته ام .
آن گاه به حسن بن على علیه السلام فرمود: برخیز و به او جواب شایسته بده و خطبه اى بلیغ و كوتاه بخوان اما احدى را ناسزا مگو
حسن بن على علیه السلام بلافاصله در میان جمعیت ایستاد، بعد از حمد و ثناى خداوند و صلوات بر محمد مصطفى صلى الله علیه و آله فرمود:
اى مردم ! گفتار ناصحیح عبدالله زبیر در نكوهش پدرم و این كه كشتنم عثمان بن عفان را به پدرم نسبت داد و او را متهم كرد، شنیدید شما كه جماعتى از مهاجر و انصار و مردم مسلمان و دیندار هستید مى دانید كه پدر او زبیر و بن عوان پیوسته درباره عثمان چه سخنها مى گفت و چه كارهاى فضیح را به او نسبت مى داد، او را گناهكار مى شمرد و طلحة بن عبیدالله در زمان عثمان چه نوع دخل و تصرفها در بیت المال مى كرد دشنام گفتن به على علیه السلام را در اندازه دهان هر كس نیست كه پدرم را ناسزا بگوید، اما اینكه گفته على علیه السلام مى خواهد كار را از دست شما برباید و شهر و ولایت را از تصرف شما بیرون آورد، دروغى آشكار است ، بزرگترین دلیل و حجت ، گفتار زبیر بن عوان است كه مى گفت : با على بن ابى طالب علیه السلام با دست بیعت كردم نه با دل در حالى كه باید بداند همین فى الجمله اقرار به بیعت است و انكار، بعد اقرار قبول نیست ، اما حدیث آمدن اهل كوفه به دفاع اهل بصره محل اشكال نیست و كارى غریب نباشد. كه اهل حق روى به دفع اهل باطل آرند و مصلحان دست رد بر سینه مفسدان زنند ما با انصار و یاران عثمان كارى نداریم ، و با ایشان هیچ جنگ و ستیزى نداریم . ما با پیروان جمل جنگ داریم .
همه اصحاب على علیه السلام این خطبه را پسندیدند و بر حسن بن على علیه السلام تحسین كردند. پس لشكرها به نزدیك یكدیگر رسیدند و مردان و غلامان بصره بیرون آمده و در مقابل اهل كوفه ایستادند، كعب بن میسور به نزد عایشه آمد و گفت :
اى ام المؤ منین ! دو لشكر به هم نزدیك شده اند و آماده قتال هستند. اگر آتش جنگ افروخته شود، خونهاى بسیارى به زمین ریخته مى شود. اى ام المؤ منین ! براى این كار چاره اى كن .
عایشه بر هودج شتر نشست و مردم نیز همراه او بودند تا شتر او در مقابل سپاهیان امیرالمؤ منین على علیه السلام رسید، و امیرالمؤ منین على علیه السلام را دید كه لشكر خویش را باز مى گرداند و از جنگ منع مى كند، چون عایشه ، على علیه السلام را چنین دید، از مقابل سپاه على علیه السلام بازگشت و همراهان و پیروانش نیز مراجعت كردند.



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: خطبه امام حسن (ع)، امام حسن و جمل،
نگارش در تاریخ پنجشنبه 23 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
بسم الله الرحمن الرحیم ،
اما بعد، اى عایشه ! بر خداوند رسولش صلى الله علیه و آله عصیان كردى و از خانه ات خارج شدى ، و كارى را طلب مى كنى كه خداى تعالى تو را از آن فراغت داده است و كمان مى كنى براى اصلاح كار مسلمین از خانه بیرون آمدى .
اى عایشه ! به من جواب ده ، زنان را با لشكر كشیدن چه كار! گمان مى كنى كه وارث خون عثمان هستى ، و خون عثمان را طلب مى كنى ؛ میان تو عثمان چه خویشاوندى و قرابتى است ؟ عثمان مردى از بنى امیه و تو از بنى تمیم هستى . بدان ، گناه تو كه از خانه بیرون آمدى و خود و دیگران را در معرض ‍ فتنه افكندى زیادتر از گناه قاتلان عثمان است .
مى دانم به تشخیص خویش این ادعا را نمى كنى ؛ بلكه تو را وادار كردند، و به هیجان و خشم آوردند. اى عایشه ! از خدا بترس ، و به منزل خویش باز گرد و در پرده بنشین كه بهترین وظیفه زنان است .



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: نامه امیرالمومنین (ع) به عایشه، نامه امام (ع)،
نگارش در تاریخ پنجشنبه 23 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
وقتى لشكر امیرالمؤ منین على علیه السلام با بیست هزار نفر در مقابل لشكر طلحه و زبیر كه سى هزار نفر بودند، قرار گرفت ، على علیه السلام نامه اى به آنان نوشت كه مضمونش چنین است :
اى طلحه و زبیر! شما مى دانید كه من به خلافت رغبتى نداشتم حتى از پذیرفتن آن ابا داشتم و قبول نمى كردم ، اما مردم مرا وادار به پذیرفتن خلافت كردند و شما هر دو راضى به خلافت و بیعت مردم با من بودید، هیچ قوه و قهریه و اجبارى بر بیعت شما با من نداشتم .
كسى هم شما را اجبار و الزام نكرد تا بیعت كنید، اگر بر فرض هم با اكراه با من بیعت كرده باشید، كه من به حكومت و حاكمیت اقدام كنم ، وظیفه ولایتى خویش را بر شما انجام مى دهم . وظیفه ظاهرى شما اظهار اطاعت و متابعت از دستورات بود، نه اینكه مسلمانان را بر ضد من بشورانید و بر روى من شمشیر بكشید اما تو اى زبیر! كه سرو سروان قریشى و تو اى طلحه كه شیخ مهاجران هستى ! بیعت نكردن آسان تر و بهتر بود تا مخالفت و عهد شكنى و جنگ .
اما از اشعار و گفتارتان كه عثمان را تو كشتى ، تعجب مى كنم ! كه تهمتى بس ‍ ناروا بر من است . حاضرم طایفه اى از مردان بى طرف مدینه كه امروز نه مدر موافقت من و نه در مصاحبت شمایند، بین ما حكم باشند و مشاهدات خود را تقریر كنند تا مشخص شود، كدام یك در كشت عثمان سعى و تلاش ‍ داشت ، همچنین بدانید وارث خون عثمان فرزندان او هستند، نه شما و عایشه . هرگاه فرزندان عثمان به خلافت من اقرار كنند و مطیع دستورات شوند دعوى قاتلان پدرشان را پیش من آورند، من بر اساس عدل و شریعت محمدى صلى الله علیه و آله حكم و قصاص اجرا مى كنم .
اى طلحه و زبیر! شما را به خون خواهى عثمان چه كار! شعار مردم فریبى سرداده كه ((عثمان مظلوم كشته شد)) در حالى - شما دو نفر از مهاجرین هستید و عثمان مردى از بنى عبد مناف است . اگر او را به حق یا ناحق كشتند، میان شما قرابت و مواصلتى نیست ، پس چرا ادعاى بى جا مى كنید و در این امر مبالغه دارید، و عهد و پیمان خود را شكستید و بیعت را نقض ‍ كردید و همسر رسول خدا صلى الله علیه و آله عایشه را از خانه خارج كردید و مردم را به جنگ من تحریض و تشویق مى كنید.



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: نامه امیرالمومنین (ع) به طلحه و زبیر، نامه امام (ع)،
نگارش در تاریخ پنجشنبه 23 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

برای جلوگیری از سوء استفاده های احتمالی هرگونه برداشت یا كپی برداری از مطالب بدون اطلاع به مدیریت یا ذكر منبع حق الناس تلقی میشود.





قالب وبلاگ