تبلیغات
بیداری افکار در رابطه با امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام - مطالب مهر 1388
ما بیداریم و پروژه بیداری ادامه دارد We are awake& WAKEUP PROJECT still runing
اشعث بن قیس در آن زمان از طرف عثمان بن عفان والى آذربایجان بود. امیرالمؤ منین على علیه السلام نامه اى پر از لطف و نرمى و نصیحت بدین مضمون براى او نوشت (44)
بسم الله الرحمن الرحیم . از عبدالله امیرالمؤ منین على به اشعث بن قیس ، ما را در حق تو اعتماد و اعتقادى بزرگ است ، بصیرت و شهامت تو براى ما روشن است . دوست داشتیم اولین كسى باشى كه با ما بیعت كنى . مى دانى كه عثمان بن عفان به جایگاه ابدى خویش شتافت . مهاجر و انصار و تابعین از شریف و وضیع ، خاص و عام به میل و رغبت با من بیعت كردند، اگر نامه من به تو رسید، مثل مهاجر و انصار با من بیعت كن و در آمدن نزد ما تعجیل كن و كسانى را كه در اطاعت تو هستند از سواره و پیاده با خود بیارو و بدان كه امارت آذربایجان طعمه تو نیست بلكه امانتى در دست توست . اموالى كه در دست توست مال خداست و تو خزانه دار آن مى باشى ، اگر وفادار باشى ،حق تو را فراموش نخواهیم كرد، شاید امارت همان شهر را براى تو قرار دهیم . والسلام .
نامه را به زیاد بن مرحب همدانى داد و به او فرمود، به سرعت به آذربایجان رود و آن را به اشعث بن قیس برساند. همزمان پسر عم اشعث بى قیس ‍ نامه اى بدین مضمون نوشت و به او فرستاد.
اى پسر عم بدان كه بعد از عثمان ، بزرگان صحابه از مهاجر و انصار و دیگران با امیرالمؤ منین على علیه السلام بیعت كردند. تو در امامت و خلافت او تردید نكن و بى درنگ با او بیعت كن . چون او داشنمدتر از دیگران است . والسلام
وقتى اشعث بن قیس هر دو نامه را خواند و از مضمون آنها آگاه شد، فرمان داد تا منادى مردم را در مسجد فرا خواند. چون همه مردم حاضر شدند. بر منبر رفت و بعد از حمد خداى تعالى و درود بر محمد مصطفى علیه السلام گفت :
اى مردم ! عثمان ملایت آذربایجان را به من سپرده بود و اكنون این ولایت در دست من است او به دیار باقى شتافت . كارهایى بین امیرالمؤ منین على علیه السلام و طلحه و زیر و عایشه صورت گرفت . با خبر شدید اینك از مهاجر و انصار از خاص عام ، على بن ابى طالب علیه السلام را به خلافت و امامت برگزیده اند، امیرالمؤ منین على علیه السلام مردى است ، عالى تبار و بزرگ ، در دین دنیا امین و ماءمون است ، نامه اى نوشته ، و من و شما را به بیعت خویش فرا خوانده است .
راءى نظر شما در این باره چیست ؟
مردم متفق القول گفتند: سمعنا و اطعنا و على امامنا
ما به امامت و خلافت او راضى هستیم و با غیر او بیعت نمى كنیم .
پس زیاد بن مرحب ، فرستاده امیرالمؤ منین على علیه السلام به منبر رفت و در تحریض و تشویق مردم به اطاعت و متابعت على علیه السلام سخنانى ایراد كرد. و گفت : اى مردم عثمان دیگر زنده نیست و مردم اعم از صحابه با میل و رغبت با امیرالمؤ منین على علیه السلام بیعت كردند. فتنه جویان جمل نیز به سزاى خویش رسیدند. اكنون شایسته نیست شما! مولا امیرالمؤ منین على علیه السلام بیعت نكنید. من رسول و فرستاده او هستم ، گوش شنوا داشته باشید و از او اطاعت و متابعت كنید.
از همه جاى مسجد آواز بلند شد، فرمان على را اطاعت مى كنیم . امامت و خلافت او را با جان دل مى پذیریم . مردم از شادى همدیگر را در آغوش ‍ گرفتند و به هم تهنیت مى گفتند.
اشعث بن قیس به منزل خود رفت و جمعى از خویشاوندان را به حضور طلبید و گفت :
نامه على بن ابى طالب علیه السلام مرا به وحشت انداخته است ، اگر جانب على علیه السلام را بگیرم ، خوف آن را دارم كه كال و دارایى آذربایجان را از من مطالبه كند. اما اگر به معاویه بپیوندم مال آذربایجان از من درخواست نمى كند و مصلحت مى بینم به معاویه ملحق شوم . راءى شما در این باره چیست ؟
خویشان و اقوام گفتند: مردن برایت بهتر است تا ننگ پیوستن به معاویه ! چگونه شهر و دیار و اقوام و عشیره را رها مى كنى و اطاعت امیرالمؤ منین على علیه السلام كه برادر رسول خدا صلى الله علیه و آله است نمى پذیرى !
اشعث چون این سخنان را از خویشاوندان خود شنید، از عزیمت به شام پشیمان شد. روز بعد به اتفاق مردم و خویشان به جانب كوفه روان شده ، به خدمت امیرالمؤ منین على علیه السلام رسیدند و بیعت كردند. امیرالمؤ منین على علیه السلام به نحو نیكو از او و همراهانش استقبال كرد.




طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: نامه امیرالمؤمنین (ع) به اشعث بن قیس،
نگارش در تاریخ پنجشنبه 30 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
از امیرالمؤ منین على علیه السلام به جریر بن عبدالله البجلى :
ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیر ما بانفسهم و اذا اراد الله بقوم سوءا فلا مرد له و مالهم من دونه من وال . (43)
مادامى كه بندگان خدا در مسیر طاعت و عبادت باشند، و از عصیان و طغیان اجتناب كنند، نعمتهاى الهى هر روز افزون مى شود اما اگر تغییر حال دهند و راه تمرد پیش گیرند، نعمت هاى آنان نیز تغییر یافته ، از آنان سلب مى شود.
اى جریر! خوب مى دانى كه بعد از عثمان بن عفان مهاجر و انصار و اعیان و اشراف با من بیعت كردند و بر خلافت من اتفاق كردند، عده اى آشوب طلب ، بصره را پایگاه ساخته به جنگ اقدام كردند، و خداى تعالى ما را بر آنان ظفر و پیروزى عنایت فرمود. عبدالله عباس را به امارت بصره گماردم و به كوفه آمدم اكنون مسئله مهم ، شام است ، معاویه در آنجا لشكرى آماده كرده ، اندیشه مخالفت دارد، قصد دارم فتنه را خاموش كنم . چون نامه به دست تو رسید، با سواران و پیادگان به نزد من بیا كه من عازم شام هستم . والسلام .
وقتى نامه امیرالمومنین على علیه السلام به دست جریر رسید، نامه را خواند. بلافاصله در مسجد حاضر شد و بر منبر رفت ، بعد از حمد خدا درود بر مصطفى صلى الله علیه و آله گفت : اى مردم ! این نامه امیرالمؤ منین على علیه السلام كه در دین و دنیا امین است ، مهاجر و انصار، و اشراف و اعیان به خلافت و امامت او اتفاق و اجتماع كردند و كمر همت بر اطاعت او بستند، سزاوارتر و لایق تر از او كسى نیست ، چون به جهت علم ، شجاعت ، سخاوت ، شرف قربت و عز قرابت كه با رسول خدا صلى الله علیه و آله دارد. یقین بدانید كه آسایش و زندگى راحت در پناه حكومت اوست و بدانید در تفرقه و اختلاف مشقت و رنج بسیار پیش مى آید. اگر به امامت و خلافت او راضى باشید، كار شما قوام گیرد و اگر به میل و رغبت بیعت نكنید شما را با اجبار در مسیر موافقت خو مى برد. هر گونه صلاح مى دانید عمل كنید.
مردم از طرف مسجد با صداى بلند گفتند: به خلافت امیرالمؤ منین على علیه السلام راضى هستیم و با میل و رغبت او را اطاعت مى كنیم و دست بیعت به او مى دهیم .
پس جریر بن عبدالله با سواران خویش به كوفه عزیمت كرده و به حضور امیرالمومنین علیه السلام رسیدند و با او بیعت كردند و در شمار یاران و اصحاب آن حضرت در آمدند.



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: نامه امیرالمؤمنین (ع) به جریر بن عبدالله،
نگارش در تاریخ پنجشنبه 30 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
امیرالمؤ منین على علیه السلام مصلحت دید به امراى اطراف ، نامه بنویسد و آنان را به بیعت خویش دعوت كند، از جمله به جریر بن عبدالله البجلى عامل همدان و اشعث بن قیس عامل آذربایجان نامه نوشت .



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: نامه امیرالمؤمنین (ع) به عمّال سابق،
نگارش در تاریخ پنجشنبه 30 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
امیرالمؤ منین على علیه السلام در مسجد كوفه مردم را براى جنگ با معاویه تشویق مى كرد تا آماده نبرد شوند.
مردى از اربد خطاب به على علیه السلام گفت : آیا باز مى خواهى برادران مسلمان شامى را مثل برادران بصره بكشیم ، هرگز این كار را نخواهیم كرد.
مالك اشتر فریاد زد این مرد كیست ؟
آن مرد از ترس فرار كرد و مردم به دنبال او دویدند تا او را گرفتند و چندان او را زدند تا جان داد.
امیرالمومنین چون با خبر شد پرسید: چه كسى او را كشت ؟
گفتند: قاتل او مشخص نیست ، زیرا افراد بسیارى بر سرش ریختند و آن قدر زدند تا مرد.
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چون قاتل را نمى توان شناخت پس دیه او باید از بیت المال پرداخت شود.
مالك اشتر احتمال داد على علیه السلام از سخنان آن مرد فرارى قدرى مكدر شده است گفت : اى امیرالمومنین ! همه مردم از شیعیان و هواخواه و مطیع شما هستند، هیچ كسى از جان و مال برایت مضایقه و دریغ ندارد و هر وقت صلاح بدانى بسوى دشمنانت بتازیم و جانهاى خویش را فداى تو مى كنیم . هیچ كس بى اجل نمى میرد شما امام بر حق ما هستید.
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: راست مى گویى اى مالك ، راه حق مشترك است ؛ اما مردم در حق گرایى مختلف و متفرق هستند.



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: اعتراض نابجا،
نگارش در تاریخ چهارشنبه 29 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
معاویه با جماعتى از شام به صحرا مى رفتند، ناگهان دیدند شخصى از جانب عراق مى آید، معاویه گفت او را به نزد من بیاورید، چون او را آوردند معاویه پرسید كیستى ؟ و از كجا مى آیى ؟ و به كجا مى روى ؟ گفت از قبیله طى هستم و از كوفه مى آیم ، به سوى حابس بن طائى كه نزد توست مى روم .
معاویه گفت : حابس را حاضر كنید، چون حابس او را دید، یكدیگر را بغل گرفتند و خوش آمد گفتند و خوشحال شدند.
معاویه پرسید: اى مرد طائى ! از حال على بن ابى طالب علیه السلام چه خبر دارى و او در كجاست ؟ و عزم چه كارى را دارد؟
طائى گفت : على علیه السلام بعد از جنگ بصره به كوفه هجرت كرد، مردم كوفه از شریف و وضیع و از بزرگ و كوچك و از مهاجر و انصار همه با میل ء رغبت با او بیعت كردند از این بیعت دلشادند،و اینك على علیه السلام هیچ هم غمى جز جنگ با تو ندارد و هیچ شكى نداشته باش كه با تو پیكار خواهد كرد. اى معاویه ! این خبرهاى عراق است كه مى دانستم .
معاویه به حابس بن سعد گفت : گمان مى كنم پسر عم تو جاسوس على بن ابى طالب علیه السلام باشد او را از اطراف ما دور كن .
مرد طائى گفت : من هرگز جاسوس نبوده ام و نیستم ، عراق را بیشتر از شام دوست دارم و اكنون به سوى عراق باز مى گردم .
وقتى او در كوفه به خدمت امیرالمومنین علیه السلام رسید آنچه بین او و معاویه گذشت بازگو كرد.



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: ملاقات مرد طائی با معاویه، مرد طائی و معاویه،
نگارش در تاریخ چهارشنبه 29 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
ولید از دشمنان سرسخت امیرالمومنین على علیه السلام بود و سبب دشمنى آن ملعون این بود كه او والى شهر كوفه بود و نماز صبح به امامت او خوانده مى شد، یك بار به جاى دو ركعت نماز صبح ، چهار ركعت خواند و معلوم شد او خمر خورده و با حالت مستى نماز گزارده است ، لذا عثمان بن عفان با مشورت امیرالمومنین على علیه السلام بر ولید بن عقبه حد جارى كرد.
همچنین ذكر كرده اند كه در زمان حیات رسول خدا صلى الله علیه و آله روزى ولید از روى تعرض و دهن كجى به على علیه السلام گفت : انا احد منك سنانا، واسلط منك لسنانا، و املاء منك للكتیبة حشوا.
یعنى نیزه من از نیزه تو تیزتر، فصاحت من از تو بیشتر، و قوت من از تو افزون تر است .
على علیه السلام فرمود: خاموش باش اى فاسق ! ولید از سخن على علیه السلام دلتنگ و به رسول خدا شكایت كرد.
جبرئیل این آیه را آورد: افمن كان مؤ منا كمن كان فاسقا لایستوون (42)
آیه در شاءن امیرالمؤ منین على علیه السلام نازل شده آن حضرت را مؤ من خواند و ولید را فاسق دانسته است كه هرگز با یكدیگر یكسان نیستند. از آن زمان ولید كینه امیرالمؤ منین على علیه السلام را در دل گرفت و منتظر فرصت بود تا كارى بر ضد على علیه السلام انجام دهد.
لذا چون شنید كه معاویه عزم مخالفت و مخاصمت با على علیه السلام را دارد و نامه او را بى جواب گذاشته است بسیار خوشحال شد، او در اشعارى معاویه بن صخرا را تحریض و تحریك به مخالفت با امیرالمومنین علیه السلام كرد، و آن اشعار را به نزد او فرستاد.
معاویه با خواندن شعر ولید، بسیار شاد و مسرور شد، بعد از آن كاغذى خواست و در جواب نامه على علیه السلام فقط نوشت بسم الله الرحمن الرحیم و هیچ چیز دیگر روى كاغذ ننوشت . سپس مردى از قبیله عبس را كه بسیار بى حیا و هتاك و چرب زبان بود انتخاب تا به كوفه رود و كاغذ را به امیرالمؤ منین على علیه السلام برساند.
آن مرد در كوفه به مجلس امیرالمومنین علیه السلام كه مهاجر و انصار گرد او نشسته بودند وارد شد و گفت : من فرستاده معاویه ام ، و از شام آمده ام ، در شام پنجاه هزار پیر و جوان زیر پیراهن خون آلود عثمان اشك و غم و حسرت مى ریزند و محاسن تر مى كنند، آنان شمشیر كشیده با خداوند عهد كرده كه از قاتلان عثمان انتقام نگیرند آرام ننشینند و شمشیر در قلاف نبرند. پدران ، فرزندان را به خونخواهى عثمان وصیت مى كنند، شیطان را لعنت مى كردند ولى اكنون بر قاتلین عثمان لعنت مى فرستند.
امیرالمؤ منین على علیه السلام پرسید: چه كسى را كشنده عثمان مى دانند؟
گفت : تو را متهم مى كنند كه عثمان را كشته اى .
امیرالمؤ منین على علیه السلام فرمود: واى بر تو! چرا من قاتل عثمان باشم ؟
در آن هنگام جمعى از یاران على علیه السلام شمشیر كشیدند تا فرستاده معاویه را بكشند. امیرالمؤ منین على علیه السلام فرمود: دست نگه دارید بر او آسیبى نرسانید ولى نامه او را از او بگیرید.
على علیه السلام چون نامه را گشود، غیر از بسم الله الرحمن الرحیم چیز دیگرى مشاهده نكرد. دانست كه معاویه عزم جنگ دارد و به هیچ وجه به موافقت و متابعت راضى نخواهد شد.
پس امیرالمؤ منین فرمود: لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم حسبى الله و نعم الوكیل . فرستاده معاویه با دین ملاطفت و نرمى از على علیه السلام برخاست و در مقابل على علیه السلام ایستاد و گفت : یا امیرالمومنین ! به دلیل اخبارى كه در شام شنیده بودم مغبوض ترین شخص ‍ نزد من بودى ، و كینه تو را در دل داشتم اما چون به حضورت آمدم و از نزدیك سخنان مبارك تو را شنیدم ، حسن رفتار و كمال حلم تو را دیدم ، فهمیدم كه اهل شام بر ضلالت و و گمراهى اند و امیرالمؤ منین على علیه السلام بر هدایت صراط مستقیم است . به خدا سوگند هرگز تو را ترك نمى كنم تا در ركاب تو بمیرم .
سپس عبسى در ضلالت معاویه و حقانیت امیرالمؤ منین على علیه السلام اشعارى چند سروده و براى معاویه فرستاد، وقتى معاویه آن اشعار را خواند تعجب كرد و گفت : قاتله الله ، كاش او را نمى فرستادم ، چون او مردى سخت فصیح است ، مردم را بر ضد ما تبلیغ و تحریض خواهد كرد.



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: دشمنی ولید بن عقبه با امیرالمؤمنین (ع)، دشمنی ولید،
نگارش در تاریخ چهارشنبه 29 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
وقتى خبر لشكر كشى و مخاصه معاویه بر امیرالمؤ منین على علیه السلام معلوم شد آن حضرت این خطبه اى را خواند:
اى مردم ! معاویه اهل شام را در شك افكنده است و به دروغ شایعه كرده كه عثمان را على كشته است ، او نیز لشكرى به جنگ مالك اشتر كه فرماندار من در جزیره است فرستاد، هم اكنون نیز در تدارك نیرو و جمع آورى لشكر براى منازعه و نبرد با من است .من تصمیم دارم نامه اى به او بنویسم و او را نصیحت كنم ، راءى شما چیست و چه مصلحت مى دانید؟
چون كلام امیرالمومنین بدین جا رسید، اهل مجلس به ضجه گریه افتادند و گفتند: راءى راءى امیرالمومنین علیه السلام است ، هر گونه صلاح مى دانى عمل فرما. ما از تو اطاعت مى كنیم آن چنان كه مطیع فرمان رسول خدا صلى الله علیه و آله بودیم .
امیرالمؤ منین على علیه السلام از منبر فرود آمد و به منزل رفت ، كاغذ و مركب خواست و این نامه را به معاویه نوشت :
از عبدالله امیرالمؤ منین على علیه السلام به معاویة بن صخرا اما بعد، باید بدانى ، كه بیعت با من بر تو لازم است ، چون آن كسانى كه با من بیعت كردند، همان مسلمانانى هستند كه با ابابكر و عمر و عثمان بیعت كردند و بر امامت و خلافت من متفق شدند و با میل و رغبت بیعت كردند، چون حاضران را مجال اختیار نبود، براى غایبان جاى اعتراض نیست ، اما كشتن عثمان ؛ خبر دهنده از كیفیت كشتن او چون نابیناست و و شنونده چون كر، جماعتى كه او را عیب مى كردند او را كشتند و كسانى كه او را دوست داشتند، یارى اش نكردند.
اكنون همه مسلمانان با من بیعت كردند، هر كسى از بیعت من روى برگرداند، حق را نچشیده است ، و آن كسى كه بیعت مرا به تاءخیر اندازد عافیت طلب است . اى معاویه ! از منازعه و مخاصمه احتراز كن ، آن گونه كه تو را راهنمایى كردم عمل كن .
نامه را مهر كرده به دست حجاج بن عزیة الانصارى داد و او آن را در شام در اختیار معاویه گذاشت ، معاویه نامه را برگرفت و به دقت خواند آن گاه سر را بلند كرد و سخنان ناسنجیده اى درباره على علیه السلام گفت . او به فرستاده على علیه السلام گفت : على همان كسى است كه عثمان را كشت . حجاج بن الانصارى گفت : اى معاویه ! تو همان كسى هستى كه عثمان از تو استمداد كرد و یارى خواست ، اما او را یارى نكردى ؛ بلكه در خانه نشستى و او را خوار نمودى تا كشته شد.
معاویه به خشم آمد و گفت به سوى على علیه السلام برگرد و نامه اى به دست تو نخواهم داد. فرستاده من جواب نامه را پشت سر خواهد آورد. حجاج بن عزیة الانصارى به نزد امیرالمؤ منین على علیه السلام بازگشت و آنچه اتفاق افتاده بود باز گفت .



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: خطبه امیرامؤمنین (ع)، خطبه امام (ع)،
نگارش در تاریخ سه شنبه 28 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
اهل جزیره از طرفداران عثمان بن عفان بوده ، با معاویه بیعت كرده بودند وقتى امیرالمؤ منین على علیه السلام از حالشان آگاه شد، دانست كه از معاویة بن ابو سفیان متابعت مى كنند، مالك اشتر نخعى را به حضور طلبید و امارت جزیره و اطرافش را به او سپرد. ضحاك بن قیس الفهرى از طرف معاویه امارت جزیره را در دست داشت چون خبر آمدن اشتر نخعى را به جزیره شنید، لشكر انبوه تدارك دید و به جنگ با مالك اشتر كه لشكرى از سربازان كوفه را به همراه داشت آمد. دو لشكر در شهر حران یك روز به نبرد و جنگ پرداختند، شبانگاه ضحاك بن قیس و سربازانش از تاریكى شب استفاده كرده به حصار حران گریختند، مالك اشتر آنان را محاصره كرد چون خبر شكست ضحاك به معاویه رسید پسر خالد بن ولید را با سپاهى عظیم به كمك او فرستاد.
مالك اشتر به سوى آنان شتافت ، آنان در سرزمین رقه با همدیگر رو به رو شدند، جنگى سخت در گرفت ، سرانجام مالك اشتر نخعى پیروز شد، وقتى نیروى امدادى معاویه شكست خورد و مالك اشتر آنان را تعقیب كرده ،بسیارى را كشت و بقیه به شام گریختند.
مالك اشتر سپس به سراغ ضحاك بن قیس و سربازانش رفت و به محاصره آنان پرداخت ، معاویه این بار ایمن بن الاسدى را با لشكرى انبوه به كمك ضحاك بن قیس فرستاد، ضحاك بن قیس از حصار حران بیرون آمد، و آنان از دو طرف به دو طرف یورش آوردند، مجددا مالك اشتر لشكر شام را منهزم و پراكنده كرد و آنها با خوارى و خفت به نزد معاویه بازگشتند جزیره به دست مالك اشتر فتح شد.



طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: فتح سرزمین جزیره، فتح جزیره،
نگارش در تاریخ سه شنبه 28 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
احمد بن اعثم كوفى مى گوید آنچه از اخبار مختلف شنیدم ، و چیزى كه بین همه راویان یكسان است این است كه امیرالمؤ منین على علیه السلام وقتى از جنگ جمل و شرارت اهل بصره رهایى یافت ، منبرى گذاشت و خطبه اى از آخر الزمان ذكر كرد در پایان خطبه ، عمار یاسر و مالك اشتر و معارف صحافه به عنوان مشورت از حضرت سؤ ال كردند امیرالمؤ منین على علیه السلام قصد عزیمت به كدام جانب را دارد تا ما نیز مهیا شویم و در ركاب باشیم .
امیرالمؤ منین على علیه السلام فرمود: در این زمان صلاح بر این است به جانب كوفه رویم ، تا بعد مصلحت چه باشد.
لذا على علیه السلام به اتفاق تمامى لشكر در روز دوشنبه ، شانزدهم ماه رجب سال 36 هجرى به سوى كوفه حركت كرد. البته اشراف و اعیان صحافه نیز او را همراهى مى كردند. چون به كوفه رسیدند، اهالى كوفه از خاص و عام و از و شریف به استقبال خلیفه رسول خدا صلى الله علیه و آله آمدند و به ایشان تهنیت گفتند. آن گاه دارالاماره را براى سكونت حضرت خالى كردند؟
اما حضرت فرمود: من به دارالاماره كارى ندارم . و جاى استقرار ما در رحبة خواهد بود. پس در رحبة فرود آمدند.
پس امیرالمؤ منین على علیه السلام وارد مسجد جامع كوفه شد، بر منبر نشست و این خطبه را ایراد فرمود:
الحمدلله الذى نصر ولیه و خذل عدوه واعز الصادق المحق و اذل الناكث المبطل الا و ان اخوف ما اخاف علیكم ، اتباع الهوى و طول الامل ، فاما اتباع الهوى فیصد عن الحق و اما طول الامل فینسى الاخره ... (38)
حمد و سپاس خداى را كه دوستان را منصور و دشمنان را مخذول و مقهور ساخت ، شمر خدا را كه صادق را عزیز و كاذب و ناكث را ذلیل كرد، براى شما مسلمانان از دو چیز بیمناكم ، از متابعت هواى نفس و آرزوهاى طولانى ؛ دنیا گذرنده است و آخرت پاینده ، دنیا فانى است و آخرت باقى ، بكوشید تا بندگان دنیا نباشید، بلكه فرزندان آخرت باشید، امروز از بهر فردا بكوشید، آخرت را به دنیا نفروشید. اى اهل كوفه فرمان خدا را اطاعت كنید. اطاعت رسول خدا اهل بیعت نبى صلى الله علیه و آله را فراموش ‍ نكنید، اهل بیعت نبى سزاوارتر به اطاعت از باغیان (39)هستند، اهل بغى از هدایت و دیانت بدورند، آنان كه در دنیا وبال گناه خویش را دیدند و در آخرت آتش دوزخ را مى چشند. جماعتى از اهل كوفه در این جنگ به نصرت و یارى من نیامدند و در خانه هاى خویش نشستند، با آنان مجالست نكنید و با آنان سخن نگویید، تا عذر خود را بگویند و رضاى ما را بجویند.
مالك بن حبیب الیربوعى برخاست و گفت : یا امیرالمؤ منین ! اگر اجازه دهى و دستور فرمایى ، آنان را بكشیم .
امیرالمؤ منین على فرمود: اى مالك ! در مجازات نباید تعدى و ظلم روا داشت ، آنان را باید تنبیه كنید نه اینكه بكشید.
من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا فلا یسرف فى القتل انه كان منصورا (40)
ابوبردة بن عوف كه در جنگ جمل به یارى على علیه السلام نرفت ، از میان جمعیت برخاست و پرسید، اى امیرالمومنین ! كسانى را كه در جنگ جمل گرداگرد شتر عایشه بودند چرا كشتند؟
امیرالمومنین علیه السلام گفت :
آنان را بدان سبب كشتم كه عده اى از شیطان و عمال مرا كشته بودند، چون به انجام رسیدم ، تقاضا كردم قاتلین شیطان را تحویل دهید تا قصاص كنم ، نه تنها اجابت نكردند، بلكه به جنگ و جدال با ما پرداختند در حالى كه بر گردن آنان حق بیعت داشتم ، و خون هزار نفر از شیعیان مرا بى گناه ریختند. آیا باز هم شك دارى .؟
ابو بردة گفت : تا به حال در حقانیت تو شك داشتم ، اما چون بیان فرمودى ، برایم روشن شد كه آن قوم بر باطل و امیرالمؤ منین علیه السلام بر صواب است.
آن حضرت بعد از ایراد خطبه در منزل جعدة بن هبیرة رفت در آن جا، سلیمان بن صرد خزاعى به نزد امیرالمومنین علیه السلام آمد، حضرت او را از اینكه در جنگ جمل به یارى او شركت نكرد مذمت نمود. سلیمان خطاى خود را پذیرفت اما تعهد كرد كه بعد از این تخلف روا ندارد.
بعد از آن كسانى از معارف كوفه كه در جنگ جمل تخلف كردند به نزد على علیه السلام شرفیاب مى شدند و سلام مى گفتند و حضرت بعضى از آنان را به گرمى مى پذیرفت و بعضى را بازخواست مى كرد، تا روز جمعه وارد مسجد جامع شد و نماز جماعت گزارد، سپس عمال و فرماندارانى را به شهرهایى كه در تسلط او بودند، مانند عراق ، ماهان ، جبال خراسان نصب كرد.




طبقه بندی: امیرالمؤمنین علیه السلام در كوفه، 
برچسب ها: حركت امیرالمؤمنین (ع) به سوی كوفه، حرکت علی بن ابیطالب (ع) به کوفه،
نگارش در تاریخ دوشنبه 27 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
بر طبق بعضى اخبار، لشكر عایشه در جنگ جمل سى هزار نفر بودند، كه شامل سواران و پیادها مى شدند و لشكر امیرالمؤ منین على علیه السلام بیست هزار نفر بود.
از لشكر على علیه السلام هزار و هفتصد مرد شهید ولى از اصحاب جمل نه هزار نفر كشته شدند كه از قبایل مختلف بودند؛ از قبیله ازد چهار هزار، از قبیله ضبه هزار نفر، بنى ناجیه چهار صد نفر، بنى بكر بن وائل هشتصد نفر، بنى حنظله نهصد نفر، از بنى عدى و موالى آنان نهصد نفر، و بقیه از سایر مردم بودند كه كشته شدند.
مى گویند مردى از بنى تمیم از عبدالله الرحمن بن صرد كه شتر عایشه را پى كرده بود پرسید، چرا شتر عایشه را پى كردى ؟ او در جواب گفت : اگر در آن روز شتر عایشه را پى نمى كردم ، یك نفر از لشكر عایشه زنده نمى ماند، و آن جنگ به واسطه پى شدن شتر پایان یافت .
امیرالمؤ منین على علیه السلام پس از پایان جنگ جمل چند روزى در بصره اقامت كرد، بعد از آن صلاح دید عازم كوفه شود، اما قبل از حركت دستور داد تا همه مردم جمع شوند و حضرت بالاى منبر كه در میان لشكر گاه نصب كرده بودند رفت و خطبه اى ایراد فرمود: آن حضرت ابتدا حمد، خداى تعالى به جاى آورد و بر محمد مصطفى صلى الله علیه و آله درود فرستاد آن گاه كلماتى چند از آنچه میان او و آن گروه مخاصم و جنگ طلب گذشته بود بیان فرمود.
در میان آن جمعیت منذر بن جارود عبدى از فتنه آخر الزمان سؤ ال كرد امیرالمؤ منین على علیه السلام در آن باب سخن گفت و انواع عجایب و غرایب كه بعد از وفات مصطفى صلى الله علیه و آله در دنیا واقع خواهد شد بیان فرمود: در آخر كلامش هم فرمود: اى منذر بن جارود قیامت بر پا نمى شود مگر براى اشرار خلق خدا، و آن روز اول محرم و در رز جمعه خواهد بود، این را فرا گیرید، در انجام دادن اعمال نیك تلاش كنید تا از جمله اشرار نباشید.



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: عده مقتولین، عده مردگان جمل،
نگارش در تاریخ دوشنبه 27 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
امیرالمؤ منین على علیه السلام عده اى از زنان بصره را بدون این كه عایشه آگاه باشد امر كرد تا همراه وى براى محافظت از او لباس مردانه بپوشند و عمامه بر سر كنند و از بصره تا مدینه او را همراهى كنند. (37)در بین راه عایشه از امیرالمؤ منین على علیه السلام شكایت كرد كه مردان نامحرم را به همراهى من انتخاب كرد تا مرا به مدینه برگردانند، یكى از همان زنان چون سخن عایشه را شنید، خود را به او نزدیك كرد و چهره خود را باز كرد و گفت : اى عایشه ! واى بر تو، آنچه در حق امیرالمؤ منین على علیه السلام روا داشتى كافى نبود كه باز چنین سخنانى ناسنجیده مى گویى ؟
اى عایشه ! ما زنانیم كه در لباس مردان در خدمت تو هستیم ، علیه السلام ما را امر فرمودند، لباس مردان را بپوشیم تا در راه زیانى به ما نرسد و با چشم بد بر ما نگاه ننگرند.
عایشه چون چنین دید، از سخن خود پشیمان شد و استغفار كرد.
چون عایشه به مدینه رسید در حجره خود مسكن كرد و آن زنان به بصره باز گشتند.
عایشه از آن پس از آنچه كرده بود پشیمان شده بود، و هرگاه روزهاى جنگ جمل را به یاد مى آورد به شدت مى گریست و مى گفت اى كاش ! من این روزها را مشاهده نمى كردم و اى كاش بیست سال زودتر مى مردم .!



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: حركت عایشه به جانب میدنه، عایشه و مدینه،
نگارش در تاریخ دوشنبه 27 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
امیرالمؤ منین على علیه السلام روز بعد فرزندش حسن علیه السلام را نزد عایشه فرستاد، حسن علیه السلام به عایشه گفت : امیرالمؤ منین على علیه السلام به خدایى كه همه جان ها در دست اوست ، سوگند یاد كرده كه اگر همین ساعت كوچ نكنى و به مدینه باز نگردى ، سخنى را كه در حق توست و خود مى دانى ، مى گوید.
عایشه چون از حسن علیه السلام این سخن را شنید، بلافاصله برخاست و گفت :
بشتابید شتر مرا بیاورید تا به جانب مدینه حركت كنم . زنى از قهالیه در آنجا حاضر بود گفت : اى ام المومنین ! قبل از این عبدالله بن عباس آمد، هر سخنى گفت ، جوابى سخت به او دادى ، و او با ناراحتى خشم از نزد شما خارج شد.
امیرالمؤ منین على علیه السلام شخصا به نزد تو آمد و كلماتى چند رد و بدل گردید و تو نپذیرفتى و چندان مضطرب نشدى كه سخن این جوان را شنیدى .
عایشه گفت : آنچه مرا مضطرب و نگران كرد.
اولا - این جوان فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله است ، و هر كسى دوست دارد به سیماى نورانى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سیاهى چشم او نگاه كند به صورت و سیاهى چشم این جوان نظاره كند.
ثانیا - آنچه على علیه السلام پیغام داد، رمزى است كه از لسان حسن علیه السلام پیغام فرستاد و به ناچار باید حركت كنم . آن زن عایشه را سوگند داد، تا رمز پیغام را بیان كند.
عایشه گفت : در جنگى من جماعتى از زنان رسول خدا صلى الله علیه و آله حاضر بودیم بر سر غنیمت هاى جنگى على علیه السلام را ملامت كردیم و او را رنجاندیم رسول خدا صلى الله علیه و آله دلتنگ گردید، و على علیه السلام آیه عسى ربه ان طلقكن ان یبدله ازواجا خیرا منكن (36) را تلاوت كرد بار دیگر سخناهاى درشت به على علیه السلام گفتیم ، رسول خدا صلى الله علیه و آله خشمگین شد رو به على علیه السلام كرد و فرمود، یا على ! اختیار طلاق این زنان را به دست تو مى دهم هر كدام را طلاق دهى ، براى همیشه مطلقه باشند، و براى على علیه السلام زمان طلاق
مشخص نكرد كه در حیات مصطفى صلى الله علیه و آله است یا بعد از وفاتش ، از آن ترسم كه اگر پیغام على علیه السلام را گوش ندهم ، مرا طلاق دهد و آن گاه از آن مصطفى نباشم . بدین سبب بى درنگ به سوى مدینه حركت مى كنم .



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: اضطراب عایشه،
نگارش در تاریخ یکشنبه 26 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
امیرالمؤ منین على علیه السلام فرمود؛ استر رسول خدا صلى الله علیه و آله را زین كنید و پیش من آرید چون آوردند بر آن نشست و به منزل عایشه رفت ، اجازه گرفت و داخل شد، عایشه را دید؛ نشسته و مى گرید و جماعتى از زنان بصره بر گرد او گریه مى كنند. (35)
صفیه زن عبدالله بن خلف چون على علیه السلام را دید فریاد بلند كرد و زنان قبیله او كه آنجا حاضر بودند همگان روى به امیرالمؤ منین على كردند و گفتند:
اى كشنده دوستان و پراكنده كننده اجتماع مسلمانان ! خدا فرزندان تو را یتیم كند، چنان كه تو فرزندان عبدالله بن خلف را یتیم كردى .
امیرالمؤ منین على علیه السلام چون به او نگاه كرد او را شناخت و فرمود:
تو حق دارى مرا دشنام گویى و دشمن دارى زیرا جد تو. را در روز بدر و عم تو در جنگ احد و شوهر تو را دیروز كشته ام . اگر من قاتل دوستان مى بودم ، آن گونه كه مى گویى ، هم اكنون دستور مى دادم هر كسى در این منزل است بكشند. آن گاه على علیه السلام رو به عایشه كرد و گفت : این سگان را تو بر ضد من شوراندى ، اگر دنبال عافیت طلبى نبودم ، همین حالا همه را از منزل بیرون مى آوردم و گردن مى زدم .
عایشه و زنان دیگر ساكت شدند و دم نزدند. امیرالمؤ منین على علیه السلام عایشه را چنین سرزنش كرد و فرمود:
خداى تعالى تو را امر كرد در خانه بنشینى و از پرده بیرون نیایى اما تو عاصى شده و از خانه بیرون آمدى و خود را در میدان نبرد انداختى و مردم را به جنگ با من تحریك نمودى و خون بسیارى ریخته شد. و فراموش ‍ كردى كه خداى تعالى تو و پدرت را به سبب ما شریف گردانید و به موجب قرابت با ما تو را ام المؤ منین مى خوانند، بر خیز و به مدینه برو، و در خانه كه رسول خدا تو را ساكن كرد ماءوى گزین .
اما عایشه قبول نمى كرد. امیرالمؤ منین علیه السلام این سخنان را گفت بازگشت .



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: ملاقات امیرالمؤمنین (ع) با عایشه،
نگارش در تاریخ یکشنبه 26 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
پس از شكست كامل اصحاب جمل و كشته شدن طلحه و زبیر، امیرالمؤ منین على علیه السلام عبدالله بن عباس را به حضور طلبید و فرمود: اى بن عباس ! نزد عایشه برو و به او بگو به شهر مدینه برود و صلاح او نیست كه در بصره اقامت گزیند.
ابن عباس به سراى عبدالله بن خلف وارد شد و گفت براى عایشه پیغامى دارم ، اگر اجازه دهد، به حضور ایشان برسم و پیغام امیرالمؤ منین على علیه السلام بازگویم . عایشه اجازه ورود نداد، عبدالله : عباس بدون اجازه وارد شد.
عایشه گفت : اى ابن عباس ! سنت را ضایع كردى و بدون اجازه وارد جایگاه من شدى .
ابن عباس گفت : نخستین بار تو سنت را شكستى و از حجره رسول خدا صلى الله علیه و آله بیرون آمدى . اگر در منزلى كه رسول خدا صلى الله علیه و آله تو را امر به استقرار در آن كرده بود مى ماندى حتما بدون اجازه وارد نمى شدم . و خانه ات آن است كه خداى تعالى و رسول خدا صلى الله علیه و آله تو را به ملازمت در آن امر فرموده است و تو بدون دستور خدا و اجازه رسول خدا صلى الله علیه و آله از آن منزل بیرون آمدى و در بین مسلمین فتنه ایجاد كردى اینك امیرالمؤ منین على علیه السلام به تو توصیه مى كند به جانب مدینه حركت كنى و در بصره نمانى . از فرمان امیرالمؤ منین على تمرد نكن .
عایشه گفت : خدا رحمت كند امیرالمومنین عمر بن الخطاب را كه امیرالمومنین او بود.
عبدالله بن عباس گفت : امروز على بن ابى طالب علیه السلام بر همه عالم امیرالمومنین است ، اگر چه تو را خوش نیاید.
عایشه گفت : من فرمان على را اطاعت نمى كنم .
عبدالله عباس گفت : سرپیچى بر مبارك نیست و ایام تو بسیار قلیل است .

عایشه شروع به گریه كرد و گفت : از این شهر كوچ مى كنم اما هیچ شهرى نزد من مبغوض تر از شهرى كه شما بنى هاشم در آن ساكن باشید نیست .
عبدالله عباس گفت : اولا تو را به سبب ما ام المؤ منین مى خوانند وگرنه تو دختر ام رومانى .
ثانیا پدرت را صدیق گویند، به واسطه ما صدیق نام گذارى شد وگرنه او پسر ابى قحافه است .
عایشه گفت : آیا به واسطه رسول خدا صلى الله علیه و آله بر ما منت مى گذارى !
عبدالله بن عباس گفت : بله ، چرا بر شما منت نگذاریم ، اگر یك تار مو از رسول خدا صلى الله علیه و آله یا ناخن یك انگشت مصطفى صلى الله علیه و آله از آن شما بود بر ما و همه عالمیان منت مى گذاشتید و فخر مى كردید.
اى عایشه ! تو یك زن از نه زن پیمبر بودى ؛ روى تو زیباتر از بقیه نبود؛ اصل نسب تو از آنان عزیزتر و كریم تر نبود تو توقع دارى ، چون زن پیامبر صلى الله علیه و آله بودى همه
مردم گوش به فرمان تو باشند و از تو اطاعت كنند و هیچ كسى با تو مخالفت نكند. ما گوشت و پوست خون رسول خدا صلى الله علیه و آله هستیم ، میراث علم او در دست ماست . عایشه گفت : شاید على بن ابى طالب در آنچه تو مى گویى با تو یكى نباشد.
عبدالله بن عباس گفت : با على علیه السلام در باب منازعه نمى كنم ، بلكه او را اطاعت مى كنم . على علیه السلام به رسول خدا صلى الله علیه و آله از من نزدیكتر و به میراث و علم او سزاوارتر است ، چون او برادر مصطفى صلى الله علیه و آله و پسر عم و شوهر دختر او و پدر دو فرزند و باب علم اوست ، و تو بر چه كارى هستى ؟ به خدا سوگند آنچه ما در حق تو و پدرت كرده ایم ، شما هرگز شكر آن را تمى توانید به جاى آورید.
عبدالله بن عباس بعد از اى سخنان به خدمت امیرالمؤ منین على علیه السلام بازگشت و آنچه بین او و عایشه گذشت ، براى على علیه السلام باز گفت .



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: مناظره عبدالله بن عباس با عایشه، مناظره عایشه با ابن عباس،
نگارش در تاریخ یکشنبه 26 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
در این روز خاك زمین از خون اصحاب جمل سرخ شد. یاران امیرالمومنین علیه السلام از هر سو حمله مى كردند و آثار پیروزى بر سپاه على علیه السلام ظاهر گشت ، آخر الامر جمعى از اصحاب جمل تاب مقامت نیاورده ، فرار را بر قرار اختیار كردند.
شتر عایشه همچنان پا بر جا بود و جماعتى از او دفاع مى كردند تا این كه
امیرالمؤ منین على علیه السلام آواز بلند كرد: آن شتر را پى كنید كه آن شیطان را نگه داشته است .
یاران على علیه السلام به سوى شتر دویدند، عبدالرحمن بن صرد التنوخى خود را به شتر عایشه رسانید و با شمشیر بر هر دو پاى شتر زد و او را پى كرد. شتر بر زمین افتاد و سینه بر خاك نهاد، عمار یاسر تنگ شتر را با شمشیر برید و هودج بر زمین افتاد و امیرالمؤ منین على علیه السلام به سرعت رد حالى كه بر استر رسول خدا صلى الله علیه و آله سوار بود خود را به عایشه رسانید و گفت : اى عایشه ! آیا رسول خدا به تو دستور داده بود كه چنین كنى و بین مسلمین جنگ راه ندازى ؟
عایشه گفت : اى على ! حالا كه پیروز شدى و بر من غالب گردیدى نیكوى و احسان كن .
امیرالمومنین علیه السلام به محمد بن ابى بكر فرمود: خواهر خود را دریاب و نگذار غیر از تو كسى به نزدیك شود.
محمد به سوى خواهر دوید و دست در هودج كرد تا او را بیرون آورد.
عایشه گفت : تو كیستى كه دست در هودج انداختى ؟
محمد گفت : ساكت با. من محمد برادر تو هستم . اى خواهر! با خویشتن كردى آنچه كردى و آبروى خود را بردى ، خدا را عصیان و خود را رسوا نمودى و در معرض هلاكت قرار دادى .
پس محمد بن ابى بكر، عایشه را به شهر بصره برد و در سراى عبدالله بن خلف الخزاعى فرود آورد.
عایشه گفت : اى محمد!تو را به خدا سوگند مى دهم عبدالله زبیر را نزد من حاضر كن ، كه از سرنوشت او هیچ خبر ندارم .
محمد گفت : چرا عبدالله زبیر را مى طلبى ، این همه رنج و مشقت از جانب عبدالله به تو رسیده است .
عایشه گفت : مرا نرنجان و او را حاضر كن ، او خواهر زاده تو است و این مار را برایم بكن .
محمد به میدان جنگ رفت ، عبدالله به شدت مجروح و در گوشه اى افتاده بود، او را به نزد عایشه آورد.
چون عایشه او را در این حالت دید به گریه افتاد و به محمد گفت : اى برادر! برو و از على بن ابى طالب علیه السلام براى او امان بخواه و احسانت را به اتمام برسان .
محمد بن ابى بكر به خدمت امیرالمؤ منین على علیه السلام رسید و براى عبدالله بن زبیر امان خواست .
على علیه السلام فرمود: نه تنها عبدالله زبیر بلكه به همه كسانى كه در جنگ جمل بر ضد من بودند امان مى دهم .



طبقه بندی: جنگ جمل و سرانجام آن، 
برچسب ها: پی كردن شتر، پی کردن شتر جنگ،
نگارش در تاریخ شنبه 25 مهر 1388 توسط پدرام پرتوفرد | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4  

درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
جستجو
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

برای جلوگیری از سوء استفاده های احتمالی هرگونه برداشت یا كپی برداری از مطالب بدون اطلاع به مدیریت یا ذكر منبع حق الناس تلقی میشود.





قالب وبلاگ